به کجای بشریت بر می خورد
که کودکی در صحرای کالاهاری
چنگ به پستان خشکیده زنی میزند
و یا در مک دونالد نشسته زیر کولر
سس خردل روی شلوارش می ریزد!
به کجای آدمی
که مردی پستان زنی را می مکد
و یا کودکی پستانی برای مکیدن ندارد
سخت نگیر
حقوق بشر در آنتالیاست
لابلای شنهای گرم مدیترانه
مردی دست میکند در میان علفزار هوس های زنی
در موگادیشو اما
تکه استخوانی پیچیده لابلای پوستی
نامش آدمی ست.
هرچند
ما همه دیواریم.
#ای_لیا
@boiereihan
که کودکی در صحرای کالاهاری
چنگ به پستان خشکیده زنی میزند
و یا در مک دونالد نشسته زیر کولر
سس خردل روی شلوارش می ریزد!
به کجای آدمی
که مردی پستان زنی را می مکد
و یا کودکی پستانی برای مکیدن ندارد
سخت نگیر
حقوق بشر در آنتالیاست
لابلای شنهای گرم مدیترانه
مردی دست میکند در میان علفزار هوس های زنی
در موگادیشو اما
تکه استخوانی پیچیده لابلای پوستی
نامش آدمی ست.
هرچند
ما همه دیواریم.
#ای_لیا
@boiereihan
مامان!
این لفظ را دوست دارم. این کلمه را صدا میکنم حالم جا می آید. دهانم آب می اوفتد. تمام آن طعمهای جورواجور میدود زیر دندانم. بوی ادویه. فسنجانهایی که یک وجب روغن گردو رویش بار می آمد. آن خنده هایی که شبیه لبخند باریکند. قرمه سبزی ها و قیمه هایی که آنقدر جا می افتند که تا حد مرگ میخوریم.
مامان!
این لفظ نام دیگر خداست، خدایی که هنوز که گونه گل بهی رنگش را نگاه میکنم دلم ضعف میرود. بچه روستا بوده. از آن لپ گلی ها. هنوز هم دارد همان رنگ و رو را. زیباست.
توی اتوبوس مردی با موهای جوگندمی و ریش سفید میگوید : گوشی رو بده مامان!
دلش برای مامانش تنگ شده. برای صدایش. همین دیشب دیده بودش البته.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این لفظ را دوست دارم. این کلمه را صدا میکنم حالم جا می آید. دهانم آب می اوفتد. تمام آن طعمهای جورواجور میدود زیر دندانم. بوی ادویه. فسنجانهایی که یک وجب روغن گردو رویش بار می آمد. آن خنده هایی که شبیه لبخند باریکند. قرمه سبزی ها و قیمه هایی که آنقدر جا می افتند که تا حد مرگ میخوریم.
مامان!
این لفظ نام دیگر خداست، خدایی که هنوز که گونه گل بهی رنگش را نگاه میکنم دلم ضعف میرود. بچه روستا بوده. از آن لپ گلی ها. هنوز هم دارد همان رنگ و رو را. زیباست.
توی اتوبوس مردی با موهای جوگندمی و ریش سفید میگوید : گوشی رو بده مامان!
دلش برای مامانش تنگ شده. برای صدایش. همین دیشب دیده بودش البته.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
مردم از هر چیزی سخن می گویند، به ویژه از آنچه درباره اش هیچ نمی دانند.
ژان پل سارتر
#کافی_کتاب
@kafiketab
ژان پل سارتر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from شیداشید
وقتی میرسد که باید پشت سر بگذاریم. وقتی میرسد که باید در خود فروبریزیم و بفهمیم یک عمر اشتباه کردهایم و چیزهایی را ندیدهایم. مثلاً برادری که خواهرش را کتک زده، برای اینکه روزی از پنجره سرک کشیده و پسرها را تماشا کردهاست. پدری که فرزندانش از ترسش دوزیست شدهاند و بازیگر ماهری در پنهانکردن هرچه که میل پدر نباشد. شوهری که از شدت حسد و بدبینی زنش را سالها در مخمصه گذاشتهاست و وقتی به خودش میآید که دیگر دیر شدهاست و هرچه از آن میترسیده به سرش آمده.
مادری که به خواست قدرتِ پدرسالار و مردسالار از همهٔ این بهاصطلاح غیرتیشدنها و ناموسداریها دفاع میکند یا در مقابلشان خاموش میماند.
فیلم «دختر» حکایت آن لحظه است که ویرانگری و خطر قدرت مردسالار را درک میکنیم. که میشکندمان٬ اما چشمهایمان را باز میکند، مهربانتر میشویم.
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#زن_نوشت
@sheydashid
مادری که به خواست قدرتِ پدرسالار و مردسالار از همهٔ این بهاصطلاح غیرتیشدنها و ناموسداریها دفاع میکند یا در مقابلشان خاموش میماند.
فیلم «دختر» حکایت آن لحظه است که ویرانگری و خطر قدرت مردسالار را درک میکنیم. که میشکندمان٬ اما چشمهایمان را باز میکند، مهربانتر میشویم.
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#زن_نوشت
@sheydashid
زن حرف میزند، مضطرب است، قرار ندارد،
مرد انگشت اشاره را میگذارد روی لبهای زن
یعنی آرام
بعد سر زن را میگذارد توی سینه اش
چانه اش را میگذارد روی سر زن، گونه اش را میچرخاند روی موهای زن
دست میکند توی موهای زن ...
توی سینه زن چیزی میجوشد
قرار میگیرد لابد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد انگشت اشاره را میگذارد روی لبهای زن
یعنی آرام
بعد سر زن را میگذارد توی سینه اش
چانه اش را میگذارد روی سر زن، گونه اش را میچرخاند روی موهای زن
دست میکند توی موهای زن ...
توی سینه زن چیزی میجوشد
قرار میگیرد لابد!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در ایستگاه مترو آزادی یک نهنگ از یک سر تونل وارد میشود، چرخی میزند از خروجی خیابان بهبودی بالا میرود! پسری می پرد دم نهنگ را بگیرد. کله پا میشود وسط شکاف ریل ها! میپرم پائین بچه را بلند کنم. زانویش زخمی شده است ... نهنگ را با دست نشان میدهد. میگویم من هم دیده ام!
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باد از سمت شمال گیسوانت میوزد
از شمال شرق تنت
به جنوب غرب تنت
دست برده است باد
در گندمزاری از طعم خیال
در پس بلندی های سینه ات
من وامانده ام
من ...
من در جنوب تنت
در میانه ی نبردی ناگزیر
آخرین گلوله را هم شلیک میکنم
تشنه به انتظار
اسیر شاید ...
باد هنوز از سمت شمال گیسوانت میوزد.
#ای_لیا
@boiereihan
از شمال شرق تنت
به جنوب غرب تنت
دست برده است باد
در گندمزاری از طعم خیال
در پس بلندی های سینه ات
من وامانده ام
من ...
من در جنوب تنت
در میانه ی نبردی ناگزیر
آخرین گلوله را هم شلیک میکنم
تشنه به انتظار
اسیر شاید ...
باد هنوز از سمت شمال گیسوانت میوزد.
#ای_لیا
@boiereihan
یادمان باشد
در همین حوالی
یک زندگی را میبرند بر دوش
آن یکی کودکی دارد در آغوش
سخت نگیریم
زندگی همین است
آغازی بر یک پایان!
#ای_لیا
@boiereihan
در همین حوالی
یک زندگی را میبرند بر دوش
آن یکی کودکی دارد در آغوش
سخت نگیریم
زندگی همین است
آغازی بر یک پایان!
#ای_لیا
@boiereihan
پس از یک پیاده روی طولانی، میرسی به یک نهر آب، زیر سایه درخت کنار نهر دراز میکشی. پاهایت را فرو میکنی در آب. خنکی از روی سنگ ریزه های داخل آب میدود و می آید بالاتر و میرسد به قفسه سینه ات و کم کم می نشیند روی گونه هایت.
لبخندی نمیدانم از کجا پیدایش میشود و خودش را آویزان لبهایت میکند. باریکه های نور از لابلای شاخ و برگ درخت میزند روی صورتت. دست را حایل صورت میکنی، احساسی ترش و شیرین میریزد زیر پوست صورتت. خنکی و گرمی توامان. چشمهایت در خمارآلودی چشمان رقاصه ای پس از یک شب طولانی غرق میشود. خواب تو را در بین بازوانش حل میکند ...
یک زن سی و چندساله حسی شبیه این خلسه آمیخته با لذتی ژرف را در خود دارد. دیدنش همینقدر جذابیت دارد. همینقدر راحت آلود است. همینقدر نرم. همینقدر سبک. همینقدر رها در آغوش خیال ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
لبخندی نمیدانم از کجا پیدایش میشود و خودش را آویزان لبهایت میکند. باریکه های نور از لابلای شاخ و برگ درخت میزند روی صورتت. دست را حایل صورت میکنی، احساسی ترش و شیرین میریزد زیر پوست صورتت. خنکی و گرمی توامان. چشمهایت در خمارآلودی چشمان رقاصه ای پس از یک شب طولانی غرق میشود. خواب تو را در بین بازوانش حل میکند ...
یک زن سی و چندساله حسی شبیه این خلسه آمیخته با لذتی ژرف را در خود دارد. دیدنش همینقدر جذابیت دارد. همینقدر راحت آلود است. همینقدر نرم. همینقدر سبک. همینقدر رها در آغوش خیال ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
و خدايي كه در اين نزديكي است
بین موهای در باد پیچیده دختری ...
و بوی بهارنارنجش که در باد ،تو را می برد!
خدا همانی است که در شالیزار
در تابستانی دم کرده از بین رایحه شالی و آب ،چشمانت را می شوید...
خدا نزدیک است.
شاید روی آگاهی آب ... شاید بین مریم های خشک شده سجاده مادربزرگ...
@boiereihan
خدا همین است.
بین موهای در باد پیچیده دختری ...
و بوی بهارنارنجش که در باد ،تو را می برد!
خدا همانی است که در شالیزار
در تابستانی دم کرده از بین رایحه شالی و آب ،چشمانت را می شوید...
خدا نزدیک است.
شاید روی آگاهی آب ... شاید بین مریم های خشک شده سجاده مادربزرگ...
@boiereihan
خدا همین است.
اسفند شبیه چین هایِ نازُک اطرافِ چشم ، مثل تارهای سپیدِ مو در سی و چند سالگی می ماند... به اندازه یک سال ، دوازده ماه و چهار رنگِ فصل ، حرف دارد برای گفتن... از غروب های کِز کرده ی جمعه و پنجشنبه های شاد و پر امید می گوید؛
از صبحِ شنبه هایی که چشم ات به گرمای رختخواب است و دل کندن از آن لعنتی ترین کار دنیا ؛
از عشق هایی که نرسیده سِقط شدند و غریبه هایی که دل گِره زدند آشنا شدند؛ از ردّ پاهایی که نیامده مَحو شدند و آنها که قرص بودند و توی خاطر ات حک شدند؛
از مستی ها و توی آغوش هم رها شدن ها... بغض هایی که فرو دادی و قهقهه های بی خیال...
دست های خسته ی اسفند را باید بوسید!
اسفند آرام می بارد و کلماتش را توی آخرین دانه های برف اش کنارِ گوش ات زمزمه می کند...
#نگینیات
اینستاگرام : neginiiat
@boiereihan
https://www.instagram.com/p/BRT1pnuB_Y3/
از صبحِ شنبه هایی که چشم ات به گرمای رختخواب است و دل کندن از آن لعنتی ترین کار دنیا ؛
از عشق هایی که نرسیده سِقط شدند و غریبه هایی که دل گِره زدند آشنا شدند؛ از ردّ پاهایی که نیامده مَحو شدند و آنها که قرص بودند و توی خاطر ات حک شدند؛
از مستی ها و توی آغوش هم رها شدن ها... بغض هایی که فرو دادی و قهقهه های بی خیال...
دست های خسته ی اسفند را باید بوسید!
اسفند آرام می بارد و کلماتش را توی آخرین دانه های برف اش کنارِ گوش ات زمزمه می کند...
#نگینیات
اینستاگرام : neginiiat
@boiereihan
https://www.instagram.com/p/BRT1pnuB_Y3/
Instagram
نگینیّات
اسفند شبیه چین هایِ نازُک اطرافِ چشم ، مثل تارهای سپیدِ مو در سی و چند سالگی می ماند... به اندازه یک سال ، دوازده ماه و چهار رنگِ فصل ، حرف دارد برای گفتن... از غروب های کِز کرده ی جمعه و پنجشنبه های شاد و پر امید می گوید؛ از صبحِ شنبه هایی که چشم ات به گرمای…
Forwarded from ایلیا
وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید
http://reihan-7.blogsky.com/
آرشیوی از برخی نوشته هایم را توی این وبلاگ میتوانید بخوانید. ممنون که همراه هستید.
ارادتمندم ...
http://reihan-7.blogsky.com/
آرشیوی از برخی نوشته هایم را توی این وبلاگ میتوانید بخوانید. ممنون که همراه هستید.
ارادتمندم ...
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
Forwarded from ایلیا
سی وچند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد...
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
یک لطیفه قدیمی است که میگوید:
بنده خدایی میرود پیش روانکاو میگوید: برادرم دیوانه است، فکر میکند مرغ است.
روانکاو به او میگوید :خوب چرا پیش من نمیآوریش.
جواب میگیرد: چون تخممرغهایش را نیاز داریم.
خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر منطقی و احمقانهاند ولی فکر میکنم که ما آنها را ادامه میدهیم چون به تخممرغها احتیاج داریم.
آنی هال (annie hall ) - وودی آلن
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
بنده خدایی میرود پیش روانکاو میگوید: برادرم دیوانه است، فکر میکند مرغ است.
روانکاو به او میگوید :خوب چرا پیش من نمیآوریش.
جواب میگیرد: چون تخممرغهایش را نیاز داریم.
خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر منطقی و احمقانهاند ولی فکر میکنم که ما آنها را ادامه میدهیم چون به تخممرغها احتیاج داریم.
آنی هال (annie hall ) - وودی آلن
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
- نمیشود کسی را خیالی در آغوش گرفت.
+ بستگی دارد اینطور حس آدم تغییر کند یا نه. اگر تغییر کند چه باک. حال خوب گاهی در خیال حادث میشود. گاه در آغوشی خیالی. گاه در مرز باریک خیال و واقعیت...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ بستگی دارد اینطور حس آدم تغییر کند یا نه. اگر تغییر کند چه باک. حال خوب گاهی در خیال حادث میشود. گاه در آغوشی خیالی. گاه در مرز باریک خیال و واقعیت...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد، هوای اهواز خنک است، بی غبار بی آلودگی، اهواز زیباست ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
. .
زمین بود
تنهایی بود
خدا نشسته بود کنار ایوان
زن خاطره ها را دانه دانه
در نخ احساس زنجیر می کرد.
. . .
#ای_لیا
رشت - تابستان 80
@boiereihan
زمین بود
تنهایی بود
خدا نشسته بود کنار ایوان
زن خاطره ها را دانه دانه
در نخ احساس زنجیر می کرد.
. . .
#ای_لیا
رشت - تابستان 80
@boiereihan
"زنهای زیبا نامرئی اند"
این را در فیلم "Elegy" بن کینگزلی به دنیس هاپر می گوید. و بعد هم در جواب تعجب دنیس هاپر میگوید : زیبائی زنها اجازه نمیده درونشون رو ببینیم! ما فقط پوسته ای از زیبائی رو می بینیم. و این زیبائی اجازه نمیده ما وارد درونشون بشیم!
و اینکه ...
زنهای زیبا اغواگرند. در مهمانی ها شاید دیده اید ولی این زیبائی گاهی میشود حجاب و نمی گذارد درون این زن که شاید زیباتر از پوسته اش است دیده شود و در نهایت هم معلوم نیست این زیبائی پوسته بتواند مرد را نگه دارد!
زنهای زیبا نامرئی اند ...
@boiereihan
#فیلم_دیالوگ
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
این را در فیلم "Elegy" بن کینگزلی به دنیس هاپر می گوید. و بعد هم در جواب تعجب دنیس هاپر میگوید : زیبائی زنها اجازه نمیده درونشون رو ببینیم! ما فقط پوسته ای از زیبائی رو می بینیم. و این زیبائی اجازه نمیده ما وارد درونشون بشیم!
و اینکه ...
زنهای زیبا اغواگرند. در مهمانی ها شاید دیده اید ولی این زیبائی گاهی میشود حجاب و نمی گذارد درون این زن که شاید زیباتر از پوسته اش است دیده شود و در نهایت هم معلوم نیست این زیبائی پوسته بتواند مرد را نگه دارد!
زنهای زیبا نامرئی اند ...
@boiereihan
#فیلم_دیالوگ
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه