ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
Forwarded from ای‌لیا
سی وچند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد...
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
یک لطیفه قدیمی است که می‌گوید:

بنده ‌خدایی می‌رود پیش روانکاو می‌گوید: برادرم دیوانه‌ است، فکر می‌کند مرغ است.
روانکاو به او می‌گوید :خوب چرا پیش من نمی‌آوریش.
جواب می‌گیرد: چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم.
خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما آنها را ادامه می‌دهیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.

آنی هال (annie hall ) - وودی آلن
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
زن
احساسی ست
به باریکی خیال
به پهنای زندگی ...

#ای_لیا
@boiereihan
- نمیشود کسی را خیالی در آغوش گرفت.
+ بستگی دارد اینطور حس آدم تغییر کند یا نه. اگر تغییر کند چه باک. حال خوب گاهی در خیال حادث میشود. گاه در آغوشی خیالی. گاه در مرز باریک خیال و واقعیت...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد، هوای اهواز خنک است، بی غبار بی آلودگی، اهواز زیباست ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
. .
زمین بود
تنهایی بود
خدا نشسته بود کنار ایوان
زن خاطره ها را دانه دانه
در نخ احساس زنجیر می کرد.
. . .

#ای_لیا
رشت - تابستان 80
@boiereihan
"زنهای زیبا نامرئی اند"
این را در فیلم "Elegy" بن کینگزلی به دنیس هاپر می گوید. و بعد هم در جواب تعجب دنیس هاپر میگوید : زیبائی زنها اجازه نمیده درونشون رو ببینیم! ما فقط پوسته ای از زیبائی رو می بینیم. و این زیبائی اجازه نمیده ما وارد درونشون بشیم!

و اینکه ...
زنهای زیبا اغواگرند. در مهمانی ها شاید دیده اید ولی این زیبائی گاهی میشود حجاب و نمی گذارد درون این زن که شاید زیباتر از پوسته اش است دیده شود و در نهایت هم معلوم نیست این زیبائی پوسته بتواند مرد را نگه دارد!

زنهای زیبا نامرئی اند ...
@boiereihan
#فیلم_دیالوگ
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
سخت بود
فراموش کردن کسی
که با او
همه چیز و همه کس را
فراموش می‌کردم!

ایلهان برک
@boiereihan
از شور و حال جهان
ما را به قدر طعم گیسویت بس!

#ای_لیا
@boiereihan
در هر جابجایی بخشی از خودمان را جا میگذاریم و در هر خانه تکانی بخشی از خودمان را دور میریزیم. سخت نگیریم ... زندگی جا گذاشتنها و دور ریختن هاست. تازه باشیم همیشه. عادت هایمان تکراری نشوند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا باارزش بدانم و بگویم زندگی تقریبا به زیستنش می ارزد، بعد از موسیقی، دیدار با قدیسان است، قدیسانی که همه جا حضور دارند. 

مقصودم از قدیسان مردمانی است که در جامعه ای که به شکل تکان دهنده ای بی آبروست آبرومندانه رفتار می کنند.

کورت ونه گات
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from دنیای تصویر
علی معلم درگذشت
خانواده «دنیای تصویر» پدرش را از دست داد
سینما به ما یاد داده که زندگی یعنی لحظات توامان شادی و غم، ولی هرگز فکر نمی‌کردیم روزی برسد که قرار باشد بدترین خبر ممکن را در «دنیای تصویر» منتشر کنیم. دقایقی قبل علی معلم، مدیر مسئول و سردبیر نشریه دنیای تصویر، بنیان‌گذار جشن سینمایی تلویزیونی حافظ، مدرس، مجری و برنامه‌ساز و تهیه‌کننده‌ی سینما در سن 54 سالگی و در پی حملۀ قلبی، دار فانی را وداع گفت.
علی معلم سال 1341 در دامغان متولد شد. در رشته‌ی سینما تحصیل کرد، در دهه‌ی شصت فعالیت مطبوعاتی خود را آغاز کرد و در سال 71 با تاسیس ماهنامه «دنیای تصویر» فصل تازه‌ای را در مطبوعات و رسانه‌های سینمایی رقم زد.
معلم که به واسطه‌ی تولید و اجرای برنامه‌هایی چون «جنگ هنر»، «از واژه تا تصویر»، «سینمای اندیشه» و ...به چهره‌ای شناخته شده برای مخاطبان تبدیل شده بود، اولین جشن سینمایی و تلویزیونی خصوصی ایران را تاسیس کرد و تندیس حافظ را به منظومه‌ی سینمای کشور افزود.
فعالیت معلم فقط به عرصه‌ی مطبوعات و رسانه‌ها محدود نمی‌شد «شوکران»، «گاوخونی»، «ازدواج به سبک ایرانی» و «آل» از جمله تجربیات موفق او در مقام تهیه‌کنندگی بود. دریافت مدرک دکتری افتخاری به پاس فعالیت‌هایش در عرصه‌ی فرهنگ و هنر نیز یکی دیگر عناوین و القاب متعدد او به شمار می‌رود.
گرچه هنوز نتوانسته ایم این خبر تلخ را باور کنیم، درگذشت علی معلم را به خانواده‌ی فرهنگ و هنر ایران تسلیت می‌گوییم.
@dtonline
گفت این قرصارو بخور یادت نره. نگاه کردم به کف دستش, گفتم چرا هردوتاش آبیه؟ گفت قرار بود چه رنگی باشه پس. گفتم یکیش باید قرمز باشه, مثل فیلم ماتریکس که بخوام انتخاب کنم. خودشو کشید عقب قرصارو گذاشت تو پیش دستی. گفتم پرستو کجاست؟
رفت تو آشپزخونه.
"پرستو کجاست؟"
"دیگه نمیاد"
" تو کی هستی پس؟"
" من زنتم"
نگاه کردم به تاپ چسب و دامن کوتاهی که تنش کرده بود و گفتم اینا چیه پوشیدی, پرستو سارافون گلدار می پوشید, تو هم همونو بپوش. یه لیوان آب آورد و نشست روی پام قرصارو برداشت و گذاشت تو دهنم, لبه لیوان رو گذاشت روی لبم ته لیوانو کج کرد, قرصارو قورت دادم, دست کشید رو ته ریش زبرم, چشامو بستم وقتی باز کردم پرستو رو دیدم, نشسته بود کنار تخت, لبخند میزد.

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
شبیه دختری،
مقابل آینه ای کهنه،
ماتیک میکشد روی لبهایش،
زمستان.

#ای_لیا
@boiereihan
گفتم ولیعصر, از آن وسط تا بیاید کنار چندتایی فحش خورد عقب سه تا خانم بودند نشستم جلو, نرسیده به پاتریس ترمز زد یکهو در باز شد, اصلن از اول هم بسته نشده بود, هرچقدر با در ور رفت در بسته نشد خواهش کرد تا ولیعصر در را نگه دارم تا توی ولیعصر یک خاکی توی سرش بریزد, در را گرفتم, قبل از توحید زنها پیاده شدند پشت بیمارستان امام شروع کرد به حرف زدن و گفت پارسال شراب انداخته بوده البته برای خودش نه برای فروش تقریبن همه را خورده بود و فقط هفتاد لیترش مانده بود ( حساب میکردم چند مترمکعب شراب انداخته بوده که تقریبن همه اش را هم خورده بوده که هفتاد لیترش باقی مانده) بعد یکی رفته و او را فروخته. پشت چراغ تقاطع کارگر بودیم که گفت البته من برای مریضی میخورم وگرنه الکلی نیستم, از تریاکی بودن که بهتره. تایید کردم, وسط حرفهایش هم گوشی هی زنگ میخورد و من هم عذرخواهی میکرذم و جواب میدادم و بعدش هم میگفتم خب بعدش چی شد؟ توی دادگاه عجز و لابه کرده و تعهد داده ولی باید جریمه را پرداخت کند, قبل ولیعصر هم گفت : من راننده تاکسی نبودم کارگاه تراشکاری داشتم ورشکست شدم! پیاده شدم در را خودش گرفت و با یک دست رانندگی کرد و رفت پشت میدان و ناپدید شد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته باشی زیر سایه درختی و پاهایت را فرو کرده باشی توی برکه آب کنار درخت و دستهایت را ستون کرده باشی کنارت و سرت را داده باشی عقب و چشمهایت را بسته باشی و نسیم خنکی بزند توی صورتت و خنکی از توی آب بدود و بیاید بالا و برسد به لبهایت, صورتت , جانت ...

زن شبیه این حس خوشایند است, درون جانت را خنک میکند, حتی وقتی که آتشت میزند!

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
من به همه چيز تا زماني كه خلافش ثابت نشده ايمان دارم .

به اجنه،اساطير و اژدها اعتقاد دارم.
همه اينها حضور دارند حتي اگر فقط در ذهن خود آنها را تخيل كنيد.
چه كسي مي تواند بگويد روياها و تخيلات (كابوسها ) در عصر مدرن فعلي ديگر وجود ندارند؟!

جان لنون
I believe in everything until it's disproved.
So I believe in fairies, the myths, dragons.
It all exists, even if it's in your mind. Who's to say that dreams and nightmares aren't as real as the here and now?

John Lennon

#کافی_کتاب
@kafiketab
درگذشت غم‌انگیز افشین یداللهی

عباس سجادی - مدیر بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران و از دوستان یداللهی - با تایید این خبر به ایسنا، گفت: با دوستان ایشان صحبت کرده‌ام؛ دیشب در راه برگشت از هشتگرد کامیون با ماشین‌شان تصادف کرده که در پی این موضوع آقای یداللهی ضربه مغزی شده و از دنیا رفته است. همسر و برادر همسرشان هم آسیب دیده‌اند.

دکتر افشین یداللهی متولد ۲۱ دی‌ماه ۱۳۴۷ در اصفهان و بزرگ‌شده‌ی تهران، پزشک متخصص اعصاب و روان و از ترانه‌سرایان معروف بود.

او فعالیت‌ حرفه‌ای ترانه‌سرایی خود را در سال ۱۳۷۶ در صدا و سیما آغاز کرد. نخستین ترانه‌هایش با آهنگسازی فؤاد حجازی و شادمهر عقیلی و با خوانندگی خشایار اعتمادی اجرا می‌شد.

یداللهی برای تیتراژ بسیاری از سریال‌های تلویزیونی ترانه سروده است.

کتاب‌های «روزشمار یک عشق»، «امشب کنار غزل‌های من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرف‌هایی که باید می‌گفتم و... تو باید می‌شنیدی» و «مشتری میکده‌ای بسته» از افشین یداللهی به جا مانده است.

@KhabGard

http://bit.ly/2mZ9M8V
راست ترین دروغ دنیا
همین بوسه های تکراریست
که گاه به گاه
روی می دهد در بستر یک عادت اجباری.
باید برویم از این وانفسا
سوی آن آبادی
سوی آن مزارع پوشیده از گل های آفتاب گردان،
که زیر سایه ی هر درختش
عاشقی سر بر دامن معشوقی دارد
دوستت دارم ها را
مردمان ِ این آبادی پیچیده اند در زروق احساس
کوبیده اند به دیوارهای پوشیده از بهارنارنج
در کوچه هایش حتمن
کسی پیدا می شود که بگوید:
بوسه می خواهی؟
تعارف ندارد ، رها کن خود را در آغوش خیال.
مرا میگرفت تنگ در آغوش
طعم یک احساس تازه
می ریخت در دهان عادت های تکراری.

#ای_لیا
@boiereihan
تهران - بهار 1382 ( با کمی جرح و تعدیل)
بعضی هایمان نیاز به توجه داریم، بعضی هایمان را باید هر از گاهی یادمان بیاوری که هستیم! در کانون نگاه و توجه باقی مانده ایم ... بعضی هایمان احساساتمان به تردی بال پروانه ایست، به نازکی خیال مورچه ای که دانه ای بر دهان دارد.
بعضی هایمان دل تنگ می شویم زود، خاطر خواه نگاهی هستیم که بریزد احساس بودن را در پیاله خالی تنهائیمان.
بعضی هایمان هم شده ایم سنگ صبور، درد داریم ولی در خفا اشک می ریزیم. دردهایمان را بگذاریم برای تنهائی هایمان، لبخند بزنیم، شاید امروز کسی محتاج همین لبخند است، یکی از همین بعضی هائی که احساشان به تردی بال پروانه هاست ...
+ یادمان باشد،
پنجره ها را باز کنیم
شاید احساسی راه گم کرده باشد
بنشیند کنار تنهائی

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

http://reihan-7.blogsky.com/

آرشیوی از برخی نوشته هایم را توی این وبلاگ میتوانید بخوانید. ممنون که همراه هستید.

ارادتمندم ...