ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
در هر جابجایی بخشی از خودمان را جا میگذاریم و در هر خانه تکانی بخشی از خودمان را دور میریزیم. سخت نگیریم ... زندگی جا گذاشتنها و دور ریختن هاست. تازه باشیم همیشه. عادت هایمان تکراری نشوند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
چیزی که سبب شده است زنده بودن را تقریبا باارزش بدانم و بگویم زندگی تقریبا به زیستنش می ارزد، بعد از موسیقی، دیدار با قدیسان است، قدیسانی که همه جا حضور دارند. 

مقصودم از قدیسان مردمانی است که در جامعه ای که به شکل تکان دهنده ای بی آبروست آبرومندانه رفتار می کنند.

کورت ونه گات
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from دنیای تصویر
علی معلم درگذشت
خانواده «دنیای تصویر» پدرش را از دست داد
سینما به ما یاد داده که زندگی یعنی لحظات توامان شادی و غم، ولی هرگز فکر نمی‌کردیم روزی برسد که قرار باشد بدترین خبر ممکن را در «دنیای تصویر» منتشر کنیم. دقایقی قبل علی معلم، مدیر مسئول و سردبیر نشریه دنیای تصویر، بنیان‌گذار جشن سینمایی تلویزیونی حافظ، مدرس، مجری و برنامه‌ساز و تهیه‌کننده‌ی سینما در سن 54 سالگی و در پی حملۀ قلبی، دار فانی را وداع گفت.
علی معلم سال 1341 در دامغان متولد شد. در رشته‌ی سینما تحصیل کرد، در دهه‌ی شصت فعالیت مطبوعاتی خود را آغاز کرد و در سال 71 با تاسیس ماهنامه «دنیای تصویر» فصل تازه‌ای را در مطبوعات و رسانه‌های سینمایی رقم زد.
معلم که به واسطه‌ی تولید و اجرای برنامه‌هایی چون «جنگ هنر»، «از واژه تا تصویر»، «سینمای اندیشه» و ...به چهره‌ای شناخته شده برای مخاطبان تبدیل شده بود، اولین جشن سینمایی و تلویزیونی خصوصی ایران را تاسیس کرد و تندیس حافظ را به منظومه‌ی سینمای کشور افزود.
فعالیت معلم فقط به عرصه‌ی مطبوعات و رسانه‌ها محدود نمی‌شد «شوکران»، «گاوخونی»، «ازدواج به سبک ایرانی» و «آل» از جمله تجربیات موفق او در مقام تهیه‌کنندگی بود. دریافت مدرک دکتری افتخاری به پاس فعالیت‌هایش در عرصه‌ی فرهنگ و هنر نیز یکی دیگر عناوین و القاب متعدد او به شمار می‌رود.
گرچه هنوز نتوانسته ایم این خبر تلخ را باور کنیم، درگذشت علی معلم را به خانواده‌ی فرهنگ و هنر ایران تسلیت می‌گوییم.
@dtonline
گفت این قرصارو بخور یادت نره. نگاه کردم به کف دستش, گفتم چرا هردوتاش آبیه؟ گفت قرار بود چه رنگی باشه پس. گفتم یکیش باید قرمز باشه, مثل فیلم ماتریکس که بخوام انتخاب کنم. خودشو کشید عقب قرصارو گذاشت تو پیش دستی. گفتم پرستو کجاست؟
رفت تو آشپزخونه.
"پرستو کجاست؟"
"دیگه نمیاد"
" تو کی هستی پس؟"
" من زنتم"
نگاه کردم به تاپ چسب و دامن کوتاهی که تنش کرده بود و گفتم اینا چیه پوشیدی, پرستو سارافون گلدار می پوشید, تو هم همونو بپوش. یه لیوان آب آورد و نشست روی پام قرصارو برداشت و گذاشت تو دهنم, لبه لیوان رو گذاشت روی لبم ته لیوانو کج کرد, قرصارو قورت دادم, دست کشید رو ته ریش زبرم, چشامو بستم وقتی باز کردم پرستو رو دیدم, نشسته بود کنار تخت, لبخند میزد.

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
شبیه دختری،
مقابل آینه ای کهنه،
ماتیک میکشد روی لبهایش،
زمستان.

#ای_لیا
@boiereihan
گفتم ولیعصر, از آن وسط تا بیاید کنار چندتایی فحش خورد عقب سه تا خانم بودند نشستم جلو, نرسیده به پاتریس ترمز زد یکهو در باز شد, اصلن از اول هم بسته نشده بود, هرچقدر با در ور رفت در بسته نشد خواهش کرد تا ولیعصر در را نگه دارم تا توی ولیعصر یک خاکی توی سرش بریزد, در را گرفتم, قبل از توحید زنها پیاده شدند پشت بیمارستان امام شروع کرد به حرف زدن و گفت پارسال شراب انداخته بوده البته برای خودش نه برای فروش تقریبن همه را خورده بود و فقط هفتاد لیترش مانده بود ( حساب میکردم چند مترمکعب شراب انداخته بوده که تقریبن همه اش را هم خورده بوده که هفتاد لیترش باقی مانده) بعد یکی رفته و او را فروخته. پشت چراغ تقاطع کارگر بودیم که گفت البته من برای مریضی میخورم وگرنه الکلی نیستم, از تریاکی بودن که بهتره. تایید کردم, وسط حرفهایش هم گوشی هی زنگ میخورد و من هم عذرخواهی میکرذم و جواب میدادم و بعدش هم میگفتم خب بعدش چی شد؟ توی دادگاه عجز و لابه کرده و تعهد داده ولی باید جریمه را پرداخت کند, قبل ولیعصر هم گفت : من راننده تاکسی نبودم کارگاه تراشکاری داشتم ورشکست شدم! پیاده شدم در را خودش گرفت و با یک دست رانندگی کرد و رفت پشت میدان و ناپدید شد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته باشی زیر سایه درختی و پاهایت را فرو کرده باشی توی برکه آب کنار درخت و دستهایت را ستون کرده باشی کنارت و سرت را داده باشی عقب و چشمهایت را بسته باشی و نسیم خنکی بزند توی صورتت و خنکی از توی آب بدود و بیاید بالا و برسد به لبهایت, صورتت , جانت ...

زن شبیه این حس خوشایند است, درون جانت را خنک میکند, حتی وقتی که آتشت میزند!

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
من به همه چيز تا زماني كه خلافش ثابت نشده ايمان دارم .

به اجنه،اساطير و اژدها اعتقاد دارم.
همه اينها حضور دارند حتي اگر فقط در ذهن خود آنها را تخيل كنيد.
چه كسي مي تواند بگويد روياها و تخيلات (كابوسها ) در عصر مدرن فعلي ديگر وجود ندارند؟!

جان لنون
I believe in everything until it's disproved.
So I believe in fairies, the myths, dragons.
It all exists, even if it's in your mind. Who's to say that dreams and nightmares aren't as real as the here and now?

John Lennon

#کافی_کتاب
@kafiketab
درگذشت غم‌انگیز افشین یداللهی

عباس سجادی - مدیر بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران و از دوستان یداللهی - با تایید این خبر به ایسنا، گفت: با دوستان ایشان صحبت کرده‌ام؛ دیشب در راه برگشت از هشتگرد کامیون با ماشین‌شان تصادف کرده که در پی این موضوع آقای یداللهی ضربه مغزی شده و از دنیا رفته است. همسر و برادر همسرشان هم آسیب دیده‌اند.

دکتر افشین یداللهی متولد ۲۱ دی‌ماه ۱۳۴۷ در اصفهان و بزرگ‌شده‌ی تهران، پزشک متخصص اعصاب و روان و از ترانه‌سرایان معروف بود.

او فعالیت‌ حرفه‌ای ترانه‌سرایی خود را در سال ۱۳۷۶ در صدا و سیما آغاز کرد. نخستین ترانه‌هایش با آهنگسازی فؤاد حجازی و شادمهر عقیلی و با خوانندگی خشایار اعتمادی اجرا می‌شد.

یداللهی برای تیتراژ بسیاری از سریال‌های تلویزیونی ترانه سروده است.

کتاب‌های «روزشمار یک عشق»، «امشب کنار غزل‌های من بخواب»، «جنون منطقی»، «حرف‌هایی که باید می‌گفتم و... تو باید می‌شنیدی» و «مشتری میکده‌ای بسته» از افشین یداللهی به جا مانده است.

@KhabGard

http://bit.ly/2mZ9M8V
راست ترین دروغ دنیا
همین بوسه های تکراریست
که گاه به گاه
روی می دهد در بستر یک عادت اجباری.
باید برویم از این وانفسا
سوی آن آبادی
سوی آن مزارع پوشیده از گل های آفتاب گردان،
که زیر سایه ی هر درختش
عاشقی سر بر دامن معشوقی دارد
دوستت دارم ها را
مردمان ِ این آبادی پیچیده اند در زروق احساس
کوبیده اند به دیوارهای پوشیده از بهارنارنج
در کوچه هایش حتمن
کسی پیدا می شود که بگوید:
بوسه می خواهی؟
تعارف ندارد ، رها کن خود را در آغوش خیال.
مرا میگرفت تنگ در آغوش
طعم یک احساس تازه
می ریخت در دهان عادت های تکراری.

#ای_لیا
@boiereihan
تهران - بهار 1382 ( با کمی جرح و تعدیل)
بعضی هایمان نیاز به توجه داریم، بعضی هایمان را باید هر از گاهی یادمان بیاوری که هستیم! در کانون نگاه و توجه باقی مانده ایم ... بعضی هایمان احساساتمان به تردی بال پروانه ایست، به نازکی خیال مورچه ای که دانه ای بر دهان دارد.
بعضی هایمان دل تنگ می شویم زود، خاطر خواه نگاهی هستیم که بریزد احساس بودن را در پیاله خالی تنهائیمان.
بعضی هایمان هم شده ایم سنگ صبور، درد داریم ولی در خفا اشک می ریزیم. دردهایمان را بگذاریم برای تنهائی هایمان، لبخند بزنیم، شاید امروز کسی محتاج همین لبخند است، یکی از همین بعضی هائی که احساشان به تردی بال پروانه هاست ...
+ یادمان باشد،
پنجره ها را باز کنیم
شاید احساسی راه گم کرده باشد
بنشیند کنار تنهائی

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

http://reihan-7.blogsky.com/

آرشیوی از برخی نوشته هایم را توی این وبلاگ میتوانید بخوانید. ممنون که همراه هستید.

ارادتمندم ...
کاج‌زدگی با طعم ژانر

محمدحسن شهسواری: چهار عامل، به ترتیب اهمیت، موجب اقبال کمِ خوانندگان به مطالعه‌ی آثار داستانی ایرانی است:

۱- ممیزی
سانسور هلاک‌کننده‌ی ارشاد به یقین جذابیت‌های حاصل از پرداختن به مسائل ملتهب جامعه (از جمله سیاست، آسیب‌های اجتماعی، نقد باورهای غلط و …) را از آثار حذف می‌کند. خیلی طبیعی است در درازمدت اعتمادِ خواننده به آثار داخلی از بین برود که رفته. در شرایط کنونی اگر نویسنده‌ای بتواند از این ممیزی بگریزد هم آن چنان سودی ندارد چون، همان طور که گفتم، اعتماد خواننده سلب شده است. مدیر انتشارات نگاه به خود من گفت رمان «آواز کشتگان» رضا براهنی بدون یک کلمه سانسور چاپ شد اما مردم همچنان نسخه‌ی کنار خیابان انقلاب را می‌خرند.

۲- نبود فرهنگ مطالعه
علاوه بر کاهش ذاتی مطالعه‌ی مردمان ما، کاسته شدن محسوس مطالعه‌ بین ملت غیور ایران در این سال‌ها حتماً دلایل خاص خود را دارد که این جا جای تدقیق در آن نیست.

۳- نپیوستن به قانون کپی‌رایت جهانی
در حال حاضر، ناشر ایرانی معروف‌ترین و جذاب‌ترین آثار خارجی را بدون خرج حتا یک ریال ترجمه می‌کند و پول‌های میلیاردی به جیب می‌زند. پس طبیعی است که وقتی چنین سفره‌ی مفت و پر رونقی گشوده است، ناشر به چاپ این آثار رو می‌آورد و آثار نویسندگان ایرانی در اولویت قرار نمی‌گیرد. فقط یک لحظه فکر کنید ناشران آثار خانم «جوجو مویز» و «آنا گاوالدا» می‌خواستند کپی‌رایت جهانی را با توجه به فروش فوق‌العاده‌شان، که سر به میلیاردها تومان می‌زند، پرداخت کنند.

در شگفتم از مسئولان فرهنگی حکومت که جلوی ورود قانونی فیلم‌های هالیووری و بالیودی را به بهانه‌ی حمایت از سینمای داخلی می‌گیرند اما به راحتی در برابر این رفتار ناشران سکوت کرده‌اند و حتا هر سال کلی بن در اختیار مردم قرار می‌دهند که نتیجه‌اش جز خریدِ بیشتر آثار غیرایرانی و تضعیف تولید فرهنگی و ادبی نیست. و آن وقت با افتخار اعلام می‌کنند به فرهنگ مطالعه کمک کرده‌ایم. خیر بزرگواران، شما به سودجویی بیشتر برخی ناشران و نابودی نویسندگان وطنی کمک می‌کنید.

۴- جذاب نبودن آثار ایرانی
این مسئله هم که کاملاً روشن است. در سه مورد اول بعید است در کوتاه‌مدت از دست ما به عنوان نویسنده کاری بربیاید. البته اگر صنوف را جدی بگیریم شاید بتوانیم در درازمدت در این موارد کارهایی صورت بدهیم.

اما مورد چهارم چیزی است که می‌شود و باید درباره‌اش‌ جدی‌تر اندیشید. به نظر من نوشتن در ژانر (نه به عنوان تنها راه یا بهترین راه) می‌تواند در این مورد یاری‌رسان باشد. در این مورد اگر تمایل دارید این مصاحبه را بخوانید. به همین دلیل از حدود سه چهار سال قبل تلاش‌هایی را آغاز کرده‌ام. هم خودم در ژانر نوشته‌ام و هم کارگاه‌های رمان‌نویسی‌ام را به این جهت سوق داده‌ام. از سوی دیگر، نشر محترم هیلا پذیرفته است از پاییز سال آینده مجموعه‌ی رمان ژانر را زیر نظر من منتشر کند. خودم رمانی در ژانر تریلرجنایی نوشته‌ام و چهار دوست دیگر نویسنده نیز در ژانرهای جنایی، فانتزی و تریلر روان‌شناسانه نوشته‌اند.

مورد کاج‌زدگی
رمان ضحی کاظمی اولین رمان ژانری است که من به نویسنده‌اش مشاوره داده‌ام. البته بیشتر در مورد پلات. خود نویسنده در مورد ژانر علمی تخیلی اطلاعات بسیار خوبی دارد که گاه من نیز از او آموخته‌ام. به نظرم کاج‌زدگی قدم مناسبی است برای نوشتن در ژانر عملی تخیلی با مایه‌های آخرالزمانی در ایران. چون زیرساخت موضوعی آن کاملاً ناظر است به جامعه‌ی ایران امروز.

در آستانه‌ی سال نو با اطمینان خاطر کاج‌زدگی را به دوستداران ژانر عملی تخیلی و نیز خوانندگانی که به قصه‌گویی در رمان ایرانی علاقه‌مند هستند، پیشنهاد می‌کنم.

@KhabGard

در خوابگرد بیشتر بخوانید:
http://khabgard.com/2102
Forwarded from شیداشید
کم‌کم برف‌ها که گاهی تا زانو بالا آمده‌ بودند آب می‌شوند. درخت‌ها جوانه می‌زنند. دوازده‌سیزده‌ساله‌‌ایم... می‌رویم مدرسه، ولی هیچ‌کداممان حواسمان به درس نیست. یا منتظر تعطیلی نوروزیم یا حواسمان پرت پسری است که توی خیابان دست در جیب یک پایش را زده به دیوار و شلوغ دخترها را تماشا می‌کرده.
اصلاً از وقتی دوازده‌سیزده‌ساله‌ایم بهار بوی دیگری می‌دهد، می‌شود طعم قلقلک‌دهندهٔ شیرینی زیر جوانه‌زدن لحظه‌ها... یک جور غم گل‌منگلی تازه، یک جور شکفته‌شدن که به پسرها مربوط می‌شود! کم‌کم بهار عاشق‌کننده می‌شود، قبل از اینکه بدانیم عشق چیست. که نیست آن هوس در بلوغ جوانه‌زننده و نیست آن که بهارها پوستمان را می‌شکافت، اما از آن دم نمی‌زدیم. نیست آن دیوانگی صبح‌های بهار غرق در رؤیای فقط سر به شانهٔ کسی گذاشتن که شل‌وولمان می‌کرد و نمی‌گذاشت از رخت‌خواب دل بکٙنیم‌.
اصلاً همه چیز بهار یک طرف، همین رخوت یادآور عشقولانه‌های سرخوردهٔ دوازده‌سیزده‌سالگی ما که بی‌رحمانه تا سال‌ها بعد هم کش آمد، یک طرف....
حالا دیگر از عاشقی‌های نسل ما تا سال‌ها بعد از آن هم چیزی جز کسالت و زخم و خاطره نمانده.
اما بهار بی‌رحمانه، حتی در این تهران کثیف بی‌فصل غریب، هنوز همان عطر خراب‌کننده را دارد.
#شیدا_حسین_زاده
#خاطره_نوشت
#بهار
#عاشقیت
@sheydashid
بهار برای من
شالیزار ِ گیسوان توست
که می شود لابلای تارهایش
نفسی تازه کرد.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
سال که میخواهد نو شود، بچه ها عزا می گیرند. حال نه اینکه مدرسه ها تعطیلند و خوشحالی لاجرم میرود زیر پوستشان ولی خوب مقوله خانه تکانی از آن مواردی ست که جوانان را در همان عنفوان کودکی پیر میکند.
خانه بزرگ داشتن، هم نعمت است هم مصیبت. مصیبتش می ماند برای صاحب عزا یعنی همین ماهائی که دوران کودکی و نوجوانیمان در خانه بزرگ گذشته است و دم عید که می شد رخت سیاه بر تن می کردیم و در ماتم خانه تکانی غرق می شدیم.
مادر چند سطل را با مخلفات تمیزکاری آماده میکرد و هربار هم غر میزد که : اینجا هنور سفید نشده و ما هم هرچه زور داشتیم می زدیم ولی رنگ کرم دیوار سفیدتر نمی شد! پرده هارا باز کن، فرشها را لوله کن ... از دو هفته مانده به عید انگار وارد مناطق جنگ زده ای می شدیم که هر آن امکان شهید شدنمان میرفت. گذشت تا رسیدیم به این آپارتمان های قوطی کبریت. خانه تکانی هم عملن هیبت خود را از دست داده است.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینکه :
سال که نو میشود، کاش دلهایمان هم نو شود ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

حافظ
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
رها میکنم
خیال را
خاطره را
هنوز را
پنهان در میان تنهائی
دستان تو را ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.

عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر چه فکر میکنم آن عیدی های دوران کودکی لابلای موشک باران گاه به گاه و صدای آژیر و دیدن تکرارهای هزارو یک باره کمدی های صامت در روزهای عید، بی ریاتر بودند انگار ...

به قول دوستی : حاشیه بر متن زندگی هامان غلبه کرده است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تیم ملی دختران ایران مقابل اسلوونی پیروز شد.
هاجر دباغی که نتیجه رو اعلام می‌کنه، تولدشه و بقیه بازیکن‌ها به روشی که می‌بینید، بهش تبریک میگن.
سومین برد متوالی ایران در تورنمنت روسیه.


@foot_lady