ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
Forwarded from شیداشید
کم‌کم برف‌ها که گاهی تا زانو بالا آمده‌ بودند آب می‌شوند. درخت‌ها جوانه می‌زنند. دوازده‌سیزده‌ساله‌‌ایم... می‌رویم مدرسه، ولی هیچ‌کداممان حواسمان به درس نیست. یا منتظر تعطیلی نوروزیم یا حواسمان پرت پسری است که توی خیابان دست در جیب یک پایش را زده به دیوار و شلوغ دخترها را تماشا می‌کرده.
اصلاً از وقتی دوازده‌سیزده‌ساله‌ایم بهار بوی دیگری می‌دهد، می‌شود طعم قلقلک‌دهندهٔ شیرینی زیر جوانه‌زدن لحظه‌ها... یک جور غم گل‌منگلی تازه، یک جور شکفته‌شدن که به پسرها مربوط می‌شود! کم‌کم بهار عاشق‌کننده می‌شود، قبل از اینکه بدانیم عشق چیست. که نیست آن هوس در بلوغ جوانه‌زننده و نیست آن که بهارها پوستمان را می‌شکافت، اما از آن دم نمی‌زدیم. نیست آن دیوانگی صبح‌های بهار غرق در رؤیای فقط سر به شانهٔ کسی گذاشتن که شل‌وولمان می‌کرد و نمی‌گذاشت از رخت‌خواب دل بکٙنیم‌.
اصلاً همه چیز بهار یک طرف، همین رخوت یادآور عشقولانه‌های سرخوردهٔ دوازده‌سیزده‌سالگی ما که بی‌رحمانه تا سال‌ها بعد هم کش آمد، یک طرف....
حالا دیگر از عاشقی‌های نسل ما تا سال‌ها بعد از آن هم چیزی جز کسالت و زخم و خاطره نمانده.
اما بهار بی‌رحمانه، حتی در این تهران کثیف بی‌فصل غریب، هنوز همان عطر خراب‌کننده را دارد.
#شیدا_حسین_زاده
#خاطره_نوشت
#بهار
#عاشقیت
@sheydashid
بهار برای من
شالیزار ِ گیسوان توست
که می شود لابلای تارهایش
نفسی تازه کرد.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
سال که میخواهد نو شود، بچه ها عزا می گیرند. حال نه اینکه مدرسه ها تعطیلند و خوشحالی لاجرم میرود زیر پوستشان ولی خوب مقوله خانه تکانی از آن مواردی ست که جوانان را در همان عنفوان کودکی پیر میکند.
خانه بزرگ داشتن، هم نعمت است هم مصیبت. مصیبتش می ماند برای صاحب عزا یعنی همین ماهائی که دوران کودکی و نوجوانیمان در خانه بزرگ گذشته است و دم عید که می شد رخت سیاه بر تن می کردیم و در ماتم خانه تکانی غرق می شدیم.
مادر چند سطل را با مخلفات تمیزکاری آماده میکرد و هربار هم غر میزد که : اینجا هنور سفید نشده و ما هم هرچه زور داشتیم می زدیم ولی رنگ کرم دیوار سفیدتر نمی شد! پرده هارا باز کن، فرشها را لوله کن ... از دو هفته مانده به عید انگار وارد مناطق جنگ زده ای می شدیم که هر آن امکان شهید شدنمان میرفت. گذشت تا رسیدیم به این آپارتمان های قوطی کبریت. خانه تکانی هم عملن هیبت خود را از دست داده است.

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینکه :
سال که نو میشود، کاش دلهایمان هم نو شود ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

حافظ
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
رها میکنم
خیال را
خاطره را
هنوز را
پنهان در میان تنهائی
دستان تو را ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.

عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر چه فکر میکنم آن عیدی های دوران کودکی لابلای موشک باران گاه به گاه و صدای آژیر و دیدن تکرارهای هزارو یک باره کمدی های صامت در روزهای عید، بی ریاتر بودند انگار ...

به قول دوستی : حاشیه بر متن زندگی هامان غلبه کرده است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تیم ملی دختران ایران مقابل اسلوونی پیروز شد.
هاجر دباغی که نتیجه رو اعلام می‌کنه، تولدشه و بقیه بازیکن‌ها به روشی که می‌بینید، بهش تبریک میگن.
سومین برد متوالی ایران در تورنمنت روسیه.


@foot_lady
گفتم رخ تو بهار خندان منست
گفت آن تو نیز باغ و بستان منست

گفتم لب شکرین تو آن منست
گفت از تو دریغ نیست گرجان منست

فرخی سیستانی
#شعر
@boiereihan
می پیچد
بوی تنت
در خیال معاشقه ای
که هیچگاه رخ نداد ...

#ای_لیا
@boiereihan
گاهی یک آهنگ برای تو می شود یک اتفاق، تو را می برد می نشاند پشت میز کافه ای در سالی از سالهای زندگی ات که فراموشش کرده بودی.
گاهی هنوز طعم بوسه ای خاص را دوباره می ریزد در دهان گس خاطره ها.
گاهی تو را می برد می نشاند روی هشتی درب خانه ی همسایه ای در گرمای ظهر تابستان، که دختر همسایه اش آب می پاشید روی خاک های کوچه و بوی خاک نم زده می ریخت لابلای خطوط زندگی مبهم یک کودکی ناکرده.
گاهی می شود آدمهای درهم و برهم یک عروسی به طلاق رسیده ای که هنوز دامادش نمی داندکه عروسش در کدام کتاب قصه در زیر شمد نازک عشق رویایی اش خوابیده است.
گاهی می شود ....

موسیقی چنگ میزند بر دل خاطره ها و تو را آوار می کند روی هزار و یک شب های تنهایی ... موسیقی درد بی درمان است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏چه کسی می دانست
ما بعد از خداحافظی
به چه چیز مبتلا می شویم؟

احمدرضا احمدی
#شعر
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
کمی آغوش
کمی خاموشی
کمی صدا
تنی خیس
چشمانی بسته شد
و بوسه ای فراموش شد
انتظار
انتظار
انتظار
دیگر نیامد.
ساده بود معادله عشق بازی.
خاطره ای بدون مجهول.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
همیشه کار ناتمامی هست
همیشه کسی هست که نیست!

#ای_لیا
@boiereihan
می گویم : ماتیک چی دارید؟
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با آن کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت.

از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.

+ داستانک
@boiereihan
جوانتر که بودم(دوران دانشجویی) سه روز سه روز میرفتیم کوه و دشت و باکمان هم نبود آبی پیدا نکنیم برای بعد از اجابت مزاج. توی یک وجب جا هشت نفر تنگ هم میخوابیدیم. گاهی تا یک هفته هم میشد حمامی پیدا نمیکردیم، بوی نا و گربه مرده میگرفتیم. عین خیالمان نبود ولی حالا! ولی حالا اولش میپرسم کجا قرار است بخوابیم؟ دستشویی و توالت دارد؟ حمام دارد؟ تازه بعد از جور بودن همه ی اینها تهش میگویم ولش کن هیچ کجا دستشویی خانه خود آدم نمیشود!
هیچ کجا!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

#سعدی جان
Forwarded from کافی کتاب
در اين دنيا براي كفري كردن آدمهاي رذلي كه مي خواهند همه چيز را از آنچه هست برايت سخت تر كنند راهي بهتر از اين نيست كه وانمود كني از هيچ چيز دلخور نيستي .

پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كِن كيسی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab