شب که شد
چراغ ها را روشن می گذارم
آمدی
یادت باشد
من جلوی آشپزخانه خوابیده ام،
در خوابم
نشسته ام در کنار یک جاده که میرود به روستائی
خواستی بیائی در خوابم
کفش هایت را
همان جلوی آشپزخانه در بیاور
اینجا زمین سبز است و
حیف است با کفش لگد کنی احساس چمن ها را
یادت نرود
خواب من سبک است
آرام بیا.
#ای_لیا
@boiereihan
چراغ ها را روشن می گذارم
آمدی
یادت باشد
من جلوی آشپزخانه خوابیده ام،
در خوابم
نشسته ام در کنار یک جاده که میرود به روستائی
خواستی بیائی در خوابم
کفش هایت را
همان جلوی آشپزخانه در بیاور
اینجا زمین سبز است و
حیف است با کفش لگد کنی احساس چمن ها را
یادت نرود
خواب من سبک است
آرام بیا.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from رادیو زی
راه می افتادند، سبزه را هم میگذاشتند روی کاپوت ماشین و هرجایی که یک تکه سبزی، حالا علف هرز یا هرچیز دیگری پیدا میکردند می نشستند که مثلن سیزده نحسشان به در شود. باد می آمد، خاک میشد، پلو را قاطی خاشاک و خاکی که رویش مینشست سرد سرد میخوردند. خوشحال بودند. وقتی هم تنگشان میگرفت عین خیالشان نبود، یک جایی همان دوروبر پیدا میکردند و خلاص. همه چیز همینقدر ساده بود. راحت بود. نه اینکه سختی نداشتند، دلشان خوش بود. ساده میگرفتند. آخرین باری که سیزدهم بیرون رفته ام برمیگردد به خیلی سال پیش. الان که نشسته ام روی کاناپه و دارم چای گرمی می نوشم و توالت هم همین چند قدم آنورتر است دلم تنگ شده است برای آن سیزده به درها.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from شیداشید
«یک روز بخصوص» یا درستش «یک روز بهخصوص» مثل مشکل ویرایشی نامش، شتابزده و سطحی است. گذاشتن روشنفکر در مخمصهٔ شرافت و اخلاق و عاطفهٔ خانوادگی... و سربلند بیرونآمدنش بهمثابه نوشدارو بعد از مرگ سهراب!
فیلمها دیگر هیجانزدهمان نمیکنند؛ فیلمهای ایرانی بهنظر درخور سینمارفتن، در رقابت نابرابر و مضحکی با فیلمهای فرهادی هستند؛ سینمای فرهادی شاید بهترین را ارائه کند، اما نگاه یک نفر است. یک نفر که شاید در سینمای امروز فکر بهتری دارد و به بهترین شکل ممکن اجرایش میکند؛ سینمای غیرگیشهای ایران انگار از یک طرف شده عرصهٔ رقیبان فرهادی در نشاندادن آدمهای متوسط و بهاصطلاح روشنفکر ایرانی و از طرف دیگر عرصهٔ مسابقه در نشاندادن بدبختی و اعتیاد!
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#یک_روز_بخصوص
#همایون_اسعدیان
@sheydashid
فیلمها دیگر هیجانزدهمان نمیکنند؛ فیلمهای ایرانی بهنظر درخور سینمارفتن، در رقابت نابرابر و مضحکی با فیلمهای فرهادی هستند؛ سینمای فرهادی شاید بهترین را ارائه کند، اما نگاه یک نفر است. یک نفر که شاید در سینمای امروز فکر بهتری دارد و به بهترین شکل ممکن اجرایش میکند؛ سینمای غیرگیشهای ایران انگار از یک طرف شده عرصهٔ رقیبان فرهادی در نشاندادن آدمهای متوسط و بهاصطلاح روشنفکر ایرانی و از طرف دیگر عرصهٔ مسابقه در نشاندادن بدبختی و اعتیاد!
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#یک_روز_بخصوص
#همایون_اسعدیان
@sheydashid
Forwarded from محمدعلی محمدپور
#سفر_خراسان
#هفت : کارگاه دوتارسازی
استاد دامنپاک که هم نیکو مینواختند، هم نیکو میساختند دوتار را.
بسیار هم آدم خاکیای بودند یعنی خیلی خیلی خاکی ها!
@m_mohamadpour
#هفت : کارگاه دوتارسازی
استاد دامنپاک که هم نیکو مینواختند، هم نیکو میساختند دوتار را.
بسیار هم آدم خاکیای بودند یعنی خیلی خیلی خاکی ها!
@m_mohamadpour
گفته بود موهاتو این شکلی کوتاه کن یه عکس از تو اینترنت نشونم داد. گفتم چرا؟ گفت من این مدلی دوست دارم. کوتاه کردم تو آینه نگاه کردم گفتم خب اون دوست داره. گفتم قشنگ شد؟ نگاه کرد و گفت رنگ موهات رو هم این شکلی کن، یه رنگ روشنی بود خوشم نیومد ولی گفتم اون دوست داره همینکارو میکنم.
....
گفتم موهاشو کوتاه کنه و رنگ کنه یه شب اومدم خونه لباس کوتاه قشنگی پوشیده بود نگاش کردم اومد تو بغلم خودشو جا کرد و مچاله کرد موهاشو بو کردم ولی بوی اونو نمیداد شبیهش شده بود ولی بوشو نمیداد!
+ داستانک
اقتباسی از یک متن دیگر
@boiereihan
....
گفتم موهاشو کوتاه کنه و رنگ کنه یه شب اومدم خونه لباس کوتاه قشنگی پوشیده بود نگاش کردم اومد تو بغلم خودشو جا کرد و مچاله کرد موهاشو بو کردم ولی بوی اونو نمیداد شبیهش شده بود ولی بوشو نمیداد!
+ داستانک
اقتباسی از یک متن دیگر
@boiereihan
تو رابطه یه لحظه هایی هست بهش میگن به موقع خفه شدن. یعنی دو طرف(یا یکیشون) بفهمن کی نباید ادامه بدن. سکوت برقرار کنن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بگذار دیگران به صفحه هایی که نوشته اند، افتخار کنند.
افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.
خورخه لوییس بورخس
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.
خورخه لوییس بورخس
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
تو این پروژه جدیدمون یه خانمی هست که تو خود سایت از طرف کارفرما مسولیت کنترل پروژه رو داره. بعضی وقتها میشه دید روش واقعن فشار هست. تو محیط مردونه این شکلی کار کردن سخته. معمولن تو پروژه تو خود سایت خانمها نیستن. چند روز پیش تو سایت داشتیم صحبت میکردیم مدیرعامل هم اومده بود سایت بحث کنترل پروژه شد و کنترل پروژه خودمون پشت سر اون خانم شروع کرد حرف زدن که بعضی وقتها داره گیج میزنه و داره اشتباه میکنه و من باید بشینم یه سری چیزهارو بهش بگم و یادش بدم و ... مدیرعامل هم جدی گفت باید به زنهائی که تو محیطهای مردونه شده این شکلی دارن کار میکنن تا جای خودشون رو بدست بیارن دو برابر زنهای دیگه احترام گذاشت. اینها هم زن هستم با همون روحیه هر زن دیگه ای و تلاششون قابل تقدیره. سعی کن کمکش کنی.
بعضی زنها دارن با آرنج تو یه اتوبوس که پر از مرده برا خودشون جا باز میکنن. جاشونو تنگ نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعضی زنها دارن با آرنج تو یه اتوبوس که پر از مرده برا خودشون جا باز میکنن. جاشونو تنگ نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی جاده تند نمیرفتم نگاه میکردم به جاده ای که رفته بود و جائی توی افق گم شده بود, سرچرخاندم, خوابیده بود, زیبا بود, توی خواب زیبا بود, چشمهایش را زیبا بسته بود, کمی از شیشه ماشین پائین بود, سرش را تکیه داده بود به ستون ماشین و باد میزد زیر موهایش, انگشتم را گذاشتم روی لبهایم, گذاشتم روی لبهایش. بیدار نشد توی خواب آهی کشید و هوا را از لای لبهایش و دندانهای نیمه بازش بیرون داد, جاده چرخید ماشین چرخید آفتاب از آنطرف دوید افتاد توی صورتش, زیبائیش بیشتر شد! جاده دوباره چرخید, آفتاب رفت پشت کوه, هنوز زیبا بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایکاش فراموش کردن آدمها همینقدر راحت بود, دراز میکشیدی و چشمهایت را می بستی و بعد پوووف... تمام! ولی خب لعنتی اینطور تمام نمیشود, اصلن فراموش نمیشود, یک جائی یک چیزی یک کوفتی تو را وا میدارد دوباره یادش بیافتی, دوباره بویش را بشنوی, آهنگ صدایش را مرور کنی و دنبال خودت توی چشمهایش بگردی و ... گاه فقط یک مرور کوتاه است ولی شبیه کهنه شرابی تو را مست میکند.
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چراغ قرمز شد، ترمز کرد. دست گذاشته بود لبه پنجره، نگاه کرده بود به صندلی کناری، همانجایی که زن چند روز پیش نشسته بود. ته مانده بوی عطر زن توی دماغش میپیچید. دست گذاشت روی صندلی، گذاشت روی سینه اش، چیزی دوید زیر پوست صورتش، ضربان قلبش تند شد. یادش آمد حرفی را نگفته است، همیشه حرفی جا می ماند ...
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
به گمونم اون دروغ اول اپریل یا همون سیزده به درد خارجیا میخوره که خیلی دروغ نمیگن و یه روز رو میذارن برای این فان، ما گمونم بهتره تو این روز حداقل یه حرف راست بزنیم چون اونقدر دروغ گفتیم که یه روز برای راست گفتن نیاز داریم!
@boiereihan
@boiereihan
میپرسه فلان برنامه رو تو زندگیت انجام دادی؟
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍1
Forwarded from کافی کتاب
مهم نیست به چی اعتقاد داری مهم اینه که ایمان داشته باشی.
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
پدرم همیشه میگفت وقتی ازت خواستن قهرمان باشی پس قهرمانشون بشو!
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan