Forwarded from شیداشید
«یک روز بخصوص» یا درستش «یک روز بهخصوص» مثل مشکل ویرایشی نامش، شتابزده و سطحی است. گذاشتن روشنفکر در مخمصهٔ شرافت و اخلاق و عاطفهٔ خانوادگی... و سربلند بیرونآمدنش بهمثابه نوشدارو بعد از مرگ سهراب!
فیلمها دیگر هیجانزدهمان نمیکنند؛ فیلمهای ایرانی بهنظر درخور سینمارفتن، در رقابت نابرابر و مضحکی با فیلمهای فرهادی هستند؛ سینمای فرهادی شاید بهترین را ارائه کند، اما نگاه یک نفر است. یک نفر که شاید در سینمای امروز فکر بهتری دارد و به بهترین شکل ممکن اجرایش میکند؛ سینمای غیرگیشهای ایران انگار از یک طرف شده عرصهٔ رقیبان فرهادی در نشاندادن آدمهای متوسط و بهاصطلاح روشنفکر ایرانی و از طرف دیگر عرصهٔ مسابقه در نشاندادن بدبختی و اعتیاد!
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#یک_روز_بخصوص
#همایون_اسعدیان
@sheydashid
فیلمها دیگر هیجانزدهمان نمیکنند؛ فیلمهای ایرانی بهنظر درخور سینمارفتن، در رقابت نابرابر و مضحکی با فیلمهای فرهادی هستند؛ سینمای فرهادی شاید بهترین را ارائه کند، اما نگاه یک نفر است. یک نفر که شاید در سینمای امروز فکر بهتری دارد و به بهترین شکل ممکن اجرایش میکند؛ سینمای غیرگیشهای ایران انگار از یک طرف شده عرصهٔ رقیبان فرهادی در نشاندادن آدمهای متوسط و بهاصطلاح روشنفکر ایرانی و از طرف دیگر عرصهٔ مسابقه در نشاندادن بدبختی و اعتیاد!
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#یک_روز_بخصوص
#همایون_اسعدیان
@sheydashid
Forwarded from محمدعلی محمدپور
#سفر_خراسان
#هفت : کارگاه دوتارسازی
استاد دامنپاک که هم نیکو مینواختند، هم نیکو میساختند دوتار را.
بسیار هم آدم خاکیای بودند یعنی خیلی خیلی خاکی ها!
@m_mohamadpour
#هفت : کارگاه دوتارسازی
استاد دامنپاک که هم نیکو مینواختند، هم نیکو میساختند دوتار را.
بسیار هم آدم خاکیای بودند یعنی خیلی خیلی خاکی ها!
@m_mohamadpour
گفته بود موهاتو این شکلی کوتاه کن یه عکس از تو اینترنت نشونم داد. گفتم چرا؟ گفت من این مدلی دوست دارم. کوتاه کردم تو آینه نگاه کردم گفتم خب اون دوست داره. گفتم قشنگ شد؟ نگاه کرد و گفت رنگ موهات رو هم این شکلی کن، یه رنگ روشنی بود خوشم نیومد ولی گفتم اون دوست داره همینکارو میکنم.
....
گفتم موهاشو کوتاه کنه و رنگ کنه یه شب اومدم خونه لباس کوتاه قشنگی پوشیده بود نگاش کردم اومد تو بغلم خودشو جا کرد و مچاله کرد موهاشو بو کردم ولی بوی اونو نمیداد شبیهش شده بود ولی بوشو نمیداد!
+ داستانک
اقتباسی از یک متن دیگر
@boiereihan
....
گفتم موهاشو کوتاه کنه و رنگ کنه یه شب اومدم خونه لباس کوتاه قشنگی پوشیده بود نگاش کردم اومد تو بغلم خودشو جا کرد و مچاله کرد موهاشو بو کردم ولی بوی اونو نمیداد شبیهش شده بود ولی بوشو نمیداد!
+ داستانک
اقتباسی از یک متن دیگر
@boiereihan
تو رابطه یه لحظه هایی هست بهش میگن به موقع خفه شدن. یعنی دو طرف(یا یکیشون) بفهمن کی نباید ادامه بدن. سکوت برقرار کنن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بگذار دیگران به صفحه هایی که نوشته اند، افتخار کنند.
افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.
خورخه لوییس بورخس
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.
خورخه لوییس بورخس
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
تو این پروژه جدیدمون یه خانمی هست که تو خود سایت از طرف کارفرما مسولیت کنترل پروژه رو داره. بعضی وقتها میشه دید روش واقعن فشار هست. تو محیط مردونه این شکلی کار کردن سخته. معمولن تو پروژه تو خود سایت خانمها نیستن. چند روز پیش تو سایت داشتیم صحبت میکردیم مدیرعامل هم اومده بود سایت بحث کنترل پروژه شد و کنترل پروژه خودمون پشت سر اون خانم شروع کرد حرف زدن که بعضی وقتها داره گیج میزنه و داره اشتباه میکنه و من باید بشینم یه سری چیزهارو بهش بگم و یادش بدم و ... مدیرعامل هم جدی گفت باید به زنهائی که تو محیطهای مردونه شده این شکلی دارن کار میکنن تا جای خودشون رو بدست بیارن دو برابر زنهای دیگه احترام گذاشت. اینها هم زن هستم با همون روحیه هر زن دیگه ای و تلاششون قابل تقدیره. سعی کن کمکش کنی.
بعضی زنها دارن با آرنج تو یه اتوبوس که پر از مرده برا خودشون جا باز میکنن. جاشونو تنگ نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعضی زنها دارن با آرنج تو یه اتوبوس که پر از مرده برا خودشون جا باز میکنن. جاشونو تنگ نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی جاده تند نمیرفتم نگاه میکردم به جاده ای که رفته بود و جائی توی افق گم شده بود, سرچرخاندم, خوابیده بود, زیبا بود, توی خواب زیبا بود, چشمهایش را زیبا بسته بود, کمی از شیشه ماشین پائین بود, سرش را تکیه داده بود به ستون ماشین و باد میزد زیر موهایش, انگشتم را گذاشتم روی لبهایم, گذاشتم روی لبهایش. بیدار نشد توی خواب آهی کشید و هوا را از لای لبهایش و دندانهای نیمه بازش بیرون داد, جاده چرخید ماشین چرخید آفتاب از آنطرف دوید افتاد توی صورتش, زیبائیش بیشتر شد! جاده دوباره چرخید, آفتاب رفت پشت کوه, هنوز زیبا بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایکاش فراموش کردن آدمها همینقدر راحت بود, دراز میکشیدی و چشمهایت را می بستی و بعد پوووف... تمام! ولی خب لعنتی اینطور تمام نمیشود, اصلن فراموش نمیشود, یک جائی یک چیزی یک کوفتی تو را وا میدارد دوباره یادش بیافتی, دوباره بویش را بشنوی, آهنگ صدایش را مرور کنی و دنبال خودت توی چشمهایش بگردی و ... گاه فقط یک مرور کوتاه است ولی شبیه کهنه شرابی تو را مست میکند.
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چراغ قرمز شد، ترمز کرد. دست گذاشته بود لبه پنجره، نگاه کرده بود به صندلی کناری، همانجایی که زن چند روز پیش نشسته بود. ته مانده بوی عطر زن توی دماغش میپیچید. دست گذاشت روی صندلی، گذاشت روی سینه اش، چیزی دوید زیر پوست صورتش، ضربان قلبش تند شد. یادش آمد حرفی را نگفته است، همیشه حرفی جا می ماند ...
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
به گمونم اون دروغ اول اپریل یا همون سیزده به درد خارجیا میخوره که خیلی دروغ نمیگن و یه روز رو میذارن برای این فان، ما گمونم بهتره تو این روز حداقل یه حرف راست بزنیم چون اونقدر دروغ گفتیم که یه روز برای راست گفتن نیاز داریم!
@boiereihan
@boiereihan
میپرسه فلان برنامه رو تو زندگیت انجام دادی؟
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍1
Forwarded from کافی کتاب
مهم نیست به چی اعتقاد داری مهم اینه که ایمان داشته باشی.
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
پدرم همیشه میگفت وقتی ازت خواستن قهرمان باشی پس قهرمانشون بشو!
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
کریم بنزما قیچی شکسته برگردان را میزند،گل میشود و من دارم سیب را گاز میزنم و یادم می آید شش ماه پیش همین کار را کردم، دستم ماند زیرم و پیچ خورد. بازوی چپم پیچ خورد. یک ماه باید مدارا میکردم. وقتی هنوز فعالیت ورزشی مخصوصن گروهی داری متوجه گذشت زمان میشوی. اینکه مثلن یکی از تو جوانتر می آید و به تو نشان میدهد که دیگر پا گذاشته ای توی سن. هرچقدر هم بخواهی زور بزنی دیگر یک بدن سی و هفت ساله شبیه یک بدن بیست و پنج ساله نمیشود. هرچقدر هم که سعی کرده باشی سالم نگهش داری و سروزن بمانی ولی به قول دوستی وقتی سن بالا میرود استخوان میترکانیم.
میگوید پیرمرد شدی ها، دیگه باس مراعات کنی. به این فکر میکنم که برای یه سری کارها آدم پیر میشود، ولی چه باک باز برود همانها را انجام بدهد. برود همانها را دوباره سخت تر انجام بدهد. بگذار فکر کنند پا گذاشته ای توی سن، ولی تا وقتی خودت نپذیرفته ای، همان جوان بیست و پنج ساله ای. با همان طراوت، شجاعت، حماقت که میخواهد هنوز قیچه برگردان بزند. حتی اگر باز دوباره دستش بماند زیرش و پیچ بخورد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید پیرمرد شدی ها، دیگه باس مراعات کنی. به این فکر میکنم که برای یه سری کارها آدم پیر میشود، ولی چه باک باز برود همانها را انجام بدهد. برود همانها را دوباره سخت تر انجام بدهد. بگذار فکر کنند پا گذاشته ای توی سن، ولی تا وقتی خودت نپذیرفته ای، همان جوان بیست و پنج ساله ای. با همان طراوت، شجاعت، حماقت که میخواهد هنوز قیچه برگردان بزند. حتی اگر باز دوباره دستش بماند زیرش و پیچ بخورد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شیخی به چُرت بود که زنش وارد شد به تعجیل, بگفتا; شیخا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!
پس شیخ به عبا و عمامه شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.
چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!
آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.
شیخ بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!
مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟
شیخ بخاراند ریش را و بگفتا; خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که; خُمس دهی, حلال شود, به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!
پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.
خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفت; مهم شُله است, که به دیگ شد!
اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...
@boiereihan
پس شیخ به عبا و عمامه شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.
چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!
آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.
شیخ بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!
مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟
شیخ بخاراند ریش را و بگفتا; خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که; خُمس دهی, حلال شود, به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!
پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.
خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفت; مهم شُله است, که به دیگ شد!
اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...
@boiereihan