ایکاش فراموش کردن آدمها همینقدر راحت بود, دراز میکشیدی و چشمهایت را می بستی و بعد پوووف... تمام! ولی خب لعنتی اینطور تمام نمیشود, اصلن فراموش نمیشود, یک جائی یک چیزی یک کوفتی تو را وا میدارد دوباره یادش بیافتی, دوباره بویش را بشنوی, آهنگ صدایش را مرور کنی و دنبال خودت توی چشمهایش بگردی و ... گاه فقط یک مرور کوتاه است ولی شبیه کهنه شرابی تو را مست میکند.
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چراغ قرمز شد، ترمز کرد. دست گذاشته بود لبه پنجره، نگاه کرده بود به صندلی کناری، همانجایی که زن چند روز پیش نشسته بود. ته مانده بوی عطر زن توی دماغش میپیچید. دست گذاشت روی صندلی، گذاشت روی سینه اش، چیزی دوید زیر پوست صورتش، ضربان قلبش تند شد. یادش آمد حرفی را نگفته است، همیشه حرفی جا می ماند ...
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
به گمونم اون دروغ اول اپریل یا همون سیزده به درد خارجیا میخوره که خیلی دروغ نمیگن و یه روز رو میذارن برای این فان، ما گمونم بهتره تو این روز حداقل یه حرف راست بزنیم چون اونقدر دروغ گفتیم که یه روز برای راست گفتن نیاز داریم!
@boiereihan
@boiereihan
میپرسه فلان برنامه رو تو زندگیت انجام دادی؟
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگم نه سراغش نرفتم!
میگه پس تو سراغ چی رفتی؟
میگم هیچی والا. زندگی هم خودش اومد سراغم. یهویی بیدار شدیم دیدیم وسطاشیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍1
Forwarded from کافی کتاب
مهم نیست به چی اعتقاد داری مهم اینه که ایمان داشته باشی.
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
دیالوگ فیلم سِرِنیتی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
پدرم همیشه میگفت وقتی ازت خواستن قهرمان باشی پس قهرمانشون بشو!
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فصل هفتم
#TheWalkingDead
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
کریم بنزما قیچی شکسته برگردان را میزند،گل میشود و من دارم سیب را گاز میزنم و یادم می آید شش ماه پیش همین کار را کردم، دستم ماند زیرم و پیچ خورد. بازوی چپم پیچ خورد. یک ماه باید مدارا میکردم. وقتی هنوز فعالیت ورزشی مخصوصن گروهی داری متوجه گذشت زمان میشوی. اینکه مثلن یکی از تو جوانتر می آید و به تو نشان میدهد که دیگر پا گذاشته ای توی سن. هرچقدر هم بخواهی زور بزنی دیگر یک بدن سی و هفت ساله شبیه یک بدن بیست و پنج ساله نمیشود. هرچقدر هم که سعی کرده باشی سالم نگهش داری و سروزن بمانی ولی به قول دوستی وقتی سن بالا میرود استخوان میترکانیم.
میگوید پیرمرد شدی ها، دیگه باس مراعات کنی. به این فکر میکنم که برای یه سری کارها آدم پیر میشود، ولی چه باک باز برود همانها را انجام بدهد. برود همانها را دوباره سخت تر انجام بدهد. بگذار فکر کنند پا گذاشته ای توی سن، ولی تا وقتی خودت نپذیرفته ای، همان جوان بیست و پنج ساله ای. با همان طراوت، شجاعت، حماقت که میخواهد هنوز قیچه برگردان بزند. حتی اگر باز دوباره دستش بماند زیرش و پیچ بخورد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید پیرمرد شدی ها، دیگه باس مراعات کنی. به این فکر میکنم که برای یه سری کارها آدم پیر میشود، ولی چه باک باز برود همانها را انجام بدهد. برود همانها را دوباره سخت تر انجام بدهد. بگذار فکر کنند پا گذاشته ای توی سن، ولی تا وقتی خودت نپذیرفته ای، همان جوان بیست و پنج ساله ای. با همان طراوت، شجاعت، حماقت که میخواهد هنوز قیچه برگردان بزند. حتی اگر باز دوباره دستش بماند زیرش و پیچ بخورد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شیخی به چُرت بود که زنش وارد شد به تعجیل, بگفتا; شیخا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!
پس شیخ به عبا و عمامه شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.
چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!
آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.
شیخ بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!
مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟
شیخ بخاراند ریش را و بگفتا; خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که; خُمس دهی, حلال شود, به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!
پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.
خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفت; مهم شُله است, که به دیگ شد!
اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...
@boiereihan
پس شیخ به عبا و عمامه شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.
چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند!
ره زِ میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!
آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟
خلق نیز به گوش شدند.
شیخ بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون زِ سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود..., هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!
مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار زِ کار بگذشته, چه باید کرد شیخا؟
شیخ بخاراند ریش را و بگفتا; خُمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که; خُمس دهی, حلال شود, به زِ آنست که کُلِ آن حرام شود!
پس آشپز, دیگ زِ شیخ بستاند و آش اَندر بِکرد!
خلق, شادمان شده, شیخ را درود گفته, صلوات بفرستادند.
خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخ را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کَس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخ بگفت; مهم شُله است, که به دیگ شد!
اَلباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت باشد همه کس را حلال باشد به سواری...
@boiereihan
میگه جوونای این دوره زمونه طاقتشون کم شده. تا یه خرده مشکل پیش میاد سریع میرن سراغ طلاق و طلاق کشی. براشون مهم نیست اصلن. زنها قبلتر بیشتر مدارا میکردن. قبول دارم فدا میکردن خودشونو ولی عشق رو آجرآجر رو هم میذاشتن. با مردشون کنار می اومدن. مردی که اونم این شکلی تربیت شده بود. دست خودشم نبوده لابد. فکر میکرده فقط باید کار کنه و خسته باشه همیشه ولی عاشق زنش میشده. یاد گرفته بودن با هم کنار بیان. مردا هم وفادار بودن. سرشون جای دیگه گرم نمیشد.
پیرزن اینها را میگوید و هی آه میکشد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پیرزن اینها را میگوید و هی آه میکشد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بیا فراموش کنیم
بنوشیم
جهان را دوباره در آغوشت
از میان سینه هایت نوش کنیم
رها کن گذشته را
اندوه خوابیده در تنهائی را
شب ما بی تو چون است
تو بی ما چونی؟
#ای_لیا
@boiereihan
بنوشیم
جهان را دوباره در آغوشت
از میان سینه هایت نوش کنیم
رها کن گذشته را
اندوه خوابیده در تنهائی را
شب ما بی تو چون است
تو بی ما چونی؟
#ای_لیا
@boiereihan
زنی که تو را دوست بدارد رهایت نمیکند اگر شده از روی جنازه ات هم بگذرد رهایت نمیکند!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی.
گزارش یک آدم ربایی- گابریل گارسیا مارکز
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
گزارش یک آدم ربایی- گابریل گارسیا مارکز
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from ایلیا
...
گفت یه وقتائی هست یکی رو دوست داری نه زنته، نه دوست دخترته، نه معشوقته، نه پارتنرت، نه شریک جنسیت. فقط دوسِش داری. حسش میکنی. میخوای باشه فقط!
گفتم : این مگه عشق نیست؟!
گفت نه عشق نیست، فقط دوست داشتنه، یه جوری که با عشق قاطی میشه، اینطور نیست که اگر اون نباشه بی تابش بشی، هی بخوای ببینیش، هی دنبالش باشی، هی بخوای تو اتمسفرش غرق بشی، ممکنه چند روز، چندهفته به یادش نباشی اما یهو مثلن ساعت دو نصف شب از خواب بیدار میشی، یادش می اوفتی، قلبت میزنه، حسش میکنی، آروم میشی. گاهی هم ممکنه ببینیش. همین!
گفتم دیوونه ای؟
گفت فلافلتو بخور بابا تو چی میفهمی من چی میگم!
نگاه کردم توی چشمهایش، همانجائی که یک زن نشسته بود و برایش چای میریخت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت یه وقتائی هست یکی رو دوست داری نه زنته، نه دوست دخترته، نه معشوقته، نه پارتنرت، نه شریک جنسیت. فقط دوسِش داری. حسش میکنی. میخوای باشه فقط!
گفتم : این مگه عشق نیست؟!
گفت نه عشق نیست، فقط دوست داشتنه، یه جوری که با عشق قاطی میشه، اینطور نیست که اگر اون نباشه بی تابش بشی، هی بخوای ببینیش، هی دنبالش باشی، هی بخوای تو اتمسفرش غرق بشی، ممکنه چند روز، چندهفته به یادش نباشی اما یهو مثلن ساعت دو نصف شب از خواب بیدار میشی، یادش می اوفتی، قلبت میزنه، حسش میکنی، آروم میشی. گاهی هم ممکنه ببینیش. همین!
گفتم دیوونه ای؟
گفت فلافلتو بخور بابا تو چی میفهمی من چی میگم!
نگاه کردم توی چشمهایش، همانجائی که یک زن نشسته بود و برایش چای میریخت!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan