ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
غمگینم
چونان یک حلقه فیلم 36 تایی کُداک
خاک گرفته،
پشت ویترین یک عکاسی در خیابان فردوسی،
که دیگر تولید نمیشود،
و هیچ دوربین دیجیتالی هم دوستش ندارد.

#ای_لیا
@boiereihan
+وبلاگ من www.reihan-7.blogsky.com
زندگی شبیه نیمرو نیست که، مثل کُتلت می مونه.
باید برگردونی تا اونطرفش هم بپزه ... گاهی اشتباه می کنیم و یادمون می ره....یه طرفش ذعال می شه و دیگه سرخ کردن اون یکی طرفش هم فایده ای نداره!

#ای_لیا
@boiereihan
‏مادربزرگم میگفت به اونی که دنبال حقیقته اعتماد کن اما به اونی که میگه بهش رسیدم شک کن!

سریال دکستر - فصل هفتم
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
گاهی باید دردت بیاید تا بفهمی هستی ...

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
دو خط چایی
یک فنجان خاطره
کمی هم انتظار ...
بوسه ای نزدیک.

خاطره که سرازیر شد
زندگی،
خلاصه می شود،
کوچک می شود
با همان دوخط ،
میرود تا به فراموشیِ فصل ها بپیوندد.

ای لیا
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما را صنما لب تو داور باشد ...

عین القضات همدانی
@boiereihan
کاش می مردیم
و کمی آرام می شد
آشوب دل بیچاره.

#ای_لیا
@boiereihan
گزارش یک مجلس عروسی:

یه تالار عروسی تو یکی از نقاط دورافتاده، چون میخواستن تو هزینه ها صرفه جوئی کنن، البته بعدن فهمیدیم به فامیلای عروس نزدیکتره محل تالار! مقدار زیادی صدای نامفهوم از توی باندها میاد کلی رقص نور و فلاش هست، مغزم داره از تو سوراخای دماغم بیرون میزنه. ده درصد جمعیت اونوسط زیر نور تند رقص نور و فلاش دارن میرقصن، نود درصد بقیه نشستیم تا زودتر شامو بدن گورمونو گم کنیم!
....................................................
در ادامه پست قبلی که یکی از دوستان گفت پیر شدی خواستم بگم والا زمان ما که جوونتر بودیم مثلن ته تهش یه رادیو ضبط دوکاسته آیوا یا سونی بود چارپنشتا نوار متداول عروسی اونروزا هم بود میذاشتن توش تو یه خونه مردونه تو یه خونه زنونه میزدن و میرقصیدن. از دو هفته قبل شب عروسی هم ملت شروع میکردن تا دو سه روز بعد عروسی. اینهمه سروصدا و رقص نور نبود به خدا. الان که رسیدم خونه هنوزم تو چشام دارن فلاشر میزنن و گوشام زنگ میزنه!
فکر کنم خونریزی مغزی هم کردم احتمالن صبح پاشم از گوشام و دماغم خون بیرون زده باشه! پرده گوشم پاره شد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اولین بار که کیوی خوردیم مادرم اشتباهی جای سیب زمینی خارجی خریده بود. بعد هم دیده بود قیمتش چهار پنج برابره سیب زمینیه پیش خودش گفته بود خب خارجیه لابد. اینقدر هم صاف و تمیز. بعدن فهمیدیم اسمش کیویه. البته دیگه تو شمال و جاهای دیگه همه رفتن سراغ کیوی و کیوی ذلیل شد و اومد تو رده میوه های دیگه.
telegram.me/boiereihan
Instagram : iliya.7
نوشتن داستان در سه مرحله - داستان نویسی با استفاده از سی دی های پرفسور بالتازار

مرحله اول - موضوع داستان را انتخاب می کنیم. موضوع زیاد است. سخت نگیرید یکی از همین دم دستی ها را انتخاب کنید. مثل خیانت، عشق مثلثی، کامران و هومن و ...
مرحله دوم - شخصیت های داستان را انتخاب کنید. مثلن مادر شوهر بد ذات، زن خیانتکار، مرد دو زنه و ... اسامی را هم تعیین کنید.
مرحله سوم - ساده ترین کار باقی مانده را انجام دهید، بقیه جزئیات را به دو مرحله بالا اضافه کنید. داستان شما آماده است، باور نمیکنید؟! شما الان یک نویسنده هستید!
(پک کامل به همراه یک سی دی امضا شده از طرف پرفسور بالتازار)

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
استنلی (مارلون براندو) :
تا حالا هیچ زنی رو ندیدم که بدون تعریف فکر کنه قیافش قشنگه .

اتوبوسی به نام هوس - الیا کازان
#کافی_کتاب #فیلم_دیالوگ
@kafiketab
می‌گوید تو به رقص به خدا رسیده‌ای، گفت تو نیز رقصی بکن به خدا برسی.
مقالات شمس | شمس‌الدین محمد تبریزی

@m_mohamadpour
اردی بهشت همینش خوب است، همینش که شبیه زن جوان لج بازی ست که تو را به بازی میگیرد به راحتی کام دلت را نمیدهد، تو را از کوچه پس کوچه های هوای یک خط در میان ابری و بارانی اش پیش میکشد، تو را نیمه جان میکند ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فریبا وفی در جایی از کتاب رویای تبت از زبان شخصیت های داستانش میگوید : دوستی زن و مرد ساده نیست! اینکه در دوستی چه انتظاراتی دارند. رابطه زن و مرد هرطوری باشد، خارج از کشش های عاطفی باز این خاصیت را دارد که ایجاد علاقه کند، حال این علاقه قرار هم نیست مثلن عاشقانه باشد، میتواند در یک لایه ای از مجموعه رفتارها در آن لایه های زیرین به حرکت ادامه دهد. انتظارات آدمها در این روابط چیست، اینکه گاه به زبان می آورند، گاه در خلوت خود مرور میکنند بماند، مساله این است که به هرحال میماند که هردوطرف این دوستی، چگونه مدیریت کنند، گاه هم رسیده اند به جایی که جاده باریک شده است و لاجرم تنگ به تنگ هم ناچار رسیده اند به هم آغوشی ...
قصدم قضاوت نیست. چارچوب رابطه را و اینکه اخلاق در رابطه دوستی چگونه است را خود آدمهای رابطه تعیین میکنند. قاعدتن به خودشان هم مربوط میشود. البت تا زمانی که نیاورده اند بریزند وسط کوچه و خیابان!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک سری عجیب در برابر فهمیدن مقاومت میکنن ...
#انتخابات
باده خوری؟
با که خوری؟
هر که خورد
گو مرا
یاد کند
تا دل من
در غم تو
فاش کند یار مرا.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
درباره زنها همیشه چیزی برای سورپرایز شدن دارید. درباره فیزیولوژی و رفتارهای جسمی و جنسی شان، درباره انواع و اقسام هورمونهایی که به هر دلیلی بالا و پائین میشوند و عمدتن هم یک مرد اینوسط متهم برهم خوردن آنهاست! یا مثلن حالات روحی و روانیِ شان که شبیه ماههای اول بهار است و باران و آفتاب را مخلوط دارد که ماحصلش البته رنگین کمان است خب .ولی در کل بدون زنها زندگی چیزی کم دارد لابد، یک جای کارش خواهد لنگید البته چند جایش مطمئنن.
بماند الباقی ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ماهمه خسته ایم، شبیه کارگری که پنج ماه است حقوق نگرفته است، گرد و خاک را همان دم در می تکانیم، خستگی هایمان را میگذاریم پشت در، لبخند را برمیداریم و می آوریم توی خانه.
ما همه کارگریم، روزمون مبارک ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
بدترین نوع رفتن این است که نمیدانی چرا میروی، تصمیم گرفته ای ولی نمیدانی، یعنی بار خودت را بسته ای، چمدانت را دم در گذاشته ای ولی توی دلت چیزی قُل میزند بالا می آید، شبیه نور پرژکتور سینما پخش میشود جلوی چشمانت.
میروی ولی نمیروی ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan