ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
یکم - درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر.

دوم - منوتو اگر چارتا کتاب خوندیم و پنشتا فیلم بیشتر از بقیه دیدیدم دلیل بر این نیست که بیشتر می فهمیم.

سوم - نوشتن شغل نیست، شعر گفتن شغل نیست. شغل تعاریف دیگه ای داره. یه کاری کنیم به درد بخور باشیم. تو کافه نشستن و از در و دیوار حرف زدن رو همه بلدن.

چهارم - بهترین چالش اینه که سعی کنیم سرمون تو زندگی خودمون باشه.

پنجم - هی بلوندی! آره تو ...

ششم - آدمها گاهی حالشون خوبه و گاهی بد. اگر تو حال بدشون خوردیم بهشون یه خرده فرصت بدیم شاید موقتی باشه و دوباره حالشون خوب شد.

هفتم - اعتقاداتمون رو تو روابطمون دخیل نکنیم. هرکی یه اعتقادی داره. مذهبی و غیرمذهبی و هر چیز دیگه. رفاقت کنیم.

هشتم - به من ربطی نداره، پس به تو هم ربطی نداره.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این متن رو من نوشتم. نه فالاچی نه بالزاک نه کس دیگه :)

برای زنی سی و چند ساله

سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan

اسم نویسنده متن رو از زیر متن پاک نکنید.
فلافل را گاز میزد، گاه سرش را بالا می آورد و حین جویدن فین فینی هم میکرد. طعم تند سس فین فینش را در آورده بود. نگاه میکرد به اطراف. زن گفت : اینجا میتونم بشینم؟ مرد جابجا شد، زن نشست کنار مرد، مرد سس را تعارف زن کرد، زن سس را گرفت و ریخت روی ساندویچش. مرد یادش رفته بود بگوید این سس تند است. زن لقمه را نجویده اشک جمع شده بود توی چشمهایش. فین فینش هم در آمده بود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن از ماشین که پیاده میشد بوی سیگارش را جا گذاشت، مرد نگاه کرد به آینه روی آفتابگیر، دنبال چشمهای زن بود لابد!

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
من یه متن نوشتم درباره سی و چندسالگی یک زن از اون روز به دویست نفر منتسبش کردن. آخریش هم بالزاک بوده انگار. یعنی متن اینقدر خوب بود که حتی بالزاکم نتونست از خیرش بگذره؟
البته اونی که بدون اسم کپی میکنه و بعد منتشر باعث این اتفاقه. والا ماها که نه نویسنده ایم نه شاعر نه هیچ چیز دیگه ولی اگر فکر میکنید متنی متن خوبیه اسم نویسنده اون متن رو پاک نکنید. البته بیشتر این اتفاقات از تلگرام نشات میگیره. یکی برمیداره بدون اسم هی دست به دست میشه سرآخر میبینی مش باقر بقال سرکوچمون هم مدعیش میشه.
خلاصه که از اون حرفا.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آنقدر آش هم شور نیست. مردها همه شان توی تاکسی خودشان را به زنها نمی مالند مردها همه شان نمیخواهند که زن را تخقیر کنند. همه مردها به این فکر نمیکنند که مثلن این زن (حالا همکار، دوست ...) لختش چطور خواهد بود. یا اینکه بخواهند هرطور هست خودشان را تحمیل کنند. همه مردها به این فکر نمیکنند هر زنی را دیدند باید حتمن بروند توی فاز خوابیدن، مردها همه شان دنبال سوء استفاده نیستند. همه مردها اینطور نیستند. آش اینقدر هم شور نیست. گاهی مقصر خود مردها هستند البته، اینکه سعی نکرده اند این برچسب ها را کمرنگ کنند.

#ای_لیا
@boiereihan
برای یک دوست

تو شبیه یک باران نرمی، خیس نمیکنی، احساس آدمی را طراوت میدهی، شبیه یک خیابان در یک عصر پاییزی، با برگهای زرد و نارنجی روی پیاده رو هایش، گرم و سرد، ملس، لابلای رایحه سبک یک یادآوری خوش، یک پیاده روی کوتاه و حرفهایی که هرکدام چند لایه دارند.
دیدن خوابت هم گاه ناغافل لابلای روزمره های پیچیده در عادت های سخیف زندگی، حال آدمی را خوب میکند. روزگارت به کامت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شعری هست
که زنی را بین کلماتش به آغوش می کشد
شعری هست که چشمان زنی را می بوید
و شعری هست که لب های احساس زنی را ...
یادم نیست
ولی می دانم
شعری هست و زنی هست
و هوایی که طعم نفس های خاطره میداد.

#ای_لیا

(نوشته ای از سال های دور با کمی جرح و تعدیل ... 1380- بهار - رشت)
@boiereihan
نفس های تو که می رود
لب های خاطره که می آید
و بوسه ای که پنهان می شود ،
گم می شود
بین کلمات شعری که نگفتم
شعری که در تنهایی زمان
تکرار می شود

#ای_لیا
@boiereihan
کعبه همین تن توست
من به بوی تنت
گرفتار آمده ام،
احرام از تن جدا کن بانو!

#ای_لیا
@boiereihan
آنروزها من هم جزء مخالفهای این تصمیمش بودم. هرچند به خودش نگفته بودم. تابستان هشت سال قبل بود. نشسته بودم زیر باد سرد کولر گازی توی یکی از پروژه های جنوب کشور، گوشی زنگ خورد. مادر همین رفیقمان بود کلی گله کرد و گفت که مگر شما رفیقش نیستید، شما جای برادر نداشته اش، چرا باهاش حرف نمیزنید؟ چرا نمیگید این مادرت داره داغون میشه؟ قول دادم آمدم تهران با رضا حرف بزنم. رضا یکی یک دانه پسر خانواده متمولی ست که پدرش دو سال قبلترش مرده بود. چند دهنه مغازه و کسب و کار خانوادگی که دامادها میچرخاندند. خودش هم یک جورهایی همکار بود. عاشق بیوه زنی بیست و پنج ساله شده بود با یک دختر دو ساله. دو سال از زن بزرگتر بود. من هم که شنیدم پیش خودم گفتم کار احمقانه ایست. گذشت و آمدم تهران و زنگ زدم عصر یک روز گرم همدیگر را ببینیم، بستنی خریده بودم، توی پارک لاله روی یکی از نیمکتها بستنی را دادم دستش. حرفی نزدم، بستتی را که میخورد گفت : عاشق شدی نه؟! لال شدم، دوزاریم افتاد، گفت : من مامانو خیلی دوست دارم، ستون زندگی خانوادمونه ولی تو که عاشق شدی میدونی چی دارم میگم! میدانستم ولی نگفتم، مخالف بودم هرچند. درباره این تصمیمش دیگر حرف نزدیم. یک سال بعدش مادر راضی شده بود. ازدواج کردند. هفت سال گذشته است. زن برایش پسری بدنیا آورده. با دختر زن حسابی اخت است. میگوید هیچوقت به این فکر نکردم دختر من نیست. مادرش یک بهاره(اسم زن) میگوید و هزارتا قربان صدقه عروس میرود. زنی با شعور، فهمیده، با شخصیت، طوری که آدم را مجبور میکند حتمن احترام ویژه ای برایش قایل شوی. یکبار توی یک مهمانی پرسیده بود : آخرش نفهمیدم شما هم با ازدواج ما مخالف بودید یا نه؟! جواب ندادم فقط پرسیدم : چکار کردید که اینطور همه خانواده را عاشق خود کردید؟ گفت : این ما هستیم که بقیه رو ترغیب میکنیم که چطور با ما برخورد کنن. خودمون تاثیرگزاریم. گاهی به جای جدل میتونی با برخورد محبت آمیز دل آدمهارو نرم کنی من عاشق رضا بودم پس چه ایرادی داشت اگر علی رغم مخالفت مادرش من به مادرش احترام بذارم و محبت کنم. من نمیدانم توی باطن زندگیشان چه خبر است ولی ظاهر زندگیشان نشان میدهد رضا خوشبخت است. خوشبخت. همین کفایت میکند. فهمیده ام گاه زندگی با عقل و منطق ما جلو نمیرود. همیشه دودوتایش قرار نیست چهارتا بشود. ما آدمها خودمان معادلات و مجهول و معلومش را تعیین میکنیم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد میرود به خواب،
شاید زن را در خواب ببیند،
خواب از چشم مرد می گریزد!

#ای_لیا
@boiereihan
اینستاگرام من : iliya.7
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم ...

ه.الف.سایه (هوشنگ ابتهاج)
@boiereihan
کلاغی آمد و نشست روی شاخه درخت
در پس زمینه سیاهی کلاغ
زنی روی تراس خانه ای، طعم گیسوانش را میدهد به آغوش باد
حالی به حالی شده است خیابان های شهر.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در من
دخترکی سه ساله
با کفش های قرمز
با آن دامن کوتاهش
و موهای خرگوشی
در گودالی حوالی خاطراتم
پر شده از احساس شالیزاری در شمال
بالا و پائین می پرد!
چشمانم تر می شود ...

#ای_لیا
@boiereihan
آدمها، بعضی هاشان از همان دور خوبند! قشنگند ... نزدیک که بیایند تمام حس و تخیلی که درباره شان داشتیم دود میشود و میرود هوا!
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو خود بارانی
تازه می کنی نفس های بودن را ،
حتی وقتی نمی باری ...

#ای_لیا
@boiereihan
مادر می گفت : پسر حشمت خانم تبریز قبول شده. حقوق! حالا چی هست این حقوق؟!
گفتم : مادر جان یعنی وکالت.
گفت : مثل همین هایی که سر سفره عقد حاج اقا می پرسید وکیلم؟! یعنی بعد از دانشگاه دفترخونه می زنه؟!
گفتم : چیزی شبیه همین که می گی!

عباس تک فرزند حشمت خانم بود. شوهر حشمت خانم سال های پیش از انقلاب با وانتی که از شمال برنج می آورد رفت ته دره های گردنه کوهین و دیگه هم بر نگشت. حشمت خانم هم مادر بود برای عباس و هم پدر.

چه ولیمه ای داد سر قبولی عباس. آبگوشت! چقدر هم چسبید. تمام ِبود و نبود حشمت خانم همین عباس بود. می گفتن که بچه دار نمی شد و نذر کرده بود اگر بچه دار شد و پسر هم بود اسمش رو بذاره عباس ...

عباس حین اعزام به جبهه دانشگاه قبول شده بود. به خان جان(مادربزرگ من) گفته بود : میرم جبهه و از ترم دوم هم میرم دانشگاه ولی مادرم نمی ذاره شما راضیش کنید.

خان جان هر وقت اسم عباس می آمد گریه می کرد. ریز ریز گریه می کرد. روسریش رو می گرفت جلوی چشماش. حشمت خانم راضی نمی شد ولی شد. فقط به احترام خان جان.

عباس رفت و برنگشت ... جسدش هم موند اونور مرز. این اواخر هم چندتا تکه استخوان آورده بودند و به حشمت خانم می گفتند که عباس ِ! ولی خدابیامرز اصلن یادش نبود که عباس پسرش ِ. آلزایمر امونش رو بریده بود. ولی من فکر می کنم خدا می خواست این زن آخر عمری کمتر عذاب بکشه. تمام ذهنش پاک شده بود ... فقط نگاه می کرد. سیخ می شد تو چشمای آدمها. ته چشماش تنهایی داد می زد ...

خان جان هر پنج شنبه می رفت بهشت زهرا سر قبر عباس. این اواخر می گفتم : خان جان! سرما برات بده. چه اصراری داری بری سر قبر؟! از همین جا فاتجه بخون براش.
گریه می کرد ، می گفت : عباس که پدر نداشت نمی خوام بدون مادر هم باشه.

(یکی از همین زندگی های اطراف ما که دیگر نیست)

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan