نفس های تو که می رود
لب های خاطره که می آید
و بوسه ای که پنهان می شود ،
گم می شود
بین کلمات شعری که نگفتم
شعری که در تنهایی زمان
تکرار می شود
#ای_لیا
@boiereihan
لب های خاطره که می آید
و بوسه ای که پنهان می شود ،
گم می شود
بین کلمات شعری که نگفتم
شعری که در تنهایی زمان
تکرار می شود
#ای_لیا
@boiereihan
آنروزها من هم جزء مخالفهای این تصمیمش بودم. هرچند به خودش نگفته بودم. تابستان هشت سال قبل بود. نشسته بودم زیر باد سرد کولر گازی توی یکی از پروژه های جنوب کشور، گوشی زنگ خورد. مادر همین رفیقمان بود کلی گله کرد و گفت که مگر شما رفیقش نیستید، شما جای برادر نداشته اش، چرا باهاش حرف نمیزنید؟ چرا نمیگید این مادرت داره داغون میشه؟ قول دادم آمدم تهران با رضا حرف بزنم. رضا یکی یک دانه پسر خانواده متمولی ست که پدرش دو سال قبلترش مرده بود. چند دهنه مغازه و کسب و کار خانوادگی که دامادها میچرخاندند. خودش هم یک جورهایی همکار بود. عاشق بیوه زنی بیست و پنج ساله شده بود با یک دختر دو ساله. دو سال از زن بزرگتر بود. من هم که شنیدم پیش خودم گفتم کار احمقانه ایست. گذشت و آمدم تهران و زنگ زدم عصر یک روز گرم همدیگر را ببینیم، بستنی خریده بودم، توی پارک لاله روی یکی از نیمکتها بستنی را دادم دستش. حرفی نزدم، بستتی را که میخورد گفت : عاشق شدی نه؟! لال شدم، دوزاریم افتاد، گفت : من مامانو خیلی دوست دارم، ستون زندگی خانوادمونه ولی تو که عاشق شدی میدونی چی دارم میگم! میدانستم ولی نگفتم، مخالف بودم هرچند. درباره این تصمیمش دیگر حرف نزدیم. یک سال بعدش مادر راضی شده بود. ازدواج کردند. هفت سال گذشته است. زن برایش پسری بدنیا آورده. با دختر زن حسابی اخت است. میگوید هیچوقت به این فکر نکردم دختر من نیست. مادرش یک بهاره(اسم زن) میگوید و هزارتا قربان صدقه عروس میرود. زنی با شعور، فهمیده، با شخصیت، طوری که آدم را مجبور میکند حتمن احترام ویژه ای برایش قایل شوی. یکبار توی یک مهمانی پرسیده بود : آخرش نفهمیدم شما هم با ازدواج ما مخالف بودید یا نه؟! جواب ندادم فقط پرسیدم : چکار کردید که اینطور همه خانواده را عاشق خود کردید؟ گفت : این ما هستیم که بقیه رو ترغیب میکنیم که چطور با ما برخورد کنن. خودمون تاثیرگزاریم. گاهی به جای جدل میتونی با برخورد محبت آمیز دل آدمهارو نرم کنی من عاشق رضا بودم پس چه ایرادی داشت اگر علی رغم مخالفت مادرش من به مادرش احترام بذارم و محبت کنم. من نمیدانم توی باطن زندگیشان چه خبر است ولی ظاهر زندگیشان نشان میدهد رضا خوشبخت است. خوشبخت. همین کفایت میکند. فهمیده ام گاه زندگی با عقل و منطق ما جلو نمیرود. همیشه دودوتایش قرار نیست چهارتا بشود. ما آدمها خودمان معادلات و مجهول و معلومش را تعیین میکنیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد میرود به خواب،
شاید زن را در خواب ببیند،
خواب از چشم مرد می گریزد!
#ای_لیا
@boiereihan
اینستاگرام من : iliya.7
شاید زن را در خواب ببیند،
خواب از چشم مرد می گریزد!
#ای_لیا
@boiereihan
اینستاگرام من : iliya.7
کلاغی آمد و نشست روی شاخه درخت
در پس زمینه سیاهی کلاغ
زنی روی تراس خانه ای، طعم گیسوانش را میدهد به آغوش باد
حالی به حالی شده است خیابان های شهر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در پس زمینه سیاهی کلاغ
زنی روی تراس خانه ای، طعم گیسوانش را میدهد به آغوش باد
حالی به حالی شده است خیابان های شهر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در من
دخترکی سه ساله
با کفش های قرمز
با آن دامن کوتاهش
و موهای خرگوشی
در گودالی حوالی خاطراتم
پر شده از احساس شالیزاری در شمال
بالا و پائین می پرد!
چشمانم تر می شود ...
#ای_لیا
@boiereihan
دخترکی سه ساله
با کفش های قرمز
با آن دامن کوتاهش
و موهای خرگوشی
در گودالی حوالی خاطراتم
پر شده از احساس شالیزاری در شمال
بالا و پائین می پرد!
چشمانم تر می شود ...
#ای_لیا
@boiereihan
آدمها، بعضی هاشان از همان دور خوبند! قشنگند ... نزدیک که بیایند تمام حس و تخیلی که درباره شان داشتیم دود میشود و میرود هوا!
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مادر می گفت : پسر حشمت خانم تبریز قبول شده. حقوق! حالا چی هست این حقوق؟!
گفتم : مادر جان یعنی وکالت.
گفت : مثل همین هایی که سر سفره عقد حاج اقا می پرسید وکیلم؟! یعنی بعد از دانشگاه دفترخونه می زنه؟!
گفتم : چیزی شبیه همین که می گی!
عباس تک فرزند حشمت خانم بود. شوهر حشمت خانم سال های پیش از انقلاب با وانتی که از شمال برنج می آورد رفت ته دره های گردنه کوهین و دیگه هم بر نگشت. حشمت خانم هم مادر بود برای عباس و هم پدر.
چه ولیمه ای داد سر قبولی عباس. آبگوشت! چقدر هم چسبید. تمام ِبود و نبود حشمت خانم همین عباس بود. می گفتن که بچه دار نمی شد و نذر کرده بود اگر بچه دار شد و پسر هم بود اسمش رو بذاره عباس ...
عباس حین اعزام به جبهه دانشگاه قبول شده بود. به خان جان(مادربزرگ من) گفته بود : میرم جبهه و از ترم دوم هم میرم دانشگاه ولی مادرم نمی ذاره شما راضیش کنید.
خان جان هر وقت اسم عباس می آمد گریه می کرد. ریز ریز گریه می کرد. روسریش رو می گرفت جلوی چشماش. حشمت خانم راضی نمی شد ولی شد. فقط به احترام خان جان.
عباس رفت و برنگشت ... جسدش هم موند اونور مرز. این اواخر هم چندتا تکه استخوان آورده بودند و به حشمت خانم می گفتند که عباس ِ! ولی خدابیامرز اصلن یادش نبود که عباس پسرش ِ. آلزایمر امونش رو بریده بود. ولی من فکر می کنم خدا می خواست این زن آخر عمری کمتر عذاب بکشه. تمام ذهنش پاک شده بود ... فقط نگاه می کرد. سیخ می شد تو چشمای آدمها. ته چشماش تنهایی داد می زد ...
خان جان هر پنج شنبه می رفت بهشت زهرا سر قبر عباس. این اواخر می گفتم : خان جان! سرما برات بده. چه اصراری داری بری سر قبر؟! از همین جا فاتجه بخون براش.
گریه می کرد ، می گفت : عباس که پدر نداشت نمی خوام بدون مادر هم باشه.
(یکی از همین زندگی های اطراف ما که دیگر نیست)
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : مادر جان یعنی وکالت.
گفت : مثل همین هایی که سر سفره عقد حاج اقا می پرسید وکیلم؟! یعنی بعد از دانشگاه دفترخونه می زنه؟!
گفتم : چیزی شبیه همین که می گی!
عباس تک فرزند حشمت خانم بود. شوهر حشمت خانم سال های پیش از انقلاب با وانتی که از شمال برنج می آورد رفت ته دره های گردنه کوهین و دیگه هم بر نگشت. حشمت خانم هم مادر بود برای عباس و هم پدر.
چه ولیمه ای داد سر قبولی عباس. آبگوشت! چقدر هم چسبید. تمام ِبود و نبود حشمت خانم همین عباس بود. می گفتن که بچه دار نمی شد و نذر کرده بود اگر بچه دار شد و پسر هم بود اسمش رو بذاره عباس ...
عباس حین اعزام به جبهه دانشگاه قبول شده بود. به خان جان(مادربزرگ من) گفته بود : میرم جبهه و از ترم دوم هم میرم دانشگاه ولی مادرم نمی ذاره شما راضیش کنید.
خان جان هر وقت اسم عباس می آمد گریه می کرد. ریز ریز گریه می کرد. روسریش رو می گرفت جلوی چشماش. حشمت خانم راضی نمی شد ولی شد. فقط به احترام خان جان.
عباس رفت و برنگشت ... جسدش هم موند اونور مرز. این اواخر هم چندتا تکه استخوان آورده بودند و به حشمت خانم می گفتند که عباس ِ! ولی خدابیامرز اصلن یادش نبود که عباس پسرش ِ. آلزایمر امونش رو بریده بود. ولی من فکر می کنم خدا می خواست این زن آخر عمری کمتر عذاب بکشه. تمام ذهنش پاک شده بود ... فقط نگاه می کرد. سیخ می شد تو چشمای آدمها. ته چشماش تنهایی داد می زد ...
خان جان هر پنج شنبه می رفت بهشت زهرا سر قبر عباس. این اواخر می گفتم : خان جان! سرما برات بده. چه اصراری داری بری سر قبر؟! از همین جا فاتجه بخون براش.
گریه می کرد ، می گفت : عباس که پدر نداشت نمی خوام بدون مادر هم باشه.
(یکی از همین زندگی های اطراف ما که دیگر نیست)
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من در چشمان تو مرده ام ،
سخت نگیر بانو
با اولین گریه ات
خاک می شوم.
گریه کن ،
شاید چشمانت تازه شود.
#ای_لیا
@boiereihan
سخت نگیر بانو
با اولین گریه ات
خاک می شوم.
گریه کن ،
شاید چشمانت تازه شود.
#ای_لیا
@boiereihan
میآمد روی پشت بام لباس پهن کند، قطار میشدیم توی خرابه پشت خانه شان. یک مشت پسربچه کچل دماغو که دیدن همین چند دقیقه و رویا ساختن های بعدش تمام آنچیزی بود که از زندگی می خواستیم.
شبی که عروسی میکرد از جمع ما ناصر از همه بیشتر دمق بود، حتی برای بچه هایشان هم اسم انتخاب کرده بود.
تنها چیزی که یادم مانده موهای خرمایی رنگی بود که گاه باد میخورد زیرشان، دست میکرد روسری را روی سرش جمع و جور میکرد و طره موهایش روی پیشانیش پریشان میشدند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شبی که عروسی میکرد از جمع ما ناصر از همه بیشتر دمق بود، حتی برای بچه هایشان هم اسم انتخاب کرده بود.
تنها چیزی که یادم مانده موهای خرمایی رنگی بود که گاه باد میخورد زیرشان، دست میکرد روسری را روی سرش جمع و جور میکرد و طره موهایش روی پیشانیش پریشان میشدند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمها و خوابهایشان همان وقتی می آیند که اصلن منتظرشان نیستی، بهشان فکر نمیکنی، روی کاناپه نشسته ای، کتاب میخوانی، خواب میآید تو را میکشد در آغوش، تن عریان خاطره ای زیر درخت بید مجنون، لب میگذارد روی لبهایت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت : پدرمان نگاه نافذی داشت، طوری که اگر هم میخواست تنبیه کند نگاهمان میکرد، آب میشدیم، میمردیم. نگاه کردن مستقیم توی چشمهایش کار سختی بود. عکسی از خودش انداخته بود که زده بودیم دیوار خانه. عکس طوری بود که انگار داشت خیره نگاه میکرد. یعنی هرجای خانه بودیم عکس داشت ما را می پایید. پدر میگفت من از توی این عکس رفتار شمارو میبینم. جرات نمیکردیم دست از پا خطا کنیم. گذشت تا اینکه یک روز خواهر بزرگترمان که سیزده چهارده سالی داشت رفت بالای صندلی و عکس را برگرداند طرف دیوار، ما که کوچکتر بودیم نگران شدیم، خواهرمان برگشت و گفت که خیالتون راحت بابا دیگه نمیبینه هرکاری دوست دارید انجام بدید. شب هم که پدر آمد فهمیدیم متوجه نشده پس از روز بعد عکس را برمیگرداندیم و خانه را میگذاشتیم روی سرمان. به اینجا که رسید گفت اعتقادات و باورهای غلط هم همینطور است، یک نفر اولی باید پیدا شود نشان دهد به بقیه که اینها همه اش بازی ست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan