ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
آرای لوشان

6738 روحانی
3904 رئیسی

#شمارش
@boiereihan
به نقل از توئیتر روزنامه ابتکار

‏بیست و هفت میلیون و دویست هزار رای شمارش شده. روحانی با اختلاف 4 میلیون و 580 هزار رای پیشتاز است. کلانشهرها تاکنون اعلام نشده است.

@boiereihan
تموم شد ...
با اختلاف رای بالا.
😊
‏اولین نتیجه رسمی از شمارش آرا

14619848 روحانی
10125855 رییسی
297276 میرسلیم
139331هاشمی طبا

@boiereihan
می دانی چه می خواهم؟
برگردیم به همان سالها و تو دختر بچه ای شوی دوباره، من بروم بالای درخت توت همسایه و تو دامنت را بالا بگیری و من هم توت بتکانم و این بار که بالا را نگاه کردی، در چشمانت خودم را غرق کنم ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دومین نتیجه رسمی انتخابات ریاست‌جمهوری

38,914,470 رای صحیح به این ترتیب اعلام کرد:

روحانی: 22,796,468
رئیسی: 15,452,194
میرسلیم: 455,211
هاشمی‌طبا: 210,597

@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
Forwarded from شبکه نظر
🔴فوری
نتایج نهایی انتخابات ریاست‌جمهوری اعلام شد


⭕️ کل آرای ماخوذه: ۴۱۲۲۰۱۳۱ رای


1️⃣ حسن روحانی:23549616


2️⃣ ابراهیم رييسى :15786449


3️⃣ مصطفی ميرسليم:478215


4️⃣ مصطفی هاشمى طبا:215450

آرای باطله 1190401

نتایج رسمی انتخابات ریاست جمهوری را اینجا ببینید.

✴️رسانه رسمی ستاد روحانی
@rouhani96ir
دیروز همه مدت انتخابات با یک کلاشینکف درِ مسجدی ایستاده بودم. در مسجد یک روستای محروم و نسبتا کم جمعیت اطراف چناران. آدم‌ها را تماشا می‌کردم. آدم‌هایی که با چهره‌های ساده و بی‌آلایش می‌آمدند پای صندوق رای. با آرزوهایی شاید متفاوت از ما. معلوم بود خیلی جوان‌ها رفته‌اند از روستا. معلوم بود خیلی از سن بالاهای باقیمانده هم دیگر آرزوهای بلندبالایی ندارند. من همه مدت آنجا ایستاده بودم و آدم‌های شناسنامه به دست را تماشا می‌کردم. آدم‌هایی که موقع برگشتن یکی از انگشتان پینه بسته‌شان جوهری شده بود. من کنار پنجره مسجد ایستاده بودم و می‌شنیدم صدای پیرمرد کم‌سوادی که کد حسن روحانی را می‌پرسید. من عشق می‌کردم می‌شنیدم پیرمرد گول دغل‌بازی‌ها را نخورده. من ایستاده بودم و به این امید های کوچک ریز ریز لبخند می‌زدم. من البته می‌دیدم پیرزن تنهایی را که ساعت نه شب چراغ خانه‌اش خاموش شد. رفت به خواب و رویا دیدن. رفتن به رویای معجزه رایی که به رییسی داده و اتفاقی که لابد قرار است زندگی کوچکش را کمی قابل تحمل‌تر کند. من حواسم بود که حساب کنم آقایی که این وعده‌ها را داده در قبال این همه وعده واهی‌اش چقدر آدم‌ها را سوزانده. چقدر آدم‌ها را گرفتار سراب کرده. که اگر بشود و نتواند انجام‌شان دهد چقدر بدهکار این آدم‌هاست. من حواسم به همه چیز بود و فکر کردم که آقای روحانی هم چه وظیفه سنگینی دارد که کاری برای زندگی این آدم‌های شریف بکند. من همه مدت حساب کردم این همه امیدها و ناامیدی‌ها را که می‌آیند و می‌روند. که به باد می‌روند. هر چند سال یک بار و هر چهار سال یک بار. من فکر کردم به این همه آمدن‌ها و رفتن‌ها...

@m_mohamadpour
تنهائی
شبیه زنی‌ست
که خیس میشود در زیر باران
یا خیال معاشقه‌ای بعید.

#ای_لیا
عکس : باران امروز جائی در همین حوالی
اینستاگرام من iliya.7
@boiereihan
زن فقط همان لباس زیر پایینی را دارد، روی شکم دراز کشیده است، بخشی از سینه اش از زیر تنش پیداست. سرش را به سمت راست تنش چرخانده. موها روی صورت و شانه اش ریخته اند. چندتایی تار مو توی دهانش خیس میخورد. آب دهان از کناره لبهای چلانده شده و صورت مچاله اش روی ملحفه تخت می ماسد، نور باریکی از میان پرده ای که در دستان نسیم خنک صبحگاهی میرقصد، روی کمر زن خطی را ترسیم کرده که از روی باسنش میرود و میرسد به شانه چپش. بوی تند عرق تن و گرمای صبحگاهی، نسیم گاه به گاهی که از لابلای پرده تو میزند، و تصویر زنی روی تخت، خواب آلود، بی هیچ رتوش و فوتوشاپی. این تصویر هنوز زیباست ... هنوز میشود در کنار تصاویر زیبای موجود در جهان، آن بالاها دسته بندی کرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من به فرداهای تو
به آبی آسمان
به سبزی نگاه باران
من به روزی که
دوباره کوچه ها می خندند
من به
آغازی بر یک پایان

یقین دارم ...

دلتنگ مشو
زندگی بر مدار امید می چرخد.

#ای_لیا
@boiereihan
صبح سوم یا چهارم خرداد سال هفتادو شش توی رادیوی مینی بوس گوینده خبر رسید به اینجا: سید محمد خاتمی هفت میلیون ششصدو نمیدانم چند هزار خرده ای ، علی اکبر ناطق نوری دو میلیون چهارصد هزارو فلان قدر ...
پیرمردی صلواتی فرستاد، مینی بوس صلوات فرستاد، پشت دانشگاه هوایی(شهید ستاری) مینی بوس ترمز کرد، پریدم پایین. امتحان نهایی شیمی سال چهارم(نظام قدیم قدیم قدیم ...) داشتیم، همان اول صبح میشد فهمید تغییری دارد آرام آرام خودش را از لابلای آسفالت اول صبح خیابان می پاشد توی صورت شهر. هزار باده ناخورده هنوز در بن تاک باقی مانده بود ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
۱۲ دوره انتخابات ریاست‌جمهوری به روایت آمار/مقایسه مشارکت و درصد آرای نامزد پیروز
در خاک نشسته است
بذر آینده ای سپید
بارور میکند خیالی دور را
روزی که دست در دست هم
خط می کشیم روی تنهایی
من و تو
اینک ما
آن رنگ سبز
آن حال خوب بی انتها
آن خلسه بی حضور چکمه ها

حالیا
آب باید داد
نهال آرزوها را ...

#ای_لیا
@boiereihan
گاه در ذهن یک جنگل،
ماده آهوئی می میرد!
#ای_لیا
@boiereihan
کلاغ ها
آن قدر به ماه
نک زده اند
که شب از چشمانم
بیرون... نمی رود !

با دلتنگی
به دریا زل می زنم
سوت قطارها
می لرزاند دلم را
رقص شلاق
روی پوستم
عبور رنج
از الیاف پیراهنم

آسمان بغداد
شعری سیاه است
بر اندام باد
می نویسم
ویرانی را تا کجا
خواهی وزید؟

هنوز اعتراضم
در میدان قاهره
به سرخی می گراید
هنوز
پرنده های کابل
از گودی دستانم
آب می نوشند
و غروب
در فنجان چایم
سرد می شود !

خوب نگاه کن
من خاورمیانه ام.

حامد رحمتی
@boiereihan
سال دوم دبیرستان یک همکلاسی داشتیم بیشتر اوقات توی خودش بود، حرف نمیزد. گاهی دستش می‌انداختند ولی چیزی نمیگفت. یک‌بار وقت رفتن توی ایستگاه اتوبوس سر حرف را باز کردم، توی یک محل بودیم متمول نبودند شبیه بیشتر آدمهای همان محلهای پائین شهر. همین گفتگوی کوتاه باعث شد آرام‌آرام رفاقتمان بیشتر شود و سرآخر یک روز سرد زمستانی توی ایستگاه اتوبوس دفتری را به من داد گفت " بخون. بخونش و فردا بهم‌ پس بده" دفتر چهل برگ کاهی را توی کیف گذاشتم. شب خواندمش. پر بود از دلنوشته ها و شعر و غزل. همه عاشقانه. مخاطب هرکه بود بدجور دل این رفیق ما را برده بود. فردایش دفتر را پس دادم ولی چیزی نپرسیدم. رفاقتمان گرم شد، با هم‌میرفتیم و می‌آمدیم. سینما جی میرفتیم و ساندویچ تخم‌مرغ میخوردیم. می‌آمد زمین خاکی و تشویقمان میکرد. خرداد که امتحانات تمام شد، بعد از امتحان‌ مثلثات یا ریاضی جدید بود گمانم دست من را کشید و برد گوشه‌ای و پایش را تکیه داد به دیوار آجری خواستم حرفی بزنم گفت صبر کن بعد یکی از پسرها را نشان داد گفت " میشناسی؟" گفتم نه ولی از بچه های تجربیه. گفت اون دفتر رو یادته؟ گفتم خب! گفت اونارو واس این نوشتم. من دوسش دارم!
این رفیق ما عاشق یکی از پسرها بود. آنروزها نمیشد این حرفها را هضم کرد. بد بود. خلاف عرف بود. سالها بود خبری نداشتم از او. گذشت تا امروز یادش افتادم، توی توئیتر دو خط کوتاه درباره‌اش نوشتم. کک افتاد توی تنبانم که بفهمم کجاست. چندتائی تلفن زدم و سرآخر یکی از بچه ها گفت : سال ۷۷ تو کرمان شهید شد. سرباز بود. آخرای سربازی بود که افتادن تو کمین قاچاقچیا.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan