ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
@moosighi_sonati
Samandari؛Ebrahim Sharifzadeh
موسیقی فولکلور خراسان گوش کنیم / تصنیف معروف «بهاره دخترعمو» که واجد یک تلخی و رندی خاصی توامان هست/
Forwarded from رادیو زی
گفتا که : دلت کجاست ؟
گفتم : بر او
پرسید که : او کجاست ؟
گفتم: در دل

#ابوسعید_ابوالخیر

@radio_zee
یک روز عادی مثلن توی خیابان
+ خانم چقدر خوشگلی, چه چهره خوبی دارید, اصلن طراوت و زیبایی از تمام جوارحتون می باره!
- خیلی ممنون! وای اصلن حالم جا اومد.
+ خواهش میکنم.
مرد راهش را میگیرد که برود زن میپرسد : اوا همین! ؟
+ بله دیگه مگه چیز دیگه ای هم هست؟
- شمارتو نمیخوای بهم بدی؟
+ شماره برای چی؟
- ایششششش ....
درس اخلاق : میشود از زیبایی ها لذت برد.
درس شیمی : سطح هورمونها را پایدار نگه داریم.
درس فیزیک : شلوار گشاد به پا کنیم.
درس ترمودینامیک : دو جسم همدما با جسم سوم با هم همدما هستند!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏زندگی
همین رنجی‌ست که بر دوش می‌کشیم
هر صبح با خودمان بیدارش میکنیم و شب به رختخواب می‌بریمش.

#ای_لیا
@boiereihan
میپرسد: نوشیدنی الکلی مصرفی میکنی؟ میگویم نه!
میپرسد: سیگار و مواد مخدر چی؟ میگویم نه! البته تا پانزده سال پیش سیگار می کشیدم ولی بعدش نه!
میپرسد: ورزش میکنی؟ می گویم بله، هم سنگین و هم سبک!
میپرسد : داروی خاصی مصرف میکنی، مثلن روانی و اینطور موارد؟ میگویم نه! حتی سردرد را هم سعی میکنم بگذارم خودش خوب شود!
میپرسد :از زندگی جنسیت راضی هستی؟ میگویم بله! خیلی.

نگاه میکند به کاغذهای سونوگرافی و آزمایشها و بعد میگوید : اینا هم که توش چیزی نیست همه چیز خوبه، وضعیت چربی و اوره و ... کلیه و مثانه هم تو وضعیت خوبی هستن، نگران چی هستی پس؟

سرم پائین است، ساعدهایم را روی زانوهایم گذاشته ام و سرم را جلو داده ام، نگاه میکنم به کف زمین، توی سرامیک های کف مطب دنبال چیزی میگردم، به این فکر میکنم که یک صبح از خواب بیدار شوم و بنشینم کنار تخت و بفهمم دیگر دوستم ندارد!

لبخندی میزنم، میگویم هیچ! خیلی هم خوبه، ممنون ببخشید مزاحم شدم، بلند میشوم و کاغذها را برمیدارم، بیرون مطب دختر و پسری نشسته اند کنار هم، شبیه زن و شوهرها، هرکدام سرش توی گوشی خودش است، از منشی تشکر میکنم، جلوی درب مطب یکی میخورد به من، او هم سرش توی گوشی خودش است!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جای بوسه ی آسمان
روی گونه ی احساس زمین
کودکی جوانه میزند
در میان آغوش زنی خندان.

شالیزاری در کناره ی اکنون
پیرمردی خوابیده در زیر سایه ی تک درختی بیمار
خواب یک لیلی
لب های یک مجنون
آغوش یک خاطره
لبخندی تلخ
روی صورت تک درخت بیمار!

گیسوانی در آغوش باد
سکوتی می گذرد
در هیاهوی کوچه ای تنها
بوی احساس مردی
در میان رگ های دیوار
آجری می خندد
دست زنی روی تن آجر
دنبال رد مردی می گردد.

کودکی تنها
چنگ بر پستان آسمان
بارانی شاید
احساسی باید
خاطره ای باز
تیغ میشود در گلوی احساس.

#ای_لیا

+ بهار 81 - رشت
با تغییرات و تلخیص
@boiereihan
عاشق شدن یک آن دارد
آنی که تو از صف آدم‌ها جدا می‌شوی
آنی که معشوق را از صف آدم‌ها جدا می‌کنی
متفاوت می‌شوید
گمانم چشیدن طعم گسِ عاشقی از همین آنِ متفاوت شدن بیاید.

@m_mohamadpour
صدایم میکند، برمیگردم به سمت صدا از ته کوچه پیرزنی ظرف غذای یکبار مصرفی را می‌آورد و میگذارد توی دستهایم، میگوید که نذری‌ست، میگیرم و تشکر میکنم، پیرزن میرود پشت سرش میگویم: خدا پدرت رو بیامرزه، جواب میدهد خدا خودم رو هم بیامرزه. لبخند میزنم دور شدن پیرزن را نگاه میکنم و برمیگردم به سمت خیابان. مثل همیشه شلوغ است آدمها میروند و می‌آیند، از زیر پل رد میشوم، هنوز هم همانجاست، چندماهی‌ست آنجا میخوابد، میروم و غذا را تعارفش میکنم، میگیرد و میگوید که دلستر هم میخواهد می‌آیم اینطرف خیابان از دکه روزنامه دلستر خنکی میخرم برمیگردم میبینم یک گربه با سه تا توله کنار مرد زمین را لیس میزنند خوراک روی عدس پلو را داده بود به گربه‌ها. دلستر را گرفت نصف دلستر را که خورد سرش را بالا برد و گفت خدا این رفیق مارو ببخش!
خداحافظی نکردم او هم خداحافظی نکرد کمی دورتر برگشتم پشت سرم را دیدم، پاهایش را دراز کرده بود شیشه دلستر را کج کرده بود گربه ها به سر شیشه زبان میزدند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از یه جایی به بعد جوری میبری که با دواگلی و پرمنگنات هم نمیشه جمع و جورت کرد، خود همون یارو هم که رو چسب زخمای هندی پلاست شستشو گرفته بود طرفمون هم بیاد نمیتونه دوباره چسبمون بزنه!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مردم غم رو میسازن تا توش زندگی کنن چون به پوچی رسیدن.

فیلمِ Irrational man
وودی آلن
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
زنهار مپندار که کوشش برای پوشاندن حقیقت کاری بجاست، زیرا بی ­تردید حقیقت از پرده برون خواهد افتاد.

برتراند راسل
#کافی_کتاب
@kafiketab
گفت : همه خاطراتت پاک میشن ولی میتونی یه تصویر رو از بین همه اونا واس خودت برداری! یادگاری.
دست گذاشتم روی تصویر چشمهایش، نگاهی کرد و سری از روی تاسف تکان داد و گفت : دوباره رنج میکشی!
دکمه را زد، تمام تنم یخ کرد!

+ داستانک
@boiereihan
در خاطرات
مرور که میشوی،
آغوشی جا مانده است!

#ای_لیا

@boiereihan
من توی بچگی زیاد دروغ گفته ام, به پدرم. یعنی اخلاقش مجبورمان میکرد اینکه خیلی چیزها را پنهان کنیم, راستش را نگوییم و از وقتی خودم پدر شدم یکی از مواردی که ذهنم را درگیر میکرد همین بود, اینکه چطور رفتار کنم که سارا چیزی را پنهان نکند همیشه حرفش را بزند حتی اگر بفهمد گفتنش ممکن است مرا عصبانی کند ولی هرطور هست بگوید, سعی کردیم همیشه وقتی هست حرف راست را بزنیم گاهی حتی مینشستم درباره کارهایم برایش میگفتم. میگفتم که میشد فلانجا فلان کار را کرد کلک زد دروغ گفت ولی خب اینکار را نکردم, هرچند بیشتر وقتها متوجه نمیشد ولی میگفتم. هیچوقت هم از حربه های مذهب استفاده نکردم, همینهایی که به خود ما هم گفته بودند دروغگو دشمن خداست دروغگو در قعر جهنم است و ... همیشه گفته ام دروغ بد است باعث میشود هیچوقت آدم بزرگی نشویم. مثلن اگر قولی داده بودم و نتوانسته بودم انجام دهم سرراست میگفتم به چه خاطر بوده. راحت میپذیرد, الان هم یاد گرفته است راستش را بگوید, حرفش را بزند.
چند روز پیش باید میبردمش برای یکی از مراحل ثبت نام مدرسه, نشست کارتون نگاه کرد آنقدر کشش داد که وقتی رفتیم مدرسه بسته شده بود, فردا صبح که خواستیم مجدد برویم گفت بابا اگر پرسیدن چرا دیروز نیومدید چی باید بگیم؟ گفتم به نظر خودت چی باید بگیم? سرشو خاروند و بعد خندید و گفت : یعنی بگیم کارتون نگاه میکردیم یادمون رفت؟ گفتم نگاه میکردیم نه شما داشتی نگاه میکردی! خندید و بعد مشت زد تو شکمم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای راه افتادن کارمون دروغ میگیم، به رییس مون دروغ میگیم، به نیازمندش دروغ میگیم، به رفیقمون دروغ میگیم، به صغیر و کبیر دروغ میگیم ولی دیگه به بچه هامون دروغ نگیم، ما نسل به گا رفته ایم، بذاریم نسل بعد از ما دروغ رو از فرهنگ زندگی اجتماعیش کنار بذاره.
@boiereihan
این‌بار پرزیدنت تنها نمی‌ماند ...
مرد زن را بغل میکند، زن خودش را فرو میکند در آغوش مرد، از مرد کوتاهتر است، میخواهد توی تن مرد خودش را گم کند، مرد دستها را باز میکند که جدا شود، زن سرش روی شانه مرد است، دستها را دور کمر مرد حلقه کرده است...

+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ماجرا
Audio
Kourosh Asadi
داستان «خانه كبود» با صدای كورش اسدی
منتشر شده در داستان آذر 89 و در سی‌دی صوتی همراه 1

كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
زندگی همین بوسه‌ای‌ست
که در هزارتوی دلت
پنهان نگاه میداری
برای لبهایی
که شاید هیچگاه بوسیده نشوند.

#ای_لیا
@boiereihan
تنهایی یعنی
دست میزنی به شانه ات
برمیگردی
کسی نیست!

#ای_لیا
@boiereihan