ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
مردم غم رو میسازن تا توش زندگی کنن چون به پوچی رسیدن.

فیلمِ Irrational man
وودی آلن
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
زنهار مپندار که کوشش برای پوشاندن حقیقت کاری بجاست، زیرا بی ­تردید حقیقت از پرده برون خواهد افتاد.

برتراند راسل
#کافی_کتاب
@kafiketab
گفت : همه خاطراتت پاک میشن ولی میتونی یه تصویر رو از بین همه اونا واس خودت برداری! یادگاری.
دست گذاشتم روی تصویر چشمهایش، نگاهی کرد و سری از روی تاسف تکان داد و گفت : دوباره رنج میکشی!
دکمه را زد، تمام تنم یخ کرد!

+ داستانک
@boiereihan
در خاطرات
مرور که میشوی،
آغوشی جا مانده است!

#ای_لیا

@boiereihan
من توی بچگی زیاد دروغ گفته ام, به پدرم. یعنی اخلاقش مجبورمان میکرد اینکه خیلی چیزها را پنهان کنیم, راستش را نگوییم و از وقتی خودم پدر شدم یکی از مواردی که ذهنم را درگیر میکرد همین بود, اینکه چطور رفتار کنم که سارا چیزی را پنهان نکند همیشه حرفش را بزند حتی اگر بفهمد گفتنش ممکن است مرا عصبانی کند ولی هرطور هست بگوید, سعی کردیم همیشه وقتی هست حرف راست را بزنیم گاهی حتی مینشستم درباره کارهایم برایش میگفتم. میگفتم که میشد فلانجا فلان کار را کرد کلک زد دروغ گفت ولی خب اینکار را نکردم, هرچند بیشتر وقتها متوجه نمیشد ولی میگفتم. هیچوقت هم از حربه های مذهب استفاده نکردم, همینهایی که به خود ما هم گفته بودند دروغگو دشمن خداست دروغگو در قعر جهنم است و ... همیشه گفته ام دروغ بد است باعث میشود هیچوقت آدم بزرگی نشویم. مثلن اگر قولی داده بودم و نتوانسته بودم انجام دهم سرراست میگفتم به چه خاطر بوده. راحت میپذیرد, الان هم یاد گرفته است راستش را بگوید, حرفش را بزند.
چند روز پیش باید میبردمش برای یکی از مراحل ثبت نام مدرسه, نشست کارتون نگاه کرد آنقدر کشش داد که وقتی رفتیم مدرسه بسته شده بود, فردا صبح که خواستیم مجدد برویم گفت بابا اگر پرسیدن چرا دیروز نیومدید چی باید بگیم؟ گفتم به نظر خودت چی باید بگیم? سرشو خاروند و بعد خندید و گفت : یعنی بگیم کارتون نگاه میکردیم یادمون رفت؟ گفتم نگاه میکردیم نه شما داشتی نگاه میکردی! خندید و بعد مشت زد تو شکمم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای راه افتادن کارمون دروغ میگیم، به رییس مون دروغ میگیم، به نیازمندش دروغ میگیم، به رفیقمون دروغ میگیم، به صغیر و کبیر دروغ میگیم ولی دیگه به بچه هامون دروغ نگیم، ما نسل به گا رفته ایم، بذاریم نسل بعد از ما دروغ رو از فرهنگ زندگی اجتماعیش کنار بذاره.
@boiereihan
این‌بار پرزیدنت تنها نمی‌ماند ...
مرد زن را بغل میکند، زن خودش را فرو میکند در آغوش مرد، از مرد کوتاهتر است، میخواهد توی تن مرد خودش را گم کند، مرد دستها را باز میکند که جدا شود، زن سرش روی شانه مرد است، دستها را دور کمر مرد حلقه کرده است...

+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ماجرا
Audio
Kourosh Asadi
داستان «خانه كبود» با صدای كورش اسدی
منتشر شده در داستان آذر 89 و در سی‌دی صوتی همراه 1

كانال ماهنامه داستان همشهری
@dastanmag
زندگی همین بوسه‌ای‌ست
که در هزارتوی دلت
پنهان نگاه میداری
برای لبهایی
که شاید هیچگاه بوسیده نشوند.

#ای_لیا
@boiereihan
تنهایی یعنی
دست میزنی به شانه ات
برمیگردی
کسی نیست!

#ای_لیا
@boiereihan
‏همیشه منتظریم،
منتظر اتفاقات، آدمها، رسیدن فصلها ...
و این رنجی‌ست بی‌پایان!

#ای_لیا
@boiereihan
‏زندگی چیزی‌ست شبیه انحنای تن زنی دلفریب
همانقدر زیبا همانقدر دور ...

#ای_لیا
@boiereihan
کسی که می نویسد الزامن حال خودش را نمینویسد، الزامن درباره خودش نمینویسد، شاید دارد حال تو را توصیف میکند، حس تو را بیان میکند در لحظه ای گذرا از زمان.
حال وصف حال من است، این نوشته ها مخاطب خاص ندارند، هرکسی حالش با خواندن اینها خوب شود و یا همذات پنداری کند مخاطب این نوشته هاست. نویسنده این سطور خیلی بی خیالتر از این حرفاست.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
‏سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

پل الوار
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
نگاه اخوان ثالث به سیمین بهبهانی.
یک نکته‌ای توی عکسهای دسته‌جمعی هست، عکسهائی که توی دورهمی‌ها میگیریم، توی سفرها توی سیزده‌به‌درها، عروسی‌ها و تولدها، توی این عکسها همیشه آن کسی که شما را دوست دارد به شما نگاه می‌کند، خودش هم حواسش نیست، عکاس یک لحظه شاتر دوربین را می‌زند، ولی او دارد به شما نگاه میکند، همه حواسشان به دوربین است به اینکه قشنگ سیب را ادا کنند تا لبخندشان قشنگتر بیافتد، حواسشان است توی عکس بد نباشند ولی او به هیچ کدام اینها اهمیتی نمیدهد، او به شما نگاه میکند، به شما نگاه میکند و گاهی لبخندی هم روی لب دارد ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : "دل دست ما نیست که بگوییم کجا برود یا نرود، دل است دیگر عاشق میشود، پدر ما را در می آورد!"
سکوت میکنم ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اپیزود اول
کیسه ادرار بیمار رو چک میکنه، پیرزنی هفتاد ساله‌ست. خوابه، میشینه کنار صندلی پیرزن، ساعت دو و چهارده دقیقه بامداده، از شیشه کوچیک روی در نور راهرو میزنه تو اتاق، بلند میشه مقنعه‌اش رو کمی جابجا میکنه، میاد بیرون، طرفه رو میبینه که از استیشن پرستاری میره سمت راه‌پله، میاد سمت استیشن، میشینه رو صندلی، فلاسک چای رو برمیداره یه لیوان چای هل‌دار پر میکنه، جعبه گز رو از تو کشو فلزی میاره بیرون، یکی میذاره کنار لیوان چای، نگاه میکنه به بخار چای، ساعت مچی رو دستشو جابجا میکنه، ساعت دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود دوم
"کرمی! کرمی! رسول کجائی نوبت توئه، سمت آریاشهر، میری؟"
کرمی لخ و لخ کفشارو میپوشه، نیم ساعتی چرت زده. نگاه میکنه به ساعتش، دو و چهارده دقیقه بامداد، آدرس رو میگیره، مهندس غفوری کوچه هشتم، پلاک ده طبقه سوم!
پیش خودش میگه باز مهندس مهمون داشته بعد جواب خودشو میده : خب به تو چه!
زنگ طبقه سوم رو میزنه. صدای مردی پشت آیفون میگه اگر امکانش هست ده دقیقه صبر کنید. کرمی سر تکون میده میشینه تو پرایدش از فلاسک قهوه‌ای رنگ یه لیوان چای پر میکنه، از تو داشبرد چندتا توت خشک شده برمیداره. ساعت سبز رنگ روی داشبرد روی دو و بیست و یک دقیقه بامداده.

اپیزود سوم
زن میره به سمت پنجره آشپزخونه نگاه میکنه تو کوچه، برمیگرده سمت اتاق ساعت روی دیوار دو و چهارده دقیقه بامداد رو نشون میده، چای خشک رو میریزه تو قوری، آب جوش رو میریزه روی چای. قوری رو میذاره رو کتری میشینه پشت میز آشپزخونه، گوشی رو برمیداره میره تو پروفایل تلگرام مرد، عکسهای پروفایل رو نگاه میکنه، رو هرعکس مکث میکنه، چیزی توی ذهنش جابجا میشه لبخند میدوئه رو لباش، ساعت گوشی دو و بیست‌و‌یک دقیقه بامداده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan