ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
مرد میرود به خواب،
شاید زن را در خواب ببیند،
خواب از چشم مرد می گریزد!

#ای_لیا
@boiereihan
اینستاگرام من : iliya.7
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم ...

ه.الف.سایه (هوشنگ ابتهاج)
@boiereihan
کلاغی آمد و نشست روی شاخه درخت
در پس زمینه سیاهی کلاغ
زنی روی تراس خانه ای، طعم گیسوانش را میدهد به آغوش باد
حالی به حالی شده است خیابان های شهر.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در من
دخترکی سه ساله
با کفش های قرمز
با آن دامن کوتاهش
و موهای خرگوشی
در گودالی حوالی خاطراتم
پر شده از احساس شالیزاری در شمال
بالا و پائین می پرد!
چشمانم تر می شود ...

#ای_لیا
@boiereihan
آدمها، بعضی هاشان از همان دور خوبند! قشنگند ... نزدیک که بیایند تمام حس و تخیلی که درباره شان داشتیم دود میشود و میرود هوا!
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو خود بارانی
تازه می کنی نفس های بودن را ،
حتی وقتی نمی باری ...

#ای_لیا
@boiereihan
مادر می گفت : پسر حشمت خانم تبریز قبول شده. حقوق! حالا چی هست این حقوق؟!
گفتم : مادر جان یعنی وکالت.
گفت : مثل همین هایی که سر سفره عقد حاج اقا می پرسید وکیلم؟! یعنی بعد از دانشگاه دفترخونه می زنه؟!
گفتم : چیزی شبیه همین که می گی!

عباس تک فرزند حشمت خانم بود. شوهر حشمت خانم سال های پیش از انقلاب با وانتی که از شمال برنج می آورد رفت ته دره های گردنه کوهین و دیگه هم بر نگشت. حشمت خانم هم مادر بود برای عباس و هم پدر.

چه ولیمه ای داد سر قبولی عباس. آبگوشت! چقدر هم چسبید. تمام ِبود و نبود حشمت خانم همین عباس بود. می گفتن که بچه دار نمی شد و نذر کرده بود اگر بچه دار شد و پسر هم بود اسمش رو بذاره عباس ...

عباس حین اعزام به جبهه دانشگاه قبول شده بود. به خان جان(مادربزرگ من) گفته بود : میرم جبهه و از ترم دوم هم میرم دانشگاه ولی مادرم نمی ذاره شما راضیش کنید.

خان جان هر وقت اسم عباس می آمد گریه می کرد. ریز ریز گریه می کرد. روسریش رو می گرفت جلوی چشماش. حشمت خانم راضی نمی شد ولی شد. فقط به احترام خان جان.

عباس رفت و برنگشت ... جسدش هم موند اونور مرز. این اواخر هم چندتا تکه استخوان آورده بودند و به حشمت خانم می گفتند که عباس ِ! ولی خدابیامرز اصلن یادش نبود که عباس پسرش ِ. آلزایمر امونش رو بریده بود. ولی من فکر می کنم خدا می خواست این زن آخر عمری کمتر عذاب بکشه. تمام ذهنش پاک شده بود ... فقط نگاه می کرد. سیخ می شد تو چشمای آدمها. ته چشماش تنهایی داد می زد ...

خان جان هر پنج شنبه می رفت بهشت زهرا سر قبر عباس. این اواخر می گفتم : خان جان! سرما برات بده. چه اصراری داری بری سر قبر؟! از همین جا فاتجه بخون براش.
گریه می کرد ، می گفت : عباس که پدر نداشت نمی خوام بدون مادر هم باشه.

(یکی از همین زندگی های اطراف ما که دیگر نیست)

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عصر جمعه ات را
بردار و بیاور
یک آغوش تنگ بودن را بنوشیم!

#ای_لیا
@boiereihan
من در پی آغوش تو
تو در پی آغوش من
رفته ایم هزار خوابگی آغوشها را!

#ای_لیا
@boiereihan
من هنوز شعری نگفته ام
من فقط تو را تماشا کرده ام
و کلمات را از یاد برده ام ...

#ای_لیا
@boiereihan
من در چشمان تو مرده ام ،
سخت نگیر بانو
با اولین گریه ات
خاک می شوم.

گریه کن ،
شاید چشمانت تازه شود.

#ای_لیا
@boiereihan
میآمد روی پشت بام لباس پهن کند، قطار میشدیم توی خرابه پشت خانه شان. یک مشت پسربچه کچل دماغو که دیدن همین چند دقیقه و رویا ساختن های بعدش تمام آنچیزی بود که از زندگی می خواستیم.
شبی که عروسی میکرد از جمع ما ناصر از همه بیشتر دمق بود، حتی برای بچه هایشان هم اسم انتخاب کرده بود.
تنها چیزی که یادم مانده موهای خرمایی رنگی بود که گاه باد میخورد زیرشان، دست میکرد روسری را روی سرش جمع و جور میکرد و طره موهایش روی پیشانیش پریشان میشدند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نفس های پاییز به شماره می اوفتد ...
اینستاگرام من iliya.7
آدمها و خوابهایشان همان وقتی می آیند که اصلن منتظرشان نیستی، بهشان فکر نمیکنی، روی کاناپه نشسته ای، کتاب میخوانی، خواب میآید تو را میکشد در آغوش، تن عریان خاطره ای زیر درخت بید مجنون، لب میگذارد روی لبهایت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت : پدرمان نگاه نافذی داشت، طوری که اگر هم میخواست تنبیه کند نگاهمان میکرد، آب میشدیم، میمردیم. نگاه کردن مستقیم توی چشمهایش کار سختی بود. عکسی از خودش انداخته بود که زده بودیم دیوار خانه. عکس طوری بود که انگار داشت خیره نگاه میکرد. یعنی هرجای خانه بودیم عکس داشت ما را می پایید. پدر میگفت من از توی این عکس رفتار شمارو میبینم. جرات نمیکردیم دست از پا خطا کنیم. گذشت تا اینکه یک روز خواهر بزرگترمان که سیزده چهارده سالی داشت رفت بالای صندلی و عکس را برگرداند طرف دیوار، ما که کوچکتر بودیم نگران شدیم، خواهرمان برگشت و گفت که خیالتون راحت بابا دیگه نمیبینه هرکاری دوست دارید انجام بدید. شب هم که پدر آمد فهمیدیم متوجه نشده پس از روز بعد عکس را برمیگرداندیم و خانه را میگذاشتیم روی سرمان. به اینجا که رسید گفت اعتقادات و باورهای غلط هم همینطور است، یک نفر اولی باید پیدا شود نشان دهد به بقیه که اینها همه اش بازی ست!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می‌گفت: می‌دانی چرا مردها زودتر می‌میرند؟ گفتم: به‌خاطر شرایط زندگی. بیشتر حرص می‌خورند و بیشتر عصبی هستند! خندید و گفت: نه! مردها زود عاشق می‌شوند، عشق‌شان را هم زود خرج می‌کنند. عشق که نباشد، دلت هم می‌میرد. دل هم که مُرد، توفیری ندارد که نفس بکشی یا نه، مُرده‌ای... سرم را بر دیوار کوفتم و در دم جان دادم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"سرمای برون چاره اش هیزم است،
سرمای درون را چه کنیم!"

عجالتن آغوش تنگ توصیه میشود!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آمدیم مسجد، آخرهای مجلس بود، نشستیم ته مسجد، تکیه دادیم به دیوار. کلاهش را گذاشته بود روی زانو، پسربچه ای قرآن های جزء جزء شده را آورد، یکی برداشتم، مسعود هم برداشت، در میان تعجب و دهان وامانده من گفت : من همون آدمم، همون لامذهب لا دین! اگر هم من به این چیزا معتقد نباشم ، خدابیامرز رسول که معتقد بوده، واسه اون میخونم!
چهارانو نشست و شروع کرد به خواندن!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan