زن دهانش باز است، خط چشم را تصحیح میکند، دست میکند توی کیف، مداد دیگری را بیرون میکشد، مداد زرشکی را میکشد دور لب هایش، مگس از کوچه تنهائی میگذرد، سهراب پیاده میشود، در 206 نقره ای را باز میکند و مینشیند کنار دست زن، زن دست میگذارد روی شانه سهراب!
چراغ سبز میشود، ونجلیز میزند روی داشبورد: " کجائی عمو؟"
سهراب توی دویست و شش نقره ای دست گذاشته است روی پشتی صندلی زن! برمیگردد، چشمکی میزند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چراغ سبز میشود، ونجلیز میزند روی داشبورد: " کجائی عمو؟"
سهراب توی دویست و شش نقره ای دست گذاشته است روی پشتی صندلی زن! برمیگردد، چشمکی میزند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گوشی همراه زنگ میخورد! زنگی که خاص منزل پدری گذاشته ام ... سنتور دلنوازیست! چند لحظه ای محو سنتور شده ام!
- سلام، جانم؟!
مادر از آنطرف خط می گوید : امشب حتمن بیا خونه، دادشت هم میاد ... شب چله ای دور هم باشیم!
ناخودآگاه دلم گرفت. نمی دانم چرا ... مدتی هست که پدر و مادر را که می بینم دلم فشرده میشود. تنگ میشود! نفسم حبس میشود. منی که گریه نمیکردم این همه سال، طی این دو ماه بار دوم است که اشکم سرازیر میشود. آمده ام نشسته ام در دستشوئی شرکت و سرم را کرده ام لای دستانم و ریز ریز اشک می ریزم!
سالهائی که گذشت و میتوانستم بیشتر دوست داشتن را نشانشان دهم. بیشتر در آغوش بگیرم. کاش این غرور لعنتی اجازه میداد و طی این سالها این همه غرور پدر را لگدمال نمیکردم!
پدر و مادر در سالهائی هستند که می دانم شاید چند سال دیگر را فقط با وجودشان زندگی را درک خواهم کرد و حسرت سالهای گذشته که رفت بر باد!
زنگ میزنم آتلیه برای رزرو... چند عکس به یادگار بگیریم از این دوران با هم بودن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
- سلام، جانم؟!
مادر از آنطرف خط می گوید : امشب حتمن بیا خونه، دادشت هم میاد ... شب چله ای دور هم باشیم!
ناخودآگاه دلم گرفت. نمی دانم چرا ... مدتی هست که پدر و مادر را که می بینم دلم فشرده میشود. تنگ میشود! نفسم حبس میشود. منی که گریه نمیکردم این همه سال، طی این دو ماه بار دوم است که اشکم سرازیر میشود. آمده ام نشسته ام در دستشوئی شرکت و سرم را کرده ام لای دستانم و ریز ریز اشک می ریزم!
سالهائی که گذشت و میتوانستم بیشتر دوست داشتن را نشانشان دهم. بیشتر در آغوش بگیرم. کاش این غرور لعنتی اجازه میداد و طی این سالها این همه غرور پدر را لگدمال نمیکردم!
پدر و مادر در سالهائی هستند که می دانم شاید چند سال دیگر را فقط با وجودشان زندگی را درک خواهم کرد و حسرت سالهای گذشته که رفت بر باد!
زنگ میزنم آتلیه برای رزرو... چند عکس به یادگار بگیریم از این دوران با هم بودن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمی همه چیز را فراموش می کند
حتی همین فراموشی را
و بر می گردد و دوباره با خاطراتش زندگی می کند.
#ای_لیا
@boiereihan
حتی همین فراموشی را
و بر می گردد و دوباره با خاطراتش زندگی می کند.
#ای_لیا
@boiereihan
والا که خونه باید آشپزخونه اش بزرگ باشه، دلباز باشه، بشه توش میز گذاشت، پنجره قدی بزرگ و نورگیر داشته باشه، روبروش تراس باشه! حالا خودش تراس نداشت، خونه روبروئیش تراس داشته باشه!
شباش هم آروم باشه، بشه زیر همچی نوری نشست و چای شبانه نوشید و به ی سری چیزا فکر کرد.
#ای_لیا
اینستاگرام من : iliya.7
@boiereihan
شباش هم آروم باشه، بشه زیر همچی نوری نشست و چای شبانه نوشید و به ی سری چیزا فکر کرد.
#ای_لیا
اینستاگرام من : iliya.7
@boiereihan
+ ديروز داشتم فكر ميكردم "بوسه" طعم چى ميداد؟!
- طعم یک خیال در تراس خانه ای که پنجره هایش به هیچ کجا باز نمیشود!
+ فکر کنم اینجوری باشه . ترکیب رویا و امنیت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
- طعم یک خیال در تراس خانه ای که پنجره هایش به هیچ کجا باز نمیشود!
+ فکر کنم اینجوری باشه . ترکیب رویا و امنیت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ماشین را برداریم و بزنیم به جاده، یک سلکشن دارم از موسیقی های ناب، هرکدام را خواستی پلی کنی، جاده اش مهم نیست، مهم این است که تو باشی و رایحه سبک گیسوانت، که ریه های من و ماشین را پر کند. بخندی، زمان سکته کند، بایستد، دستم روی دنده ماشین، دست بگذاری روی دستم، مشتش کنی. زندگی همینقدر ساده است. همینقدر سبک. بیا! تو را و رایحه دل انگیز خنده هایت را برداریم و بزنیم به جاده ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
رفته ام در خواب
دیده ام جائی،
مرد شاعری
نان میزند در آب
در دوردست هیچ نبود
زندگی در میان مردمان
هنوز جاری!
#ای_لیا
@boiereihan
دیده ام جائی،
مرد شاعری
نان میزند در آب
در دوردست هیچ نبود
زندگی در میان مردمان
هنوز جاری!
#ای_لیا
@boiereihan
توی تاکسی نشسته است پشت سر راننده، من وسط نشسته ام و کنار دستم هم زنی میانسال. گوشی اش زنگ میخورد، گوشی برگشت صدا دارد، یعنی اگر نخواهم هم، میشنوم چه می گویند : "عزیزم خوبی، قربونت برم من!"
"کجایی تو پس؟"
" تو تاکسی ام، دارم میرم خونه!"
" نمیخوام، تو باید بیای پیش من"(اینجا را با عشوه بخوانید)
" آخ قربون ... برم من، اون خوردنیا"(مرد سعی میکند آرام بگوید منم سعی دارم ذهنم را ببرم سمت فیلم جدید جنگ ستارگان ولی نمیشود)
"نمیخواد قربونشون بری بیا همینجا و ..."( ادامه اش مشمیز کننده میشود در فضای عمومی)
به نظر میرسد حرارت مرد بالاتر رفته است، این را بدلیل تماس اجباری پاهایمان که با هم داریم میگویم.
مرد بعد از کلی کش و قوس و آه و حسرت که باید برود خانه و اینها تماس را قطع میکند. زن کنار دستی ام چیزی زیر لب زمزمه میکند انگار: مردک کثیف هرزه!
عاقله مردی چهل و چند ساله است. دوباره گوشی اش زنگ میخورد اینبار یک زن دیگر است و از او میپرسد کجایی؟ مرد اینبار عصبانی میشود و یک جورهایی خشن جواب زن را میدهد، میگوید : تو قبرستونم، از صبح مثل خر دارم جون میکنم. چی میخوای"
" خواستم ببینم کجایی، شام بکشم یا نه!"
"تازه بلوار کشاورزم"
گوشی را قطع میکند. آن لحظه توی ستارخان بودیم. نزدیک خانه. پیاده شدم. تاکسی مرد را و هوسهایش را به همراه زنی که دارد زیر لب به او فحش میدهد برداشت و برد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"کجایی تو پس؟"
" تو تاکسی ام، دارم میرم خونه!"
" نمیخوام، تو باید بیای پیش من"(اینجا را با عشوه بخوانید)
" آخ قربون ... برم من، اون خوردنیا"(مرد سعی میکند آرام بگوید منم سعی دارم ذهنم را ببرم سمت فیلم جدید جنگ ستارگان ولی نمیشود)
"نمیخواد قربونشون بری بیا همینجا و ..."( ادامه اش مشمیز کننده میشود در فضای عمومی)
به نظر میرسد حرارت مرد بالاتر رفته است، این را بدلیل تماس اجباری پاهایمان که با هم داریم میگویم.
مرد بعد از کلی کش و قوس و آه و حسرت که باید برود خانه و اینها تماس را قطع میکند. زن کنار دستی ام چیزی زیر لب زمزمه میکند انگار: مردک کثیف هرزه!
عاقله مردی چهل و چند ساله است. دوباره گوشی اش زنگ میخورد اینبار یک زن دیگر است و از او میپرسد کجایی؟ مرد اینبار عصبانی میشود و یک جورهایی خشن جواب زن را میدهد، میگوید : تو قبرستونم، از صبح مثل خر دارم جون میکنم. چی میخوای"
" خواستم ببینم کجایی، شام بکشم یا نه!"
"تازه بلوار کشاورزم"
گوشی را قطع میکند. آن لحظه توی ستارخان بودیم. نزدیک خانه. پیاده شدم. تاکسی مرد را و هوسهایش را به همراه زنی که دارد زیر لب به او فحش میدهد برداشت و برد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت :
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شما آقایون از یه سری چیزها محرومید، مثل درک کردن لذت همین دیدن دست مردی که دوسش داری روی دنده ماشین که به جلو هم خیره شده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برخی چیزها را نباید دوباره تجربه کرد، یکبار از روی جنازه ات رد شده است آن تجربه،دیگر سر راهش قرار نگیر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عاشق میشوید، حداقل عاشق رفتار آدمها نشوید. آدمها گاهی حالشان خوب است، گاهی بد. رفتارشان متاثر از حالشان است. عاشق افکارشان شوید. افکار حتی در بدترین حال آدمها هم تغییر نمیکند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی یک حقیقت عریان است هم میشود در آغوشش هم خوابه شد هم میشود از دور نگاهش کرد و لذت برد ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan