Forwarded from توییتر فارسی - دیتاماینر
شماهایی که پسر دارید از همون بچهگی بهشون یاد بدید با زنها چطور برخورد کنن، خودتون هم زن هستید رفتار غلط پسرهاتون رو توجیه نکنید. اینا فردا بزرگ میشن مثل ماها گاو بار میان و زنهارو آزار میدن. لطفن بهشون یاد بدید.
پدر یک دختر
ایلیا [👤] [➕]
@Twitter_Farsi
پدر یک دختر
ایلیا [👤] [➕]
@Twitter_Farsi
Forwarded from توییتر فارسی - دیتاماینر
دختره عاشق پسره بوده میبرده ماشینش رو میچسبونده به ماشین پسره و بعد شمارهش رو هم میذاشته روی داشبورد ماشینش تا پسره وقت رفتن بیاد ببینه و زنگ بزنه که بیا ماشینت رو جابجا کن، کم کم آشنا میشن و پسره پیشنهاد دوستی میده و الخ. الان یه پسر سه ساله دارن امشب داستان رو تعریف کردن.
ایلیا [👤] [➕]
@Twitter_Farsi
ایلیا [👤] [➕]
@Twitter_Farsi
شب ساعت 9 مثلن، یکی با پشت مو و فکل با شلوار ساسون دار و پیلی وسط یه اتاق که دور تا دورش آدم نشسته داره بیریک میزنه. این یک شات از عروسی های دهه شصت بود.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
من پدر یک دختر هستم و این رو به صراحت میگم حرف زدن درباره مسائلی مثل پریود، اندام های جنسی، مراقبت از اندام جنسی، تعرض جنسی و مسائلی از این قبیل دختر شمارو گستاخ و پر رو نخواهد کرد بلکه آگاهتر خواهد کرد.
@boiereihan
@boiereihan
تاریکی به معنای عدم وجود روشنایی نیست به معنای عدم اعتقاد به روشناییه!
فیلمِ Justice league
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فیلمِ Justice league
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
سگی را گفتند از چه روی شما را نجس نامیدند؟!
سگ پاسخ داد: ما از زمانی با فتوا نجس شدیم که پاچه دزدان شهر را گرفتیم!
عبید زاکانی
#کافی_کتاب
@kafiketab
سگ پاسخ داد: ما از زمانی با فتوا نجس شدیم که پاچه دزدان شهر را گرفتیم!
عبید زاکانی
#کافی_کتاب
@kafiketab
پادشاهی بود یک روز از هنرمند دربارش خواست برایش اثری بسازد که اگر غمگین بود شادش سازد و اگر شاد بود غمگینش سازد. هنرمند برای شاه انگشتری ساخت که رویش حک شده بود: این نیز بگذرد.
@boiereihan
@boiereihan
پیرمرد اشاره کرد چندتا؟ گفتم: هفت تا برام بذار. هفت فلافل گرد و قلمبه را چپاند توی نان ساندویچ و بعدش دراز کرد سمت من، ساک را ول کردم کنار گاری پیرمرد، نان را گرفتم نگاه کردم به فلافلهائی که کنار هم خوابیده بودند، بوی فلافل همراه گرمایش فاصلهی بین نان و بینی را طی کرد، یک لحظه چشمهایم را بستم، یک لحظه رفتم رشت کنار زرجوب و گاری هوشنگ، فلافل را توی بربری میداد، بعدها معلوم شد ساقی بوده و فلافلی همپوشس کارش. ترشی و کلم را ریختم روی فلافلها چندتا پر گوجه و خیارشور هم اثر هنری را کامل کرد، ساندویچ را بین دو دست گرفتم و گاز بزرگی زدم، طعم ترد فلافل و ترشی دوید زیر پوست صورتم، اتوبوس بیآرتی آرام از جلوی گاری رد شد، حینجویدن نگاه کردم به اتوبوس، دختر جوانی ایستاده بود به سمت من، با ابروهای درهمنگاه میکرد، با همان دهان پر لبخند زدم، سرش را چرخاند به سمت جلوی اتوبوس، موبایل درینگی کرد، فلافل را دادم له دستچپم، گوشی را از جیب راستم بیرون کشیدم، نازنین پیغام داده بود که: رسیدی؟ نوشتم: ترمینال غرب هستم اتوبوس ونک رو سوار بشم میام. گوشی را گذاشتم روی گاری، پیرمرد فلتفلها را قالب میکرد و توی ماهیتابه سیاه رنگ میریخت، یه گاز بزرگ از ساندویچ فلافل گرفتم.
+ بخشی از یک داستان کوتاه
#ای_لیا
@boiereihan
+ بخشی از یک داستان کوتاه
#ای_لیا
@boiereihan
یک سری آدمها شبیه همین هوای اینروزهای تهرانند، شبیه همین رگبارها و بارانهای گاه به گاهش شبیه نسیم خنک پس از بارانهایش که از لای پرده تو میزند، یک سری آدمها همینطور دلنشین هستند. لطیفند.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
تصویر عریان یک زن زیباست
به پهلو چرخیده باشد، کمی از انحنای زیر کمرش تا پشت ساقهایش سر را به عقب بچرخاند کمی هم لبخند کمی هم انحنای گردی پستانهایش
تصویر عریان یک زن زیباست ...
#ای_لیا
@boiereihan
به پهلو چرخیده باشد، کمی از انحنای زیر کمرش تا پشت ساقهایش سر را به عقب بچرخاند کمی هم لبخند کمی هم انحنای گردی پستانهایش
تصویر عریان یک زن زیباست ...
#ای_لیا
@boiereihan
❤1
رانندگی ما ایرانی ها افتضاحه از تهران که خارج بشی این افتضاحی به توان n میرسه. حداقل عدد n هم از ده شروع میشه.
موتور تو اصفهان اومد از تو ماشین رد شد خاموش کرد وسط ماشین گفتم داداش حالا که اومدی تو بشین برسونمت، گفت نه داداش این در رو باز کن من برم بیرون. رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
موتور تو اصفهان اومد از تو ماشین رد شد خاموش کرد وسط ماشین گفتم داداش حالا که اومدی تو بشین برسونمت، گفت نه داداش این در رو باز کن من برم بیرون. رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
طولانیست شاید به دردتان خورد.
شب قبلش دعوایمان شد، من توی سینک آشپزخانه مسواک زده بودم آمد دید و قهر کرد. سال ۸۷ سه نفر بودیم توی کرمان خانه گرفته بودیم، پروژه رفسنجان بود. هر صبح ساعت ۵ از کرمان راه میافتادیم به سمت رفسنجان. راننده صبح نان تازه و پنیر و کره میگرفت و میآمد دنبال ما، باک را هم پر میکرد. تا رفسنجان میخوابیدیم. مهندس ارشد بود و طبق قاعدهای نوشته نشده جلو مینشست، نشستم صندلی عقب، برادرزاده راننده هم بود آمده بود که برود رفسنجان دانشگاه. یکهو یادم آمد کیفم جا مانده برگشتم بالا کیف را بردارم آمدم پایین دیدم رفته نشسته عقب، قهر بود هنوز. نشستم. وسط راه ایستادیم نان و پنیر گرفتیم، سر سه راهی باغین که یک طرفش به سمت رفسنجان میرود پمپ بنزینی هست راننده گفت همینجا بنزین بزنم خلوت است، من پیاده شدم نگاه کردم به متصدی پمپ که صبح زود جلوی پمپ سیگار میکشید تعارف کرد گفتم خطرناک نیست؟ گفت زندگی کلش خطرناکه. راه افتادیم از پمپ بنزین خواستیم بیافتیم توی جاده یکهو راننده گفت یا ابالفضل، نگاه کردم به مسیر نگاه راننده، از شیشهی سمت من پرایدی با سرعت از آن سمت جاده میآمد این سمت جاده، همان یک تکه اول جاده رفسنجان دو طرفه است. الباقی شبیه بزرگراهست. امدن پراید به سمت خودم را نگاه میکردم، یک لحظه همه چیز منجمد شده بود، فقط پراید بود که حرکت داشت، یکهو راننده گاز داد ماشین کمی جلو پرید، تمام صحنه در چند ثانیه رخ داد، پراید کوبید به چرخ عقبی ماشین، چهارصدوپنج چندبار دور خودش چرخید و از این طرف جاده رفت آنطرف جاده، در یک ثانیه! توی آن یک ثانیه یادم آمد سال ۷۹ رفتم کسی را توی ساحل حاجیبکنده انزلی نجات دهم خودم هم غرق شدم کسی نجاتم داد. چند لحظه سکوت ماسیده بود توی فضای ماشین کمربند مرا قفل کرده بود، کتفم درد میکرد پیاده شدم، عقب آن سه نفر کمربند نبسته بودند حین جرخش افتاده بودن روی هم، مهندس برقمان طحال پاره کرد خونریزی داخلی(این را توی بیمارستان فهمیدیم) داشت آرام بیرون آوردمش، مهندس ارشد دستش شکسته بود، برادرزاده هم سرش پارخ شده بود، خونری ی داشت هر سه را ارام نشاندم کنار جاده، راننده کپ کرده بود سر راننده پراید داد میزد یک کشیده خواباندم توی گوش راننده گفتم: آرووم! مدارکت رو بیار. پلیس آمد و آمبولانس آمد ک بعدش همه رفتند. من ماندم و راننده و خودمان و راننده پراید. پراید شب از یزد راه افتاده بود تا صبح زود برسد کرمان، همانجا خوابش گرفته بود، چند ثانیه خوابش گرفته بود. شاید مثلن ده ثانیه.
ماجرارا مرور کنیم: راننده نان و صبحانه نگرفته بود، من برگشتم بالا کیف بردارم و بعدش به جای عقب جلو نشستم. راننده بنزین نزده بود ایستادیم بنزین بزند، نزدیک رفسنجان هم میشد بنزین زد، قبلش ایستادیم نان بگیریم. سه تاخیر زمانی شاید در حدود هشت دقیقه باعث شد ما و پراید تلاقی داشته باشیم، از سمت من پراید میآمد سمت راننده تیر چراغ برق بزرگی بود که دورش را هم با بتن پر کرده بودند، پراید کوبید به اکسل ۴۰۵. اکسل ضربه را دمپ کرد پراید خیلی مچاله نشد کمربند راننده پراید را نگه داشت. فقط کمی سردرد گرفته بود. قبلترش راننده یک متر ماشین را جلو پراند یعنی به جای اینکه پراید بیاید توی اتاق و همه مارا له کند خورد به چرخ عقب، اگر به اکسل ۴۰۵ هم نمیزد با آن سرعت میخورد به آن حفاظ بتنی و چنان مچاله میشد که گوشت راننده را هم نمیشد از لابلای آهنها بیرون کشید.
یک جورهائی انگار اتفاقات و توالی رخ دادنشان به هم ربط دارد. من خودم معتقد به تقدیر و حکمت نیستم ولی برای بعضی چیزها توضیح منطقی نداربم.
همه چیز که تمام شد آمدم با افسر دست بدهم و خداحافظی کنم دستم بالا نیامد مغزم تیر کشید کتفم از جا درآمده بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شب قبلش دعوایمان شد، من توی سینک آشپزخانه مسواک زده بودم آمد دید و قهر کرد. سال ۸۷ سه نفر بودیم توی کرمان خانه گرفته بودیم، پروژه رفسنجان بود. هر صبح ساعت ۵ از کرمان راه میافتادیم به سمت رفسنجان. راننده صبح نان تازه و پنیر و کره میگرفت و میآمد دنبال ما، باک را هم پر میکرد. تا رفسنجان میخوابیدیم. مهندس ارشد بود و طبق قاعدهای نوشته نشده جلو مینشست، نشستم صندلی عقب، برادرزاده راننده هم بود آمده بود که برود رفسنجان دانشگاه. یکهو یادم آمد کیفم جا مانده برگشتم بالا کیف را بردارم آمدم پایین دیدم رفته نشسته عقب، قهر بود هنوز. نشستم. وسط راه ایستادیم نان و پنیر گرفتیم، سر سه راهی باغین که یک طرفش به سمت رفسنجان میرود پمپ بنزینی هست راننده گفت همینجا بنزین بزنم خلوت است، من پیاده شدم نگاه کردم به متصدی پمپ که صبح زود جلوی پمپ سیگار میکشید تعارف کرد گفتم خطرناک نیست؟ گفت زندگی کلش خطرناکه. راه افتادیم از پمپ بنزین خواستیم بیافتیم توی جاده یکهو راننده گفت یا ابالفضل، نگاه کردم به مسیر نگاه راننده، از شیشهی سمت من پرایدی با سرعت از آن سمت جاده میآمد این سمت جاده، همان یک تکه اول جاده رفسنجان دو طرفه است. الباقی شبیه بزرگراهست. امدن پراید به سمت خودم را نگاه میکردم، یک لحظه همه چیز منجمد شده بود، فقط پراید بود که حرکت داشت، یکهو راننده گاز داد ماشین کمی جلو پرید، تمام صحنه در چند ثانیه رخ داد، پراید کوبید به چرخ عقبی ماشین، چهارصدوپنج چندبار دور خودش چرخید و از این طرف جاده رفت آنطرف جاده، در یک ثانیه! توی آن یک ثانیه یادم آمد سال ۷۹ رفتم کسی را توی ساحل حاجیبکنده انزلی نجات دهم خودم هم غرق شدم کسی نجاتم داد. چند لحظه سکوت ماسیده بود توی فضای ماشین کمربند مرا قفل کرده بود، کتفم درد میکرد پیاده شدم، عقب آن سه نفر کمربند نبسته بودند حین جرخش افتاده بودن روی هم، مهندس برقمان طحال پاره کرد خونریزی داخلی(این را توی بیمارستان فهمیدیم) داشت آرام بیرون آوردمش، مهندس ارشد دستش شکسته بود، برادرزاده هم سرش پارخ شده بود، خونری ی داشت هر سه را ارام نشاندم کنار جاده، راننده کپ کرده بود سر راننده پراید داد میزد یک کشیده خواباندم توی گوش راننده گفتم: آرووم! مدارکت رو بیار. پلیس آمد و آمبولانس آمد ک بعدش همه رفتند. من ماندم و راننده و خودمان و راننده پراید. پراید شب از یزد راه افتاده بود تا صبح زود برسد کرمان، همانجا خوابش گرفته بود، چند ثانیه خوابش گرفته بود. شاید مثلن ده ثانیه.
ماجرارا مرور کنیم: راننده نان و صبحانه نگرفته بود، من برگشتم بالا کیف بردارم و بعدش به جای عقب جلو نشستم. راننده بنزین نزده بود ایستادیم بنزین بزند، نزدیک رفسنجان هم میشد بنزین زد، قبلش ایستادیم نان بگیریم. سه تاخیر زمانی شاید در حدود هشت دقیقه باعث شد ما و پراید تلاقی داشته باشیم، از سمت من پراید میآمد سمت راننده تیر چراغ برق بزرگی بود که دورش را هم با بتن پر کرده بودند، پراید کوبید به اکسل ۴۰۵. اکسل ضربه را دمپ کرد پراید خیلی مچاله نشد کمربند راننده پراید را نگه داشت. فقط کمی سردرد گرفته بود. قبلترش راننده یک متر ماشین را جلو پراند یعنی به جای اینکه پراید بیاید توی اتاق و همه مارا له کند خورد به چرخ عقب، اگر به اکسل ۴۰۵ هم نمیزد با آن سرعت میخورد به آن حفاظ بتنی و چنان مچاله میشد که گوشت راننده را هم نمیشد از لابلای آهنها بیرون کشید.
یک جورهائی انگار اتفاقات و توالی رخ دادنشان به هم ربط دارد. من خودم معتقد به تقدیر و حکمت نیستم ولی برای بعضی چیزها توضیح منطقی نداربم.
همه چیز که تمام شد آمدم با افسر دست بدهم و خداحافظی کنم دستم بالا نیامد مغزم تیر کشید کتفم از جا درآمده بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
Forwarded from ایلیا
زنگ زده است که بریم شمال ویلای فلانی! خوش میگذرد ...
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
چراغ قرمز شد، ترمز کرد. دست گذاشته بود لبه پنجره، نگاه کرده بود به صندلی کناری، همانجایی که زن چند روز پیش نشسته بود. ته مانده بوی عطر زن توی دماغش میپیچید. دست گذاشت روی صندلی، گذاشت روی سینه اش، چیزی دوید زیر پوست صورتش، ضربان قلبش تند شد. یادش آمد حرفی را نگفته است، همیشه حرفی جا می ماند ...
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan