Forwarded from ایلیا
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن و بعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده. منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
زمان ما اینطور نبود خب، اینطور که مثلن پدر و مادرها خودشان مشتاق باشند بچه ها را بفرستند مدرسه فوتبال، فوتبال یاد بگیرند شاید هم یک روزی بشوند فوتبالیست و پول پارو کنند. آنوقتها کوچه بود و توپ پلاستیکی و گاهی هم دو تا دروازه فلزی کوچک. اگر هم نه سنگ بود برای درست کردن دروازه. فوتبال بازی کردن جرم بود از نظر پدرها مخصوصن. پدرم میگفت بیست و دوتا احمق می اوفتن دنبال یه توپ اندازه کله من! خاک بر سرشون. همشونم بیسواد. راست میگفت. سواد نداشتند اکثرشان. پولی هم نداشتند. فوتبال درآمدی نداشت، اما عشق بود هرچه بود. عشق بود که پاهای برهنه را وادار میکرد به شوت زدن، هزاران بار زخم شدن و در نهایت کتک خوردن از پدر و مادر. ممد سیا، اسی تقه، یونس گلابی، مهدی یومورتا، علی برنجی، سهراب حشیش ... اینها آن روزها خدایگان فوتبال بودند توی کوچه پس کوچه های محله ما. کجا هستند حالا؟ نمیدانم. سیزده سالم بود اولین بار توی زمین خاکی پایم به توپ چهل تکه خورد، از همان توپهایی که یکی در میان پنج ضلعی و شش ضلعی سیاه و سفیدند. همان شکل معروف توپهای فوتبال. سه روز بعدش پدرم آمد توی زمین وسط آنهمه آدم زد پس گردنم و برداشت برد. به قول خودش فقط با درس خواندن میشد به جایی رسید. گذشت، پسر عاشق فوتبال گاهی سیگار هم میکشید، چندباری هم سیگاری زده بود، پدرش اما باخبر نشده بود هرچند بو میکشید که یک وقت بوی زمین خاکی ندهد و دوباره پی فوتبال نرود، ولی پسرک میرفت. لباسهای فوتبال را از زیر لباس های بیرونش میپوشید، کفشها را پشت ساق پایش با کش میبست. بوی زمین خاکی میگرفت، توی نهر کنار زمین خودش را میشست. همه چیز شبیه این فیلمهای قدیمی بلوک شرق بود. سیاه، خاکستری ... پسرک آخرسر پایش به زمین چمن هم باز شد ولی خب بخت و اقبال یارش نبود. الان هم که توی سی و هفت سالگی توی سالن ادامه میدهد. برای مثلن زنده نگه داشتن آن عطش سیری ناپذیر. آن عشق، آن عشق که هنوزم درونش زنده است ولی خب واقعیت زندگی وحشتناک است. پا به سن میگذاریم ...
آن پسرک سیزده ساله هنوز دارد توی رمین خاکی پی توپ میدود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آن پسرک سیزده ساله هنوز دارد توی رمین خاکی پی توپ میدود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی زیبا
از میان مرور خاطرهای میگذرد
جایی در میان سینه و قلب مرد غنج میزند
خون میدود توی صورت مرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
از میان مرور خاطرهای میگذرد
جایی در میان سینه و قلب مرد غنج میزند
خون میدود توی صورت مرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
بزرگترین اشتباه جمهوری اسلامی عوض کردن پرچم بود میشد شیر و خورشید رو نگه دارن و فقط همون تاج رو حذف کنن.
شیروخورشید نشان پهلویها نیست.
@boiereihan
شیروخورشید نشان پهلویها نیست.
@boiereihan
از خونه پدرم برمیگردم، خیابون یه طرفه ست، ورود ممنوع اومده، راه نیست برم کنار چراغ زدم کنار نرفت اومدم عقب تا جایی که جا پیدا بشه برم کنار اومده از کنارم رد شده میگم راه واس منه میگه همیشه راه واس شما بوده ولی دیگه نمیذاریم. یه ماهی هست ریش نزدم. جنسیت راننده هممهم نیست البته
:)
#توئیتر
@boiereihan
:)
#توئیتر
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
درباره ی آزادی بسیار خواهی شنید.اینجا پیش ما کلمه ایست که به همان اندازه لجن مال شده که کلمه ی عشق،که همان طوری که قبلا گفتم،از همه بیشتر به لجنش کشیده اند.مردانی را خواهی دیدکه در راه آزادی نابود شدن را با جان سودا می کنند،شکنجه ها متحمل می شوند و حتی بار ها چهره ی مرگ را مشاهده می کنند و امیدوارم که تو خودت هم یکی از آن مردان شوی.و در همان لحظه ای که بند از بند وجودت به خاطر آزادی خواهند درید،متوجه می گردی که وجود ندارد یا حداکثر در مقیاسی که به دنبالش می گشتی وجود ندارد،مانند یک رویا،یک خیال پوج و خاطرات دوران زندگی پیش از تولدت،آن زمان که آزاد بودی چون تنها بودی.تکرار می کنم که تو در شکم من زندانی هستی و به این فکر می کنم که فضایت تنگ است،و از این به بعد هم در ظلمت محض خواهی بود ولی در آن فضای تنگ آن چنان آزادی که دیگر هرگز در این دنیای عظیم و بی رحم آزاد نخواهی بود.نه معذرتی باید بخواهی،نه کمکی،و چون کسی در کنارت نیست،خبر از بردگی ها نداری.در این جا در این بیرون برعکس هزار خان و ارباب خواهی داشت.و من اولین اربابت خواهم بود.
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی
#کافی_کتاب
#برشی_از_یک_کتاب
@kafiketab
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی
#کافی_کتاب
#برشی_از_یک_کتاب
@kafiketab
Forwarded from کافی کتاب
زن توی حمام دست میکشید روی پهلوی راست، جای دست مردی که رفته بود ... جلوی آینه سر را کج کرد روی شانه، لبخندی زد، دست کشید به پهلوی چپ کشید تا روی شکمش، چیزی درونش مچاله شد. چشمها را بست. لبها را گزید.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
اومدیم از پیاده رو بریم دیدیم پژو ۲۰۰۸ پارک کرده و پیادهرو رو بسته اومدم برم کنار همکارم گفت کجا بیا بریم بالا، در حالیکه من چشمام از حدقه زده بود بیرون از روی کاپوت رد شد، قشنگ جای پاهاش موند روی کاپوت تر و تمیز پژو ۲۰۰۸.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan
به دربون برج شرکت سلام میکردم جواب نمیداد گفتم دیگه سلام ندم امروز سلام ندادم ناراحت شد میگم خب جواب نمیدی به آدم برمیخوره میگه من بیشعورم ولی شما سلامت رو بده.
:|
#توئیتر
@boiereihan
:|
#توئیتر
@boiereihan
زنگ زدم طرف یه آهنگ پیشواز ملایم و قشنگی داشت. گوشی برنداشت هشت بار دیگه زنگ زدم گذاشتم رو اسپیکر. بعد خودش زنگ زده با هیجان میگه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ میگم آره، اتفاق تو آهنگ پیشوازت افتاده.
#توئیتر
@boiereihan
#توئیتر
@boiereihan