همیشه عجله داشتهایم، هیچوقت از لحظات لذت نمیبریم، مثلن نشده حین سیب خوردن اول نگاهش کنیم و حجمش را حس کنیم و بعد بویش کنیم و چشمهایمان را ببندیم و وقت خوردنش به صدای خرد شدنش زیر دندان گوش دهیم ... عجله داریم و خودمان هم نمیدانیم که چرا!
@boiereihan
@boiereihan
هوا که سرد میشد دوتا بخاری نفتی آزمایش یشمی و عنابی رنگ را از توی زیرزمین بیرون میکشیدیم و توی هال و پذیرایی علم میکردیم، چسباندن پاها به بدنه داغ و گرم بخاری حال آدم را جا میآورد اما از آن بهتر سیبزمینیهایی بود که مادر نصف میکرد نمک میزد و میچسباند به تنور بخاری، زندگی طعم داشت، خانه گرم بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل جشن و شادی که تو مدرسه داشتیم روز ۲۱ بهمن بود که بچههارو میریختن تو حیاط تو اون سرما بعد چند نفر اون بالا با کیبرد یکی دوتا آهنگ انقلابی اجرادمیکردن دیگه خونهپرش یه نفر هم میاومد دستمال غیب میکرد. یه بار هم دوتا بچه ژیمناستیککار آوردن چندتا پشتک وارو زدن و خلاص.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ماهی یکی دوبار، پدر، ما و درو همسایه را بار میزد پشت وانت میرفتیم وسط میدان آزادی روی چمنها یا پارک لالهای چیزی اینطور بساط پهن میکردیم و عصرانه و شام میخوردیم، خیلیهای دیگر هم بودند آن وسط مثل ما، توی میدان آزادی همیشه چندتا موتور سوزوکی و هوندای هزار هم برای عکس گرفتن بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ببین! سهمت از زندگی شاید خیلی بیشتر از این چیزی باشه که الان توشی ولی خب اینکه چقدر تلاش کردی و میکنی هم تاثیر داره تو سهمت از زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
و من فهمیدهام در خوابِ کودکی که یک پایش از تخت آویزان است و سروته خوابیده، زندگی رخ میدهد.
@boiereihan
@boiereihan
آدمهایی که گریه میکنن بخاطر ضعفشون نیست بخاطر اینه که از قوی بودن خسته شدن.
+ پشت یه پراید نوشته بود.
@boiereihan
+ پشت یه پراید نوشته بود.
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
تو فلافل فروشی بودیم سفارش دادیم حاضر که شد پیرزنی رسید و گفت کمک کنید، رفیق ما گفت پول نمیدم ولی غذا اگر میخوای برات بگیرم گفت نوهام اینجاست دو نفریم دوتا فلافل برامون بگیر. فلافلها را از روی پیشخوان برداشت دوتا نوشابه هم گرفت داد به پیرزن و بعد به پسرک پشت پیشخوان گفت دوتای دیگر برای ما بزن. پسرک مشغول کارش شد وسط کار برگشت گفت : من این پیرزن رو میشناسم خالی میبنده گرسنه نیست فقیر نیست خیلی هم پولداره نباید گول اینارو بخوری. رفیق ما گفت عه! چه خوب که فقیر نیست چه خوب که نوهاش گرسنه نیست. من و این رفیقم فرض میکنیم امروز نفری دوتا فلافل خوردیم. گفتم سه تا! گفت هان!؟ گفتم من یکی دیگه میخورم. میشه سه تا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
آقای میم عصر جمعه فیلم میبیند، نیم ساعت رکاب میزند، دو داستان از همشهری داستان میخواند، گلدانها را مرتب میکند، بامبوها را میبرد توی حمام، خاکهایشان را میشوید، گلدان شیشه ای را میشوید.
آقای میم چای میریزد و مینشیند روی صندلی آشپزخانه، پشت میز، خوشحال است خانه ای انتخاب کرده است که پنجره آشپزخانه اش بزرگ است، میشود پنجره های تک و توک روشن را دید. چراغ کم نور هود روشن است، صدای موسیقی نرمی فضای خانه را میشکافد، پخش میشود توی صورتش.
از توی پنجره میشود دید که ...
نه نمیشود دید. بخار چای میرود میماسد روی پنجره سرد آشپزخانه، از باریکه باز پنجره میگذرد، میرود از فضای خالی میان خانه ها، میرود توی تراس خانه همسایه، همانجایی که سالهاست دیگر زنی روی تراس نمی آید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
آقای میم چای میریزد و مینشیند روی صندلی آشپزخانه، پشت میز، خوشحال است خانه ای انتخاب کرده است که پنجره آشپزخانه اش بزرگ است، میشود پنجره های تک و توک روشن را دید. چراغ کم نور هود روشن است، صدای موسیقی نرمی فضای خانه را میشکافد، پخش میشود توی صورتش.
از توی پنجره میشود دید که ...
نه نمیشود دید. بخار چای میرود میماسد روی پنجره سرد آشپزخانه، از باریکه باز پنجره میگذرد، میرود از فضای خالی میان خانه ها، میرود توی تراس خانه همسایه، همانجایی که سالهاست دیگر زنی روی تراس نمی آید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
توی اون زمانی که به نهایت ترسیدن میرسی لحظهی کوتاهی هست که سراسر از خشم میشی، چشمهات رو میبندی دندونهات رو به هم فشار میدی همون لحظه چشمهات رو باز میکنی و خیره میشی به ترس، میبینی که ترس جا خورده! اون لحظه رو دریاب و ولش نکن.
@boiereihan
@boiereihan