قسمت دوم ماجرای ماوراالطبیعه
خونهشون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم میخواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونهشون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسهایها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که دربارهش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دیدم داره به آشپزخونه نگاه میکنه، برگشتم و دیدم مادرش داره کتری رو آب میکنه، گیج بودم یه خرده، مادرش از پشت میز بلند نشده بود هنوز داشت حرف میزد، برگشتم سمت زنی که روبروم نشسته بود، صورت زن توی تاریکی بود، از ابتدا نور خونهشون هم کم بود، اصلن یادم نیومد همون زنی که با هم شام خوردیم مادرش بوده یا نه، زنِ توی آشپزخونه گفت چای یا قهوه؟ برگشتم سمت دوستم دیدم داره زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه، دست گذاشتم روی دستش دستم رو محکم گرفت، زنی که روبروم بود و مطمئن نبودم که همون مادر رفیقمونه هنوز داشت حرف میزد، نمیفهمیدم چی میگه، زن تو آشپزخونه باز گفت چای یا قهوه؟ کاملن گیج بودم، ترس نداشتم یه جوری ریلکس و راحت به زن توی آشپزخونه خیره بودم، گفتم چای! ۱رفیقم شروع کرد ناله کردن، از ته حلقش صداهای نامفهومی میاومد، یکهو زنی که روبروم بود بلند گفت نه! برو! به من اشاره کرد، زن توی آشپزخونه گفت نه باید بمونه، رفیقم خودش رو هی تکون میداد و چیزی شبیه ورد میخوند، زن از آشپزخونه اومد بیرون رفت طبقهی دوم، حس کردم سردم شد دست راستم بیحس شد، سایهای از پشت سرم افتاد روی میز، برگشتم زن توی آشپزخونه دست گذاشته بود روی شونهم، نگاه کردم به راهپلهی تاریک طبقه دوم، واقعن گیج بودم، زن رفته بود بالا ولی الان پشت سرم بود ... یه چیزایی اینوسط یادم نیست، فقط یادمه هر سه تایی رفتن طبقه دوم و من تنها بودم، یادم نیست چکار کردم ولی اینجاش رو یادمه رفیقم از تو آشپزخونه صدا کرد چای یا قهوه؟ برگشتم دیدم رفیقم تو آشپزخونه به من نگاه میکنه، نگاه کردم به زن روبروم، مادرش بود پرسید کتاب بهت قرض بدم بخونی؟ فقط خودشون دوتا بودن، اون زن دوم نبود، گفتم نه میخوام برم تازه یادم افتاد باید بترسم، فقط میخواستم برم بلند شدم مادرش یه لبخندی زد و گفت اگر تو هم دیدیش پس بدون یه سری چیزا رو اگر درک نمیکنیم دلیل بر عدم وجودشون نیست، وا رفتم قشنگ، شل شدم، رفیقم از تو آشپزخونه گفت چی بهش میگی مامان؟ گفت هیچی دوستت میخواد بره! رفیقم چیزی یادش نبود انگار اصلن ندیده بود، فقط من و مادرش دیده بودیم، پاهای سنگینم رو کشیدم تا دم در خداحافظی کردیم و اومدم توی کوچه، برگشتم دیدم مادرش هنوز تو چارچوب دره با تمام ترسی که داشتم برگشتم سمتش و گفتم تو غذا چیزی ریخته بودید؟ خندید در رو بست رفت تو.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خونهشون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم میخواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونهشون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسهایها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که دربارهش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دیدم داره به آشپزخونه نگاه میکنه، برگشتم و دیدم مادرش داره کتری رو آب میکنه، گیج بودم یه خرده، مادرش از پشت میز بلند نشده بود هنوز داشت حرف میزد، برگشتم سمت زنی که روبروم نشسته بود، صورت زن توی تاریکی بود، از ابتدا نور خونهشون هم کم بود، اصلن یادم نیومد همون زنی که با هم شام خوردیم مادرش بوده یا نه، زنِ توی آشپزخونه گفت چای یا قهوه؟ برگشتم سمت دوستم دیدم داره زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه، دست گذاشتم روی دستش دستم رو محکم گرفت، زنی که روبروم بود و مطمئن نبودم که همون مادر رفیقمونه هنوز داشت حرف میزد، نمیفهمیدم چی میگه، زن تو آشپزخونه باز گفت چای یا قهوه؟ کاملن گیج بودم، ترس نداشتم یه جوری ریلکس و راحت به زن توی آشپزخونه خیره بودم، گفتم چای! ۱رفیقم شروع کرد ناله کردن، از ته حلقش صداهای نامفهومی میاومد، یکهو زنی که روبروم بود بلند گفت نه! برو! به من اشاره کرد، زن توی آشپزخونه گفت نه باید بمونه، رفیقم خودش رو هی تکون میداد و چیزی شبیه ورد میخوند، زن از آشپزخونه اومد بیرون رفت طبقهی دوم، حس کردم سردم شد دست راستم بیحس شد، سایهای از پشت سرم افتاد روی میز، برگشتم زن توی آشپزخونه دست گذاشته بود روی شونهم، نگاه کردم به راهپلهی تاریک طبقه دوم، واقعن گیج بودم، زن رفته بود بالا ولی الان پشت سرم بود ... یه چیزایی اینوسط یادم نیست، فقط یادمه هر سه تایی رفتن طبقه دوم و من تنها بودم، یادم نیست چکار کردم ولی اینجاش رو یادمه رفیقم از تو آشپزخونه صدا کرد چای یا قهوه؟ برگشتم دیدم رفیقم تو آشپزخونه به من نگاه میکنه، نگاه کردم به زن روبروم، مادرش بود پرسید کتاب بهت قرض بدم بخونی؟ فقط خودشون دوتا بودن، اون زن دوم نبود، گفتم نه میخوام برم تازه یادم افتاد باید بترسم، فقط میخواستم برم بلند شدم مادرش یه لبخندی زد و گفت اگر تو هم دیدیش پس بدون یه سری چیزا رو اگر درک نمیکنیم دلیل بر عدم وجودشون نیست، وا رفتم قشنگ، شل شدم، رفیقم از تو آشپزخونه گفت چی بهش میگی مامان؟ گفت هیچی دوستت میخواد بره! رفیقم چیزی یادش نبود انگار اصلن ندیده بود، فقط من و مادرش دیده بودیم، پاهای سنگینم رو کشیدم تا دم در خداحافظی کردیم و اومدم توی کوچه، برگشتم دیدم مادرش هنوز تو چارچوب دره با تمام ترسی که داشتم برگشتم سمتش و گفتم تو غذا چیزی ریخته بودید؟ خندید در رو بست رفت تو.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
شیطان وقتی قدرت میگیره که آدمهای خوب کاری نکنن.
سریالِ the man in the high castle
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
سریالِ the man in the high castle
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
پسرک پشت دخل نانوائی پولهای درشت را جمع میکند، روی گردنش یک خالکوبی درشت دارد، جلوتر از من پیرزنی آرام نانها را برمیدارد تا میکند و روی هم میچیند زمان برایش متوقف شده است، خیره شدهام به تتوی روی گردن پسرک، پسرک درشت است، یک سروگردن از من بلندتر است، یکی دوباری زیرچشمی لای پول جمع کردن نگاه کرده بود به من پولهارا که جمع کرد انگار که شاکی باشد سرش را تکان داد که یعنی خب چرا نگاه میکنی؟ با انگشت گردن خودم را نشان دادم و بعد اشاره کردم به او و گفتم تتوی قشنگیه، البته شبیه آینه سمت راست گردنم را نشان دادم تتو روی سمت چپ گردنش بود، پولهارا میشمرد گفت: ۴۰۰ تومن دادم براش خیلی دوسش دارم، حس خوبی داره. چشمش توی شمردن پولها بود گفتم میدونی این طرح چیه؟ گفت یکی از نمادهای شیطانپرستیه! این را محکم گفت یک جوری که حس کردم حداقل ۴ ترم شیطان پرستی خوانده است گفتم کسی بهت گفته؟ گفت آره تتوکار گفت این نماد شیطان پرستاست. پولها را که شمرد دسته کرد و گذاشت توی کشوی کناری زن نانها را جمع کرد و رفت نوبت من شد حین جمع کردن نانها گفتم: این یه دریم کچره، دریم کچر. یک خرده نگاه کرد به من و گفت همون شیطانپرستی دیگه! گفتم نه این رو اقوام سرخپوست درست میکردن و میذاشتن بالاسر خودشون و بچههاشون تا کابوس نبینن دریم کچر هم یعنی کابوس گیر، پرسید شما استاد دانشگاهی؟ گفتم نه! گفت پس اینارو از کجا میدونی. گفتم یه آدم بیکاری هستم که کتاب زیاد میخونه فیلم زیاد میبینه پرسید درباره این دیریم چیچی کتاب هم هست؟ گفتم گوشیت اینترنت داره؟ گوشیش رو داد سرچ کردم dreamcatcher و چندتا صفحه براش باز کردم گفتم اینارو بخون ته و توی ماجرا در میاد، نانهارو جمع کردم پول رو دادم و پسرک رو با کابوس گیرش تنها گذاشتم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سال ۸۵ رشت جلو استانداری سوئیچم موند تو ماشین هرکاری کردم باز نشد از نگهبان استانداری پرسیدم کلیدساز میشناسه گفت دوتا کوچه اونورتر سراع فولانی رو بگیر رفتم زنگ زدم از این خونه قدیمیا بود یارو لخ و لخ دمپاییهارو کشید اومد با چهره خوابآلود گفت چیه گفتم کلیدم جا مونده تو ماشین گفت ماشین خودته؟ گفتم آره برگشت تو و گفتم الان با یه جعبه ابزار میاد ولی فقط کاپشنش رو پوشید اومدیم سمت ماشین گفت مطمئنی واس خودته گفتم آره بخدا کاپشنم تو ماشینه مدارکم اونجاست بهت نشون میدم گفت برو اونور چسبید به شیشه از کاپشنش یه چیزی شبیه میله تالیور کشید بیرون از لای شیشه و و در داد تو و کمی جابجا کرد کشید بالا و تِپ درا باز شد گفتم چقدر شد گفت پنج تومن ده تومن دادم بهش قبول نمیکرد گفتم بگیر بابا، آخرش پول رو ماچ کرد گذاشت تو جیبش و لخ و لخ دمپاییهارو کشید و رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
انیمه Memories ساختهی کاتسوهیرو اوتومو شامل سه اپیزوده که توی اپیزود سوم کشوری رو نشونمیده که با توپهای بزرگ به سمت هدفی نامعلوم شلیک میکنن تمام مردم در کارخانههای گلوله سازی کار میکنن یه جا بچهی یکی از کارگرا میپرسه ما با کی میجنگیم؟ پدرش میگه بزرگ میشی میفهمی.
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
توی شلوغیهای کوی بالای فاطمی رفتم یه نوشابه بخورم یه خانمی با دامن و دمپایی یه مانتو هم پوشیده بود روشون اومده بود خرید انگار خونهش همون بغل بوده یهو یه جوون حزباللهی با یه افسر ناجا وارد شد و گفت ایناهاش این خانمه، بیحجابه! افسره نگاه کرد به خانم و به جوون حزباللهی گفت خاک بر سرت کنن واقعن من درگیر آشوب و شلوغیهای کوی هستم من رو کشوندی آوردی اینجا که بگی خانم بیحجابه، کجاش بی حجابه احمق! بعد راهش رو کشید رفت. زنه هم شاخ در آورده بود که اصلن داستان چیه، پسره هم به خانمه گفت خانم حجابت رو درست کن و رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از ایستگاه توپخانه نشستم کنار یک زن و مرد میانسال تا خود تجریش هرکس رد شد و جنسی فروخت خریدند، از پایه نگهدارنده موبایل ۱۰ تومنی تا سه جفت جوراب نانوی ۱۰ تومنی، هفت هشت قلمی جنس خریدند، چهره هردو خندان و شاد بود، شبیه آدمهای عادی و معمولی بودند شبیه همهی ما ولی با لبخند بیشتر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خانمش لکسوس NX300 رو برده گذاشته جلوی ترهبار رفته خرید کرده اومده دیده آینه سمت شاگرد رو باز کردن، آینه ۲۵ میلیون تومن قیمتشه، خود ماشین هم الان بالای یک میلیارده. میگه بهش گفتم عزیزم چرا با اسنپ نرفتی؟
:))
@boiereihan
:))
@boiereihan
قسمت سوم
یک سالی ازش خبر نداشتم پلیتکنیک دو ترم مهمان گرفته بود تیرماه ۸۱ مونده بودم توی خوابگاه تا کارای پروژه رو انجام بدم یه شب رفته بودم سمت میدون شهرداری پیاده اومدم طرف سبزهمیدون که یهو دیدمش قاطی جمعیت خیلی تمایل نداشتم باهاش گرم بگیرم ولی سلام کردم و حال و احوال پرسی گفت ۱چند روزی هست برگشته و خونه گرفته و سال بعد برمیگرده دانشگاه، بالاجبار باهاش پیاده اومدم تا سمت میدون رازی، همونطرفا خونه گرفته بود سر کمربندی گفتم من همینجا ماشین سوار میشم میرم توشیبا که برم خوابگاه آویزون شد که نه کجا میخوای بری این وقت شب و ماشین گیرت نمیاد و بمون شام درست کنم هر کاری کردم ول نکرد گفتم حالا برم یه چای بخورم و بعد میرم. یه خونه با حیاط که پایینش هال و آشپزخونه بود و یه راهپله میخورد میرفت طبقه دوم که خودش گفت اون بالا دوتا اتاقه، نپرسیدم چرا آپارتمان نگرفتی و این خونه با دوتا اتاق به چه دردی میخوره، گفت اول یه چای بخوریم کتری رو گذاشت روی اجاق من نشسته بودم روی صندلی کنار میز تحریر خودش رفت نشست روی پله راهپله، نگاه کردم بهش و پشت سرش تازه متوجه تاریکی راهپله شدم، چراغ آشپزخونه روشن بود ولی هال خاموش بود و نور کمی از آشپزخونه میخورد به هال یه کلید بالای میز بود زدم ولی چراغی روشن نشد گفت سوخته انگار، میخواستم لامپ بگیرم تورو دیدم کلن یادم رفت، حرف پلیتکنیک رو کشیدم وسط و بعد کمی درباره اوضاع گپ زدیم و توی این حرفها یهو مثل یک احمق پرسیدم مادرت خوبه؟ انگار منتطر بود و روی هوا حرف من رو قاپید و گفت هنوز هم معتقد نیستی؟ گفتم ول کن توروخدا، این رو که گفتم برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و بعد برگشت دستاش رو از زیر پاهاش قلاب کرد و سرش رو گذاشت روی زانوهاش و شروع کرد به تکون تکون خوردن و زیر لب چیزی گفتن، سرش پایین بود یهو بالارو نگاه کرد سمت من صورتش خیس شده بود رگهای گردنش بیرون زده بود فکر میکردم باز تشنجه هیچ دلیل دیگهای واس اینکاراش نداشتم اومدم پایین پاش نشستم و تکونش دادم زیر لب زمزمه میکرد نامفهوم بود یهو دوباره برگشت پشت سرش رو نگاه کرد منم سرم رو چرخوندم ببینم چیه، تاریکی مطلق بود، سیاه سیاه، گفت باهام اومده، تهران هم باهام بود، یاد ماجرای کوچه افتادم، اینجای ماجرا دوباره حس کردم قلبم تند میزنه میخواستم نترسم ولی کم کم داشتم میترسیدم احساس حماقت میکردم که باز گیر این ماجرای احمقانه افتادم بهش گفتم نکن جون مادرت گفت تو نمیدونی و باور نداری و این باور نداشتنت هم توی اصل ماجرا توفیری نداره بهش گفتم چیزی اون بالا نیست الان میرم چک میکنم و خودت میبینی پا شدم ولی تا خواستم قدم بردارم زیر قفسه سینهم تیر کشید پشتم یخ کرد پاهام سست شد واقعن ترسیدم از چی؟ خودم هم نمیدونم یکهو یه حسی پر شد درونم چشمام خیره موند به سیاهی چیزی نمیدیدم ولی ترس رو حس میکردم نگاه کردم بهش که نشسته بود و به من نگاه میکرد لبهاش رو آروم تکون داد و چیزی گفت نشنیدم گفتم چی میگی سرم رو آوردم پایینتر و شنیدم زمزمه میکنه اذیتش نکن اذیتش نکن ناراحت میشه من تنهام، دوباره نگاه کردم به تاریکی حقیقتن پاهام میلرزید ولی میخواستم ثابت کنم چیزی نیست همچین چیزی فقط تخیله آروم رفتم بالا یک قدم دو قدم تاریک تاریک بود کم کم چشمم عادت کرد رسیدم بالا دوتا اتاق کنار هم با یک فضای خالی جلوشون، روی دیوار دنبال کلید گشتم چیزی پیدا نکردم در یکی از اتاقهارو باز کردم نور ضعیف کوچه از پنجره میزد تو یه تخت توی اتاق بود یکهو حس کردم هوای اطرافم تکون خورد برگشتم پشت سرم چیزی نبود اتاق دوم رو خواستم باز کنم باز نشد انگار قفل باشه و برگشتم پایین همونجا روی پله کز کرده بود گفتم چیزی نبود سرش رو گرفت بالا دور گردنش کبود شده بود کپ کردم پام سر خورد افتادم وسط هال گفت عصبانیش کردی، اینجای ماجرا خودم هم عصبانی شدم عصبانیتی همراه با خشم و ترس البته، اومدم نزدیک صورتش و گفتم نکن لعنتی خودت رو آزار میدی بقیه رو آزار میدی، پاشدم که برم آویزون شد از پام که نرو نگاه کردم بهش و بعد سرچرخوندم بالا سمت تاریکی راهپله، تاریک تاریک بود جریان سیال هوایی رو از بالای پلهها به سمت پایین حس کردم، صورتم عرق کرده بود.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک سالی ازش خبر نداشتم پلیتکنیک دو ترم مهمان گرفته بود تیرماه ۸۱ مونده بودم توی خوابگاه تا کارای پروژه رو انجام بدم یه شب رفته بودم سمت میدون شهرداری پیاده اومدم طرف سبزهمیدون که یهو دیدمش قاطی جمعیت خیلی تمایل نداشتم باهاش گرم بگیرم ولی سلام کردم و حال و احوال پرسی گفت ۱چند روزی هست برگشته و خونه گرفته و سال بعد برمیگرده دانشگاه، بالاجبار باهاش پیاده اومدم تا سمت میدون رازی، همونطرفا خونه گرفته بود سر کمربندی گفتم من همینجا ماشین سوار میشم میرم توشیبا که برم خوابگاه آویزون شد که نه کجا میخوای بری این وقت شب و ماشین گیرت نمیاد و بمون شام درست کنم هر کاری کردم ول نکرد گفتم حالا برم یه چای بخورم و بعد میرم. یه خونه با حیاط که پایینش هال و آشپزخونه بود و یه راهپله میخورد میرفت طبقه دوم که خودش گفت اون بالا دوتا اتاقه، نپرسیدم چرا آپارتمان نگرفتی و این خونه با دوتا اتاق به چه دردی میخوره، گفت اول یه چای بخوریم کتری رو گذاشت روی اجاق من نشسته بودم روی صندلی کنار میز تحریر خودش رفت نشست روی پله راهپله، نگاه کردم بهش و پشت سرش تازه متوجه تاریکی راهپله شدم، چراغ آشپزخونه روشن بود ولی هال خاموش بود و نور کمی از آشپزخونه میخورد به هال یه کلید بالای میز بود زدم ولی چراغی روشن نشد گفت سوخته انگار، میخواستم لامپ بگیرم تورو دیدم کلن یادم رفت، حرف پلیتکنیک رو کشیدم وسط و بعد کمی درباره اوضاع گپ زدیم و توی این حرفها یهو مثل یک احمق پرسیدم مادرت خوبه؟ انگار منتطر بود و روی هوا حرف من رو قاپید و گفت هنوز هم معتقد نیستی؟ گفتم ول کن توروخدا، این رو که گفتم برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و بعد برگشت دستاش رو از زیر پاهاش قلاب کرد و سرش رو گذاشت روی زانوهاش و شروع کرد به تکون تکون خوردن و زیر لب چیزی گفتن، سرش پایین بود یهو بالارو نگاه کرد سمت من صورتش خیس شده بود رگهای گردنش بیرون زده بود فکر میکردم باز تشنجه هیچ دلیل دیگهای واس اینکاراش نداشتم اومدم پایین پاش نشستم و تکونش دادم زیر لب زمزمه میکرد نامفهوم بود یهو دوباره برگشت پشت سرش رو نگاه کرد منم سرم رو چرخوندم ببینم چیه، تاریکی مطلق بود، سیاه سیاه، گفت باهام اومده، تهران هم باهام بود، یاد ماجرای کوچه افتادم، اینجای ماجرا دوباره حس کردم قلبم تند میزنه میخواستم نترسم ولی کم کم داشتم میترسیدم احساس حماقت میکردم که باز گیر این ماجرای احمقانه افتادم بهش گفتم نکن جون مادرت گفت تو نمیدونی و باور نداری و این باور نداشتنت هم توی اصل ماجرا توفیری نداره بهش گفتم چیزی اون بالا نیست الان میرم چک میکنم و خودت میبینی پا شدم ولی تا خواستم قدم بردارم زیر قفسه سینهم تیر کشید پشتم یخ کرد پاهام سست شد واقعن ترسیدم از چی؟ خودم هم نمیدونم یکهو یه حسی پر شد درونم چشمام خیره موند به سیاهی چیزی نمیدیدم ولی ترس رو حس میکردم نگاه کردم بهش که نشسته بود و به من نگاه میکرد لبهاش رو آروم تکون داد و چیزی گفت نشنیدم گفتم چی میگی سرم رو آوردم پایینتر و شنیدم زمزمه میکنه اذیتش نکن اذیتش نکن ناراحت میشه من تنهام، دوباره نگاه کردم به تاریکی حقیقتن پاهام میلرزید ولی میخواستم ثابت کنم چیزی نیست همچین چیزی فقط تخیله آروم رفتم بالا یک قدم دو قدم تاریک تاریک بود کم کم چشمم عادت کرد رسیدم بالا دوتا اتاق کنار هم با یک فضای خالی جلوشون، روی دیوار دنبال کلید گشتم چیزی پیدا نکردم در یکی از اتاقهارو باز کردم نور ضعیف کوچه از پنجره میزد تو یه تخت توی اتاق بود یکهو حس کردم هوای اطرافم تکون خورد برگشتم پشت سرم چیزی نبود اتاق دوم رو خواستم باز کنم باز نشد انگار قفل باشه و برگشتم پایین همونجا روی پله کز کرده بود گفتم چیزی نبود سرش رو گرفت بالا دور گردنش کبود شده بود کپ کردم پام سر خورد افتادم وسط هال گفت عصبانیش کردی، اینجای ماجرا خودم هم عصبانی شدم عصبانیتی همراه با خشم و ترس البته، اومدم نزدیک صورتش و گفتم نکن لعنتی خودت رو آزار میدی بقیه رو آزار میدی، پاشدم که برم آویزون شد از پام که نرو نگاه کردم بهش و بعد سرچرخوندم بالا سمت تاریکی راهپله، تاریک تاریک بود جریان سیال هوایی رو از بالای پلهها به سمت پایین حس کردم، صورتم عرق کرده بود.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایمن رانندگی کنیم. به فکر خودمون و خانوادهمون باشیم. به فکر آدمهای دیگه هم باشیم. اتفاق زیر ممکنه برای همهی ما رخ بده.
سال قبل توی سبقت غیرمجاز با یه ۴۰۵ شاخ به شاخ شد توی ۴۰۵ هر چهار نفر(پدر و مادر و دو دختربچه) کشته شدن خودش هم یک پاش رو از دست داد و همسرش هم مرگ مغزی شد. چندبار بخاطر شرایط روحی و عذاب وجدان تصمیم به خودکشی داشته. اون ۴ نفر و همسرش که کشته شدن هیچ جرمی مرتکب نشده بودن.
@boiereihan
سال قبل توی سبقت غیرمجاز با یه ۴۰۵ شاخ به شاخ شد توی ۴۰۵ هر چهار نفر(پدر و مادر و دو دختربچه) کشته شدن خودش هم یک پاش رو از دست داد و همسرش هم مرگ مغزی شد. چندبار بخاطر شرایط روحی و عذاب وجدان تصمیم به خودکشی داشته. اون ۴ نفر و همسرش که کشته شدن هیچ جرمی مرتکب نشده بودن.
@boiereihan
میگه خالی میبندی سیگار رو ترک کردی یعنی تا حالا لب نزدی؟ میگم ۱۵ساله لب نزدم حتی تفریحی حتی سیگار خاموش. میگه سخت بود؟ میگم تا شیش ماه فقط خواب میلدسون و وینستون میدیدم!
@boiereihan
@boiereihan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عجیبتترین شعبدهبازی که تا حالا توی عمرتون دیدید کاپرفیلد و کریس آنجل رو بندازید دور.
#کلیپ
@boiereihan
#کلیپ
@boiereihan