Forwarded from ایلیا
تو چه می دانی
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
که من دلم تنگ است
یا که یک سنگ
در سینه ی من بند است
یا چه می دانی که گل زیبا هم خار دارد
همین خاطرات کپک زده ی آدمها
گاهی بوی تازگی دارد
ایکاش کسی بود و می گفت:
زندگی همین فرصت های بی تکرار است
هرچند گاهی تکرار هم
خودش، درگیر تکرار است.
#ای_لیا
تهران - بهار 1381
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
cigarettes after sex-k.mp3
12.1 MB
دخترک میگه تو کلاسشون یه دختری هست که خیلی پولدارن و واسه بچهها خوراکی میاره و مثل این دختر پولدارای توی کارتونا خودش رو میگیره بچهها دوسش دارن و دورش جمع میشن و به حرفاش میخندن ولی من اینکار رو نمیکنم سر همین بهم گفت اسکل چاق! گفتم تو چی گفتی؟ گفت بهش گفتم مودب باش من توپُرم، دیگه حق نداری با من اینطور حرف بزنی.
نشسته تو بغلم و اینهارو میگه، میگم بابا از اون دختر بدت میاد؟ گفت نه دلم براش میسوزه، فکر میکنم تنهاست! گفتم پس باهاش دوست بشو، نذار کسی بهت توهین کنه ولی با همون آدمها هم سعی کن دوست بشی شاید رفتار تو باعث بشه رفتار اونا هم عوض بشه. سرم رو میکنم تو موهاش، چرب و بو گرفته! ماچ میکنم. دلم ضعف میره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته تو بغلم و اینهارو میگه، میگم بابا از اون دختر بدت میاد؟ گفت نه دلم براش میسوزه، فکر میکنم تنهاست! گفتم پس باهاش دوست بشو، نذار کسی بهت توهین کنه ولی با همون آدمها هم سعی کن دوست بشی شاید رفتار تو باعث بشه رفتار اونا هم عوض بشه. سرم رو میکنم تو موهاش، چرب و بو گرفته! ماچ میکنم. دلم ضعف میره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
(زن): میخوام یه چیزی بهت بگم!
(مرد): میخوای جدا بشی؟(با زبان اشاره)
+ نه نه! جدا شدن از تو آخرین چیزییه که بخوام بهش فکر کنم!
- پس هیچ چیز دیگهای مهم نیست(روی کاغد برای زن مینویسد)
فیلمِ Mute
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
(مرد): میخوای جدا بشی؟(با زبان اشاره)
+ نه نه! جدا شدن از تو آخرین چیزییه که بخوام بهش فکر کنم!
- پس هیچ چیز دیگهای مهم نیست(روی کاغد برای زن مینویسد)
فیلمِ Mute
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
از دور تورا دوست دارم
از دور...
بی آنکه عطر تورا حس کنم
بی آنکه در آغوشت بگیرم
بی آنکه صورتت را لمس کنم
تنها...
دوستت دارم
جمال ثریا
@boiereihan
از دور...
بی آنکه عطر تورا حس کنم
بی آنکه در آغوشت بگیرم
بی آنکه صورتت را لمس کنم
تنها...
دوستت دارم
جمال ثریا
@boiereihan
پدرم ساعت پنج شش صبح میرفت سرکار، مادرم هم بیدار میشد و صبحانه آماده میکرد، تقریبن تمام پنج خواهر و برادر صبحی بودیم خواب و بیدار مینشستیم سر سفره صبحانه و نون و پنیر و چایشیرین میخوردیم، هر صبح نوبت یکی از پسرها بود که نون داغ بگیره، مربا و کره هم بود و گاهی هم عسل، زندگی قشنگ بود، ساده بود، دغدغه نداشتیم، چیزی نبود که بخواهیم حرصش رو بخوریم توی سر هم نمیزدیم برای بالا رفتن از شانههای همدیگر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه رفیقی داشتیم که مادرش درگیر امور ماورایی بود، مثل احضار جن و این جور چیزها، خودش هم شاگرد مادرش بود، با هم خیلی بحث میکردیم میگفتم به اینچیزا اعتقاد ندارم اونم نمونه میاورد فیلمهای ضبط شده و اینجور چیزا، یه شب تو یه کوچه نیمه تاریک تو رشت یهو ایستاد چشماش برگشت انگشتش رو دراز کرد سمت یه جایی روی دیوار یکی از خونهها، یکی دوتا چراغ تو کوچه بود شروع کردن به پر پر زدن، من تکونش میدادم که بیدار شه دندوناش رو قفل کرده بود گفتم نکنه تشنج کرده یهو چشماش رو باز کرد اول به من نگاه کرد بعد از کنار گوشم نگاه کرد به پشت سرم چشماش گرد شد برای اولین بار یه وحشت واقعی رو توی چشم یه آدم دیدم خواستم برگردم پشت سرم دستاش رو گذاشت دور سرم و گفت نه یه جوری کلهم قفل شده بود نگاه کردم تو چشاش گریه میکرد میگفت نه، برنگرد، چراغا خاموش شده بود تاریک تاریک بود انعکاس یه نور رو توی چشاش دیدم نزدیک میشد با نزدیکتر شدن نور وحشت توی چشاش بیشتر میشد آروم آروم سرش رو تکون میداد اینجای ماجرا دیگه واقعن ترسیدم نمیتونم اون چهره وحشت زده رو توصیف کنم نور توی چشاش هی نزدیکتر شد و بعد این چشماش رو بست حس کردم یه حجم سنگینی از هوا یا چیز دیگه از کنارم رد شد قلبم یهو سنگین شد زیر دلم خالی شد چند لحظه بعد چراغا روشن شد این رفیق ما هم آروم شد یهو دستاش رو از سرم برداشت و گفت چی شد، چرا ایستادیم. هیچ وقت به روش نیاوردم ولی باز باور نکردم اون شب چیزی رخ داده باشه، به خودم گفتم به خاطر اون ترس تصور کردم، مثل شعبدهبازها که حواست رو پرت میکنن تا نفهمی کلک میزنن.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
قسمت دوم ماجرای ماوراالطبیعه
خونهشون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم میخواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونهشون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسهایها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که دربارهش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دیدم داره به آشپزخونه نگاه میکنه، برگشتم و دیدم مادرش داره کتری رو آب میکنه، گیج بودم یه خرده، مادرش از پشت میز بلند نشده بود هنوز داشت حرف میزد، برگشتم سمت زنی که روبروم نشسته بود، صورت زن توی تاریکی بود، از ابتدا نور خونهشون هم کم بود، اصلن یادم نیومد همون زنی که با هم شام خوردیم مادرش بوده یا نه، زنِ توی آشپزخونه گفت چای یا قهوه؟ برگشتم سمت دوستم دیدم داره زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه، دست گذاشتم روی دستش دستم رو محکم گرفت، زنی که روبروم بود و مطمئن نبودم که همون مادر رفیقمونه هنوز داشت حرف میزد، نمیفهمیدم چی میگه، زن تو آشپزخونه باز گفت چای یا قهوه؟ کاملن گیج بودم، ترس نداشتم یه جوری ریلکس و راحت به زن توی آشپزخونه خیره بودم، گفتم چای! ۱رفیقم شروع کرد ناله کردن، از ته حلقش صداهای نامفهومی میاومد، یکهو زنی که روبروم بود بلند گفت نه! برو! به من اشاره کرد، زن توی آشپزخونه گفت نه باید بمونه، رفیقم خودش رو هی تکون میداد و چیزی شبیه ورد میخوند، زن از آشپزخونه اومد بیرون رفت طبقهی دوم، حس کردم سردم شد دست راستم بیحس شد، سایهای از پشت سرم افتاد روی میز، برگشتم زن توی آشپزخونه دست گذاشته بود روی شونهم، نگاه کردم به راهپلهی تاریک طبقه دوم، واقعن گیج بودم، زن رفته بود بالا ولی الان پشت سرم بود ... یه چیزایی اینوسط یادم نیست، فقط یادمه هر سه تایی رفتن طبقه دوم و من تنها بودم، یادم نیست چکار کردم ولی اینجاش رو یادمه رفیقم از تو آشپزخونه صدا کرد چای یا قهوه؟ برگشتم دیدم رفیقم تو آشپزخونه به من نگاه میکنه، نگاه کردم به زن روبروم، مادرش بود پرسید کتاب بهت قرض بدم بخونی؟ فقط خودشون دوتا بودن، اون زن دوم نبود، گفتم نه میخوام برم تازه یادم افتاد باید بترسم، فقط میخواستم برم بلند شدم مادرش یه لبخندی زد و گفت اگر تو هم دیدیش پس بدون یه سری چیزا رو اگر درک نمیکنیم دلیل بر عدم وجودشون نیست، وا رفتم قشنگ، شل شدم، رفیقم از تو آشپزخونه گفت چی بهش میگی مامان؟ گفت هیچی دوستت میخواد بره! رفیقم چیزی یادش نبود انگار اصلن ندیده بود، فقط من و مادرش دیده بودیم، پاهای سنگینم رو کشیدم تا دم در خداحافظی کردیم و اومدم توی کوچه، برگشتم دیدم مادرش هنوز تو چارچوب دره با تمام ترسی که داشتم برگشتم سمتش و گفتم تو غذا چیزی ریخته بودید؟ خندید در رو بست رفت تو.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خونهشون تو خیابون قبا پشت حسینیه ارشاد بود، یه سری گفت مادرم میخواد ببیندت، بهش گفتم قبول نداری این چیزارو. یه بار که اومده بودم تهران پنج شنبه شب قرار شد برم خونهشون، مادرش یه زن با ظاهری مذهبی بود، شبیه خانم جلسهایها، شام خوردیم، یه چیزی شبیه کتلت بود، بعدش همونجا پشت میز توی هال حرف زدیم، مادرش شروع کرد از تاریخچه ماورالطبیعه و کتابهایی که دربارهش نوشته شده حرف زدن، از ژاپن شروع کرد و رسید به خاورمیانه، برگشتم سمت رفیقم دیدم داره به آشپزخونه نگاه میکنه، برگشتم و دیدم مادرش داره کتری رو آب میکنه، گیج بودم یه خرده، مادرش از پشت میز بلند نشده بود هنوز داشت حرف میزد، برگشتم سمت زنی که روبروم نشسته بود، صورت زن توی تاریکی بود، از ابتدا نور خونهشون هم کم بود، اصلن یادم نیومد همون زنی که با هم شام خوردیم مادرش بوده یا نه، زنِ توی آشپزخونه گفت چای یا قهوه؟ برگشتم سمت دوستم دیدم داره زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه، دست گذاشتم روی دستش دستم رو محکم گرفت، زنی که روبروم بود و مطمئن نبودم که همون مادر رفیقمونه هنوز داشت حرف میزد، نمیفهمیدم چی میگه، زن تو آشپزخونه باز گفت چای یا قهوه؟ کاملن گیج بودم، ترس نداشتم یه جوری ریلکس و راحت به زن توی آشپزخونه خیره بودم، گفتم چای! ۱رفیقم شروع کرد ناله کردن، از ته حلقش صداهای نامفهومی میاومد، یکهو زنی که روبروم بود بلند گفت نه! برو! به من اشاره کرد، زن توی آشپزخونه گفت نه باید بمونه، رفیقم خودش رو هی تکون میداد و چیزی شبیه ورد میخوند، زن از آشپزخونه اومد بیرون رفت طبقهی دوم، حس کردم سردم شد دست راستم بیحس شد، سایهای از پشت سرم افتاد روی میز، برگشتم زن توی آشپزخونه دست گذاشته بود روی شونهم، نگاه کردم به راهپلهی تاریک طبقه دوم، واقعن گیج بودم، زن رفته بود بالا ولی الان پشت سرم بود ... یه چیزایی اینوسط یادم نیست، فقط یادمه هر سه تایی رفتن طبقه دوم و من تنها بودم، یادم نیست چکار کردم ولی اینجاش رو یادمه رفیقم از تو آشپزخونه صدا کرد چای یا قهوه؟ برگشتم دیدم رفیقم تو آشپزخونه به من نگاه میکنه، نگاه کردم به زن روبروم، مادرش بود پرسید کتاب بهت قرض بدم بخونی؟ فقط خودشون دوتا بودن، اون زن دوم نبود، گفتم نه میخوام برم تازه یادم افتاد باید بترسم، فقط میخواستم برم بلند شدم مادرش یه لبخندی زد و گفت اگر تو هم دیدیش پس بدون یه سری چیزا رو اگر درک نمیکنیم دلیل بر عدم وجودشون نیست، وا رفتم قشنگ، شل شدم، رفیقم از تو آشپزخونه گفت چی بهش میگی مامان؟ گفت هیچی دوستت میخواد بره! رفیقم چیزی یادش نبود انگار اصلن ندیده بود، فقط من و مادرش دیده بودیم، پاهای سنگینم رو کشیدم تا دم در خداحافظی کردیم و اومدم توی کوچه، برگشتم دیدم مادرش هنوز تو چارچوب دره با تمام ترسی که داشتم برگشتم سمتش و گفتم تو غذا چیزی ریخته بودید؟ خندید در رو بست رفت تو.
ادامه دارد ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست. مادر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
شیطان وقتی قدرت میگیره که آدمهای خوب کاری نکنن.
سریالِ the man in the high castle
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
سریالِ the man in the high castle
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
پسرک پشت دخل نانوائی پولهای درشت را جمع میکند، روی گردنش یک خالکوبی درشت دارد، جلوتر از من پیرزنی آرام نانها را برمیدارد تا میکند و روی هم میچیند زمان برایش متوقف شده است، خیره شدهام به تتوی روی گردن پسرک، پسرک درشت است، یک سروگردن از من بلندتر است، یکی دوباری زیرچشمی لای پول جمع کردن نگاه کرده بود به من پولهارا که جمع کرد انگار که شاکی باشد سرش را تکان داد که یعنی خب چرا نگاه میکنی؟ با انگشت گردن خودم را نشان دادم و بعد اشاره کردم به او و گفتم تتوی قشنگیه، البته شبیه آینه سمت راست گردنم را نشان دادم تتو روی سمت چپ گردنش بود، پولهارا میشمرد گفت: ۴۰۰ تومن دادم براش خیلی دوسش دارم، حس خوبی داره. چشمش توی شمردن پولها بود گفتم میدونی این طرح چیه؟ گفت یکی از نمادهای شیطانپرستیه! این را محکم گفت یک جوری که حس کردم حداقل ۴ ترم شیطان پرستی خوانده است گفتم کسی بهت گفته؟ گفت آره تتوکار گفت این نماد شیطان پرستاست. پولها را که شمرد دسته کرد و گذاشت توی کشوی کناری زن نانها را جمع کرد و رفت نوبت من شد حین جمع کردن نانها گفتم: این یه دریم کچره، دریم کچر. یک خرده نگاه کرد به من و گفت همون شیطانپرستی دیگه! گفتم نه این رو اقوام سرخپوست درست میکردن و میذاشتن بالاسر خودشون و بچههاشون تا کابوس نبینن دریم کچر هم یعنی کابوس گیر، پرسید شما استاد دانشگاهی؟ گفتم نه! گفت پس اینارو از کجا میدونی. گفتم یه آدم بیکاری هستم که کتاب زیاد میخونه فیلم زیاد میبینه پرسید درباره این دیریم چیچی کتاب هم هست؟ گفتم گوشیت اینترنت داره؟ گوشیش رو داد سرچ کردم dreamcatcher و چندتا صفحه براش باز کردم گفتم اینارو بخون ته و توی ماجرا در میاد، نانهارو جمع کردم پول رو دادم و پسرک رو با کابوس گیرش تنها گذاشتم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سال ۸۵ رشت جلو استانداری سوئیچم موند تو ماشین هرکاری کردم باز نشد از نگهبان استانداری پرسیدم کلیدساز میشناسه گفت دوتا کوچه اونورتر سراع فولانی رو بگیر رفتم زنگ زدم از این خونه قدیمیا بود یارو لخ و لخ دمپاییهارو کشید اومد با چهره خوابآلود گفت چیه گفتم کلیدم جا مونده تو ماشین گفت ماشین خودته؟ گفتم آره برگشت تو و گفتم الان با یه جعبه ابزار میاد ولی فقط کاپشنش رو پوشید اومدیم سمت ماشین گفت مطمئنی واس خودته گفتم آره بخدا کاپشنم تو ماشینه مدارکم اونجاست بهت نشون میدم گفت برو اونور چسبید به شیشه از کاپشنش یه چیزی شبیه میله تالیور کشید بیرون از لای شیشه و و در داد تو و کمی جابجا کرد کشید بالا و تِپ درا باز شد گفتم چقدر شد گفت پنج تومن ده تومن دادم بهش قبول نمیکرد گفتم بگیر بابا، آخرش پول رو ماچ کرد گذاشت تو جیبش و لخ و لخ دمپاییهارو کشید و رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
انیمه Memories ساختهی کاتسوهیرو اوتومو شامل سه اپیزوده که توی اپیزود سوم کشوری رو نشونمیده که با توپهای بزرگ به سمت هدفی نامعلوم شلیک میکنن تمام مردم در کارخانههای گلوله سازی کار میکنن یه جا بچهی یکی از کارگرا میپرسه ما با کی میجنگیم؟ پدرش میگه بزرگ میشی میفهمی.
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
توی شلوغیهای کوی بالای فاطمی رفتم یه نوشابه بخورم یه خانمی با دامن و دمپایی یه مانتو هم پوشیده بود روشون اومده بود خرید انگار خونهش همون بغل بوده یهو یه جوون حزباللهی با یه افسر ناجا وارد شد و گفت ایناهاش این خانمه، بیحجابه! افسره نگاه کرد به خانم و به جوون حزباللهی گفت خاک بر سرت کنن واقعن من درگیر آشوب و شلوغیهای کوی هستم من رو کشوندی آوردی اینجا که بگی خانم بیحجابه، کجاش بی حجابه احمق! بعد راهش رو کشید رفت. زنه هم شاخ در آورده بود که اصلن داستان چیه، پسره هم به خانمه گفت خانم حجابت رو درست کن و رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan