ایستادن از سیل به اون عظمت فیلم و عکس میگیرن لابد سلفی هم گرفتن، هیچ درکی از قدرت و تخریب سیل ندارن انگار، اواخر دهه ۷۰ سر سیل مازندران توی نکا دیدم که چطور تیرآهنهارو مثل سیم مفتول مچاله کرده بود، فقط یک لحظه ممکنه سیل خاک زیر پاشون رو بشوره و در لحظه همه فرو برن.
خودمون هم در زمان حادثه بلد نیستیم چه رفتاری داشته باشیم. هشدارهارو هم که فکر میکنیم برای بقیهست نه ما.
@boiereihan
خودمون هم در زمان حادثه بلد نیستیم چه رفتاری داشته باشیم. هشدارهارو هم که فکر میکنیم برای بقیهست نه ما.
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ایکاش فراموش کردن آدمها همینقدر راحت بود, دراز میکشیدی و چشمهایت را می بستی و بعد پوووف... تمام! ولی خب لعنتی اینطور تمام نمیشود, اصلن فراموش نمیشود, یک جائی یک چیزی یک کوفتی تو را وا میدارد دوباره یادش بیافتی, دوباره بویش را بشنوی, آهنگ صدایش را مرور کنی و دنبال خودت توی چشمهایش بگردی و ... گاه فقط یک مرور کوتاه است ولی شبیه کهنه شرابی تو را مست میکند.
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش میشد چشمها را بست و ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
گفت آن درپیت هایشان که همان اول سرماجرای سکس را باز میکنند، باز آن جنتلمنها و مثلن هنرمندهایش حداقل یک ساعتی ادا و اصول در می آورند و سرآخر میرسند به اینکه : الان چی پوشیدی؟
گفت توی این آدمها یک رفیق پیدا نمیشود که درد را بشنود، تهش هم اگر بشنود باز دارد وراندازت میکند که چطور برود زیر لباست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت توی این آدمها یک رفیق پیدا نمیشود که درد را بشنود، تهش هم اگر بشنود باز دارد وراندازت میکند که چطور برود زیر لباست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
آدمها و خوابهایشان همان وقتی می آیند که اصلن منتظرشان نیستی، بهشان فکر نمیکنی، روی کاناپه نشسته ای، کتاب میخوانی، خواب میآید تو را میکشد در آغوش، تن عریان خاطره ای زیر درخت بید مجنون، لب میگذارد روی لبهایت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
آدمها، بعضی هاشان از همان دور خوبند! قشنگند ... نزدیک که بیایند تمام حس و تخیلی که درباره شان داشتیم دود میشود و میرود هوا!
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل خورشید که از دور غروبش زیباست و از نزدیک می سوزاند و خاکستر میکند. این آدمها احساسشان از همان دور زیباست ... اینها را نزدیک نیاورید. از همان دور در افق در قابی از خیال نظاره شان کنید. بگذارید همانجا باشند. دست به ترکیبشان نزنید.
بعضی ها را در ذهنمان دوست بداریم، در ذهنمان عاشقشان شویم در ذهنمان دستشان را بگیریم در ذهنمان گاهی اگر شرم اجازه داد بوسه ای هم از لبانشان بگیریم ولی بگذاریم همانجا باشند! همان دور ... در یک قاب خالی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
جه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
اکبر اکسیر
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
جه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
اکبر اکسیر
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from ایلیا
صدایم میکند، برمیگردم به سمت صدا از ته کوچه پیرزنی ظرف غذای یکبار مصرفی را میآورد و میگذارد توی دستهایم، میگوید که نذریست، میگیرم و تشکر میکنم، پیرزن میرود پشت سرش میگویم: خدا پدرت رو بیامرزه، جواب میدهد خدا خودم رو هم بیامرزه. لبخند میزنم دور شدن پیرزن را نگاه میکنم و برمیگردم به سمت خیابان. مثل همیشه شلوغ است آدمها میروند و میآیند، از زیر پل رد میشوم، هنوز هم همانجاست، چندماهیست آنجا میخوابد، میروم و غذا را تعارفش میکنم، میگیرد و میگوید که دلستر هم میخواهد میآیم اینطرف خیابان از دکه روزنامه دلستر خنکی میخرم برمیگردم میبینم یک گربه با سه تا توله کنار مرد زمین را لیس میزنند خوراک روی عدس پلو را داده بود به گربهها. دلستر را گرفت نصف دلستر را که خورد سرش را بالا برد و گفت خدا این رفیق مارو ببخش!
خداحافظی نکردم او هم خداحافظی نکرد کمی دورتر برگشتم پشت سرم را دیدم، پاهایش را دراز کرده بود شیشه دلستر را کج کرده بود گربه ها به سر شیشه زبان میزدند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خداحافظی نکردم او هم خداحافظی نکرد کمی دورتر برگشتم پشت سرم را دیدم، پاهایش را دراز کرده بود شیشه دلستر را کج کرده بود گربه ها به سر شیشه زبان میزدند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما مردم خوبی هستیم، ما مردم مهربانی هستیم، ما مردم زندهای هستیم ولی چرا همیشه عکس این را گفتهاند، چرا خودمان هم پذیرفتهایم که آدمهای بدی هستیم، آدمهای خودخواهی هستیم؟سیل در شیراز را دیدید؟ بعدش را چطور؟ اینکه آدمهایی از جنس خودمان آمدند و دستمان را گرفتند، در سیل گلستان و مازندران چطور؟ آنجا هم آدمهایی بودند از جنس خودمان که مهربانانه دست دراز گردند برای کمک، قبلترش زلزله کرمانشاه و قبلترش آذربایجان و قبلترش ... ما مردم خوبی هستیم ولی خودمان باور نداریم، باور نداریم که دستهایمان برای کمک به سوی همدیگر دراز شده است و دستهای همدیگر را گرفتهایم و بلند کردهایم، همیشه سیاهی را دیدهایم، همیشه همان معدود آدمهای دزد و کلاش و کلاهبردار را دیدهایم، همیشه آن کاسب بیانصاف را دیدهایم، اینها را پر رنگ کردهایم، ما از خراسان و مازندران و گیلان و آدربایجان و کردستان و کرمانشاه و خوزستان و بوشهر و هرمزگان و سیستان و بلوچستان و کرمان و اصفهان و یزد و همدان و لرستان و ... ما همه یک مردمیم، مردمی مهربان. دستهای مرا بگیر.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
در خوزستان هشدار سیل صادر شده و وقوع سیل حتمیه، کنار رودخانه ها اطراق نکنید یا برای تماشای سیل نرید. مراقب بچهها باشید.
@boiereihan
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد ،
يک نفر در آب دارد میسپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که میدانيد ،
آن زمان که مست هستيد
از خيال ِ دست يابيدن به دشمن ،
آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ِ ناتوان را
تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد ،
آن زمان که تنگ میبنديد
بر کمرهاتان کمربند ...
در چه هنگامی بگويم ؟
يک نفر در آب دارد میکند بيهوده جان ، قربان .
آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد ،
نان به سفره جامه تان بر تن ،
يک نفر در آب میخواند شما را
موج ِ سنگين را به دست ِ خسته میکوبد ،
باز میدارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده
سايههاتان را ز راه ِ دور ديده ،
آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابیاش افزون .
میکند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا ،
آی آدمها !
او ز راه ِ مرگ اين کهنه جهان را بازمیپايد ،
میزند فرياد و امّيد ِ کمک دارد .
آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائيد !
موج میکوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش ،
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش
میرود ، نعرهزنان اين بانگ باز از دور میآيد ،
آی آدمها !
و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر ،
در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر ،
از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک
باز در گوش اين نداها ،
آی آدمها !
27 آذر 1320
نیما یوشیچ
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
يک نفر در آب دارد میسپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که میدانيد ،
آن زمان که مست هستيد
از خيال ِ دست يابيدن به دشمن ،
آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ِ ناتوان را
تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد ،
آن زمان که تنگ میبنديد
بر کمرهاتان کمربند ...
در چه هنگامی بگويم ؟
يک نفر در آب دارد میکند بيهوده جان ، قربان .
آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد ،
نان به سفره جامه تان بر تن ،
يک نفر در آب میخواند شما را
موج ِ سنگين را به دست ِ خسته میکوبد ،
باز میدارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده
سايههاتان را ز راه ِ دور ديده ،
آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابیاش افزون .
میکند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا ،
آی آدمها !
او ز راه ِ مرگ اين کهنه جهان را بازمیپايد ،
میزند فرياد و امّيد ِ کمک دارد .
آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائيد !
موج میکوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش ،
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش
میرود ، نعرهزنان اين بانگ باز از دور میآيد ،
آی آدمها !
و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر ،
در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر ،
از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک
باز در گوش اين نداها ،
آی آدمها !
27 آذر 1320
نیما یوشیچ
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from ایلیا
خب من آن بازی سه هیچ معروف را توی استادیوم بودم، سال شصت و پنج. یک جائی توی تماشاچی های استقلال، پسرعموها همه استقلالی بودند و هنوز هم هستند. همه هم خوره فوتبال و زمین خاکی باز. پرسپولیس سه تا زد، اعصابشان به هم ریخته بود، تا خود خانه پیاده آمدیم، آن موقع ها آنجا اصلن خانه ای نبود، باید می آمدی پائین کنار جاده مخصوص که تا همین جاهایش دو بانده بود و بعدش میشد یک جاده دوطرفه که میرفت به سمت کرج، اصلن شبیه حالاهایش نبود، بیایان بود همه اش. بعد هم باید با وانتی خاوری چیزی خودمان را آویزان میکردیم و می آمدیم میدان آزادی و بعد هم یک خاکی توی سرمان میکردیم تا برسیم به یافت آباد!
این اولین باری بود که استادیوم میرفتم، هیچوقت هم نتوانستم طرفدار یکی از این دو تیم شوم، یک زمانی راه آهن را دوست داشتم، همان موقع هائی که دوم راهنمائی بودم و یک ماهی با تیم نوجوانان راه آهن تمرین کردم و هرچند تهش هم انتخاب نشدم، همان زمین نزدیک ایستگاه راه آهن که الان دیگر نیست گمانم، یک دوره ای طرفدار پاس بودم، پاس دوره علی اصغر مدیرروستا که قهرمان باشگاه های تهران شد و بعدها هم که آمدم رشت برای تحصیل شدم طرفدار ملوان هرچند میدانم رشتی ها خوششان نمی آید ولی توی انزلی فهمیدم که یک شهر میتواند واقعن فقط طرفدار یک تیم باشد چیزی که هیچ کجای دیگر ندیده ام، برای شما جالب است اگر بدانید رئال مادرید در شهر بارسلون طرفدار رسمی دارد.
بعدها هم چندباری استادیوم رفتم، بیشتر بازی های تیم ملی و آخرین بار هم سال هفتادوهشت استادیوم رفته ام. این کری خوانی ها تا جائی جالب است که تبدیل به رفتارهای هیستریک نشود. پیش آمده که رفاقتهائی این وسط از بین رفته و حتی گاهی آنهائی هم که به روی خود نمی آورند توی ذهنشان دوست داشته اند بزنند توی دهان طرف مقابل، همین حالی که الان پرسپولیسی ها دارن و استقلالی ها روی اعصابشان اسکی مارپیچ میروند، همین استقلالی هائی که اگر منطقی باشند بیشتر دارند خودزنی میکنند.
بماند به هرحال، ولی در کل چیز جالبی که میبینم این است که این وقتها همان آدمهای اتوکشیده که با چنگال آب برش میزنند و میخورند یکهو تبدیل میشوند به زامبی هائی که تا دندان به استخوان طرف مقابل نرسانند ول کن نیستند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این اولین باری بود که استادیوم میرفتم، هیچوقت هم نتوانستم طرفدار یکی از این دو تیم شوم، یک زمانی راه آهن را دوست داشتم، همان موقع هائی که دوم راهنمائی بودم و یک ماهی با تیم نوجوانان راه آهن تمرین کردم و هرچند تهش هم انتخاب نشدم، همان زمین نزدیک ایستگاه راه آهن که الان دیگر نیست گمانم، یک دوره ای طرفدار پاس بودم، پاس دوره علی اصغر مدیرروستا که قهرمان باشگاه های تهران شد و بعدها هم که آمدم رشت برای تحصیل شدم طرفدار ملوان هرچند میدانم رشتی ها خوششان نمی آید ولی توی انزلی فهمیدم که یک شهر میتواند واقعن فقط طرفدار یک تیم باشد چیزی که هیچ کجای دیگر ندیده ام، برای شما جالب است اگر بدانید رئال مادرید در شهر بارسلون طرفدار رسمی دارد.
بعدها هم چندباری استادیوم رفتم، بیشتر بازی های تیم ملی و آخرین بار هم سال هفتادوهشت استادیوم رفته ام. این کری خوانی ها تا جائی جالب است که تبدیل به رفتارهای هیستریک نشود. پیش آمده که رفاقتهائی این وسط از بین رفته و حتی گاهی آنهائی هم که به روی خود نمی آورند توی ذهنشان دوست داشته اند بزنند توی دهان طرف مقابل، همین حالی که الان پرسپولیسی ها دارن و استقلالی ها روی اعصابشان اسکی مارپیچ میروند، همین استقلالی هائی که اگر منطقی باشند بیشتر دارند خودزنی میکنند.
بماند به هرحال، ولی در کل چیز جالبی که میبینم این است که این وقتها همان آدمهای اتوکشیده که با چنگال آب برش میزنند و میخورند یکهو تبدیل میشوند به زامبی هائی که تا دندان به استخوان طرف مقابل نرسانند ول کن نیستند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
گفت: چگونهای؟ گفتم: شبیه کودکی که چنگ میزند به پستان زنی که نوک پستانش را فلفل مالیدهاند تا دیگر شیر نخورد ولی او باز زبان میزند به فلفلها.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan