روزهای خوبی نبود
اما من
در همان روزهای سخت هم
تو را دوست داشتم
جاهد ظریف اوغلو
مترجم : سیامک تقی زاده
#شعر
@boiereihan
اما من
در همان روزهای سخت هم
تو را دوست داشتم
جاهد ظریف اوغلو
مترجم : سیامک تقی زاده
#شعر
@boiereihan
😢1
Forwarded from کافی کتاب
نشستهام به در نگاه میکنم
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
هوشنگ ابتهاج
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
هوشنگ ابتهاج
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from ایلیا
بهار اسم یک فصل است،
بهار یک اسم دخترانه است،
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران،
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...
بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهار یک اسم دخترانه است،
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران،
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...
بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
...
زمانی که جرمی کلارکسون از بیبیسی اخراج شد(بخاطر توهین به یکی از نیروهای خدماتی برنامه تاپگیر) مدیران بیبیسی به ریچارد هموند و جیمز می دو مجری دیگه پیشنهاد کردن با اضافه کردن یک نفر دیگه خودشون برنامه رو اجرا کنن و حالا که فرصت جور شده خودشون رو از زیر سایهی سنگین کلارکسون بیرون بکشن ولی ریچارد هموند و جیمز می پیشنهاد رو رد کردن و به رفیقشون پشت نکردن، اونها هم اومدن بیرون و با کلارکسون برنامه جدید گرندتور رو اجرا میکنن که شبیه تاپگیره. رفاقت رو در حق کلارکسون تموم کردن هرچند اینجا حق با بیبیسی هم بود که کلارکسون رو اخراج کنه ولی در موضوع برنامه نود و اخراج فردوسی پور فقط شاهد لجبازی بچهگانه شخصی بودیم که با رانت و به مدد ژن خوب بودن و فامیلی با حداد عادل در ۳۰ سالگی شده مدیر شبکه ۳ و با زور میخواد به بقیه بگه رییسه و کسی مثل فردوسیپور هم که نخواست زیر بار زور بره رو اخراج میکنه ولی موضوع زمانی جالبتر میشه که دستپروردهها و شاگردهای فردوسیپور نه تنها ازش حمایت نمیکنن که فرصت رو مغتنم میشمرن و وارد گود میشن تا با دور شدن سایهی سنگین فردوسی پور خودشون برنامه رو اجرا کنن، کاش امثال محمد میثاقی و احمدرضا احمدی از جیمز میها و ریچارد هموندها یاد میگرفتن، کاش میفهمیدن که اونها فرزند اعتماد و عشق مردم هستن نه رسانه تلوزیون و اگر روزی مردم نخوان اونها هیچچیزی نخواهند بود. شما مدیون تلوزیون تیستید شما مدیون مردم هستید. کاش اگر از رفیقشون حمایت نمیکنن از پشت بهش خنجر هم نزنن. میثاقیها و احمدیها و فروغیها میان و میرن ولی فردوسیپورها توی دل مردم باقی میمونن.
@boiereihan
زمانی که جرمی کلارکسون از بیبیسی اخراج شد(بخاطر توهین به یکی از نیروهای خدماتی برنامه تاپگیر) مدیران بیبیسی به ریچارد هموند و جیمز می دو مجری دیگه پیشنهاد کردن با اضافه کردن یک نفر دیگه خودشون برنامه رو اجرا کنن و حالا که فرصت جور شده خودشون رو از زیر سایهی سنگین کلارکسون بیرون بکشن ولی ریچارد هموند و جیمز می پیشنهاد رو رد کردن و به رفیقشون پشت نکردن، اونها هم اومدن بیرون و با کلارکسون برنامه جدید گرندتور رو اجرا میکنن که شبیه تاپگیره. رفاقت رو در حق کلارکسون تموم کردن هرچند اینجا حق با بیبیسی هم بود که کلارکسون رو اخراج کنه ولی در موضوع برنامه نود و اخراج فردوسی پور فقط شاهد لجبازی بچهگانه شخصی بودیم که با رانت و به مدد ژن خوب بودن و فامیلی با حداد عادل در ۳۰ سالگی شده مدیر شبکه ۳ و با زور میخواد به بقیه بگه رییسه و کسی مثل فردوسیپور هم که نخواست زیر بار زور بره رو اخراج میکنه ولی موضوع زمانی جالبتر میشه که دستپروردهها و شاگردهای فردوسیپور نه تنها ازش حمایت نمیکنن که فرصت رو مغتنم میشمرن و وارد گود میشن تا با دور شدن سایهی سنگین فردوسی پور خودشون برنامه رو اجرا کنن، کاش امثال محمد میثاقی و احمدرضا احمدی از جیمز میها و ریچارد هموندها یاد میگرفتن، کاش میفهمیدن که اونها فرزند اعتماد و عشق مردم هستن نه رسانه تلوزیون و اگر روزی مردم نخوان اونها هیچچیزی نخواهند بود. شما مدیون تلوزیون تیستید شما مدیون مردم هستید. کاش اگر از رفیقشون حمایت نمیکنن از پشت بهش خنجر هم نزنن. میثاقیها و احمدیها و فروغیها میان و میرن ولی فردوسیپورها توی دل مردم باقی میمونن.
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ساعت چهارونیم صبح زنگ زده، مثل میت که زنده میشه پاشدم درو دیوار رو توی تاریکی نگاه میکنم تلفن رو پیدا کردم میگم بله! میگه حاجی میخواستم سحر خواب نمونی. میگم شما؟ میگه "یحییم یحیی! خواب نمونی" از خواب پریدم! تاریک بود، نور باریکی از لای پرده اتاق تو میزد.
+ یحیی سال ۷۴ فوت شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ یحیی سال ۷۴ فوت شد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد و زن هردو به شکلهای مختلف توی رابطه مورد خشونت قرار میگیرن ولی چون به لحاظ جسمی قدرت مرد میچربه بیشتر خشونت رو از طرف مرد میدونن ولی خشونت جنبه روانی هم داره که مرد و زن هردو ازش آسیب میبینن که متاسفانه درباره مردها بیشتر با خنده و جک از کنارش رد میشن.
@boiereihan
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
نخ بعضی رابطه ها یک جایی پاره میشود، یا خودت یا او نخ را می برد. ارتباط از بین میرود و طبیعیست که بخواهی به دنبال چرایی اش باشی مخصوصن اگر طردت کرده باشد. اینکه بفهنی مثلن الان با چه کسی ست. آیا نفر بعدی از تو سرتر بوده و ... این طبیعیست. این ناخوشی بعدش طبیعیست اما زمان دارد، این سوگواری بعد قطع رابطه لازم است اما نه تا ابد، باید دوباره برگشت و سرنخ زندگی را گرفت و ادامه داد. زمان سوگواری را خودمان تعیین کنیم، به دست شرایط نسپاریم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
عهد بستی
آنچه بین ماست ابدیست
یادم رفت که بپرسم آیا
عشق را می گویی
یا رنج را...؟
نزار قبانی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
آنچه بین ماست ابدیست
یادم رفت که بپرسم آیا
عشق را می گویی
یا رنج را...؟
نزار قبانی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
بعضی ترانهها را
می توان
بارها و بارها
گوش داد
بعضی انسانها را
میتوان
بارها و بارها
دوست داشت
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
می توان
بارها و بارها
گوش داد
بعضی انسانها را
میتوان
بارها و بارها
دوست داشت
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
Forwarded from کافی کتاب
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.
ایلیا
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.
ایلیا
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab