ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
‏در من ابری‌ست
نه می‌بارد نه می‌رود
خفه می‌کند هوای خیال را

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏ساعت چهارونیم صبح زنگ زده، مثل میت که زنده میشه پاشدم درو دیوار رو توی تاریکی نگاه میکنم تلفن رو پیدا کردم میگم بله! میگه حاجی میخواستم سحر خواب نمونی. میگم شما؟ میگه "یحیی‌م یحیی! خواب نمونی" از خواب پریدم! تاریک بود، نور باریکی از لای پرده اتاق تو میزد.
+ یحیی سال ۷۴ فوت شد‌.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏در خیال شب
زنی در تن خاطره‌ای میپیچد

#ای_لیا
@boiereihan
‏مرد و زن هردو به شکل‌های مختلف توی رابطه مورد خشونت قرار میگیرن ولی چون به لحاظ جسمی قدرت مرد میچربه بیشتر خشونت رو از طرف مرد میدونن ولی خشونت جنبه روانی هم داره که مرد و زن هردو ازش آسیب میبینن که متاسفانه درباره مردها بیشتر با خنده و جک از کنارش رد میشن.
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
نخ بعضی رابطه ها یک جایی پاره میشود، یا خودت یا او نخ را می برد. ارتباط از بین میرود و طبیعیست که بخواهی به دنبال چرایی اش باشی مخصوصن اگر طردت کرده باشد. اینکه بفهنی مثلن الان با چه کسی ست. آیا نفر بعدی از تو سرتر بوده و ... این طبیعیست. این ناخوشی بعدش طبیعیست اما زمان دارد، این سوگواری بعد قطع رابطه لازم است اما نه تا ابد، باید دوباره برگشت و سرنخ زندگی را گرفت و ادامه داد. زمان سوگواری را خودمان تعیین کنیم، به دست شرایط نسپاریم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Mohsen-Chavoshi-Mariz-hali.mp3
11.5 MB
مریض حالی 🎹🎙🎼
محسن‌چاووشی
#موزیک
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
عهد بستی 
آنچه بین ماست ابدیست 
یادم رفت که بپرسم آیا 
عشق را می گویی 
یا رنج را...؟

نزار قبانی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
‌‎توی این مملکت دو چیز تمومی نداره، حسادت و‌خیانت!

فیلمِ تختی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
بعضی ترانه‌ها را
می توان
بارها و بارها
گوش داد
بعضی انسان‌ها را
می‌توان
بارها و بارها
دوست داشت

ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Doostat Daram
Fereydoun Asraei @RozMusic.com
دوستت دارم 🎹🎙🎼
فریدون آسرائی
#موزیک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
صبر
انتخاب نیست
اجبار است

کتاب ِ نیست - علیرضا روشن
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from کافی کتاب
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت

و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.

ای‌لیا
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
زندگی اگر یکبار رخ بدهد تا همین‌جایش بیشترش را از دست داده‌ایم، الباقی را کسی چه می‌داند در کدام قمارخانه خواهیم باخت.

#ای_لیا
@boiereihan
دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی می‌کند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام‌ میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اولین شاعر جهان
حتمن بسیار رنج برده است
آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت
و کوشید برای یارانش
آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده
توصیف کند !
و کاملن محتمل است که این یاران
آنچه را که گفته است
به سخره گرفته باشند.

جبران خلیل جبران
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab