ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
بعضی ترانه‌ها را
می توان
بارها و بارها
گوش داد
بعضی انسان‌ها را
می‌توان
بارها و بارها
دوست داشت

ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Doostat Daram
Fereydoun Asraei @RozMusic.com
دوستت دارم 🎹🎙🎼
فریدون آسرائی
#موزیک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
صبر
انتخاب نیست
اجبار است

کتاب ِ نیست - علیرضا روشن
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Forwarded from کافی کتاب
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت

و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.

ای‌لیا
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
زندگی اگر یکبار رخ بدهد تا همین‌جایش بیشترش را از دست داده‌ایم، الباقی را کسی چه می‌داند در کدام قمارخانه خواهیم باخت.

#ای_لیا
@boiereihan
دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی می‌کند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام‌ میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اولین شاعر جهان
حتمن بسیار رنج برده است
آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت
و کوشید برای یارانش
آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده
توصیف کند !
و کاملن محتمل است که این یاران
آنچه را که گفته است
به سخره گرفته باشند.

جبران خلیل جبران
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
Ayriligh
Rashid Behboudov-[TabTaraneh.Net]
آیریلیق 🎹🎙🎼
رشید بهبودوف
#موزیک
@boiereihan
جسارت قد آدم رابلندتر میکند و نفس کشیدن را راحت‌تر.

بعد از پایان-فریبا وفی
#برشی_از_یک_کتاب
@boiereihan
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم‌ می‌بندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانه‌ام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمه‌ها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمه‌ها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمه‌های بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمی‌آید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو می‌خوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشته‌ای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم‌ می‌آید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کناره‌های گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاهی توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را شبیه تفنگ میکنم و میگذارم روی شقیقه‌ام و بعد شلیک میکنم، کلمات از ذهنم پاشیده میشود روی دیوار مجاور، میچرخم به سمت دیوار، زنی لابلای کلمات آرام خوابیده است.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏اندوه مرا می‌خواند
رنج در آغوشم بر سینه می‌کوبد
و قلبِ حوصله
در تنهاییِ ابدی سیبی مانده بر دورترین شاخه
آرام‌ می‌تپد

#ای_لیا
@boiereihan
‏زندگی از من می‌خواهد که فراموشت کنم و این چیزی‌ست که دلم نمی‌تواند بفهمد

محمود درویش
@boiereihan
‏کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟
بال، تنها، غمِ غربت به پرستوها داد.

فاضل نظری
@boiereihan
‏دختر دندان درد داشته با مادرش به درمانگاه ارتش رفتن دکتر داشت معاینه میکرد دخترک میگه امروز جشن تولدمه و کسی هم حال و حوصله برپایی جشن رو نداره. نیروهای ارتش مستقر در پلدختر براش جشن ترتیب میدن و حال دخترک رو خوب میکنن، حال همه مارو هم خوب کردن. دمشون گرم. به افتخار این #ارتش باید ایستاد.
صفحه اینستاگرام روزبه حاتمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پشت میز آشپزخانه نشسته‌ام، نگاه میکنم به لیوان چای که همینطور کثیف کنار پوسته کیک روی میز رها کرده‌ام، صدای زنگ تلفن می‌آید، چندبار زنگ می‌خورد و بعد میرود روی پیغامگیر: مامان کجائی پس؟ صبح زنگ زدم جواب ندادی گوشیت هم خاموشه نگران شدم مادر، زنگ بزن حتمن. توی تاریکی خیره شده‌ام به چراغ چشمک زن تلفن، نور کم رمق قرمزش لحظه‌ای گوشه اتاق را روشن‌میکند، بلند میشوم و کنار پنجره آشپزخانه می‌ایستم، زن روبرویی توی تراس سیگار می‌کشد، نور خانه‌اش کم است شاید فقط یک آباژور را روشن کرده باشد صدای سلن‌دیون فضای کوچه‌ی بین خانه‌هایمان را پرواز می‌کند و میخورد به پنجره آشپزخانه، ته سیگار را می‌چپاند توی قوطی هایپ، از اینجا رژ قرمز رنگش پیدا نیست ولی دوست دارم فکر کنم رژ قرمزش را زده است و بوی عطر شانل می‌دهد، یک لحظه نگاه می‌کند به پنجره آشپزخانه خودم را پنهان میکنم، از لای پرده نگاه می‌کنم برگشته است توی خانه، سایه محوی را توی خانه‌اش میبینم که دستها را بالا برده و خودش را تکان میدهد، به خودم می‌گویم کار قشنگی نیست این دزدکی نگاه کردن خانه آدمها، برمیگردم توی هال میخواهم دکمه پیغامگیر را بزنم تا دوباره صدای مادر را بشنوم چند بار امتحان می‌کنم پخش نمیشود، چراغ هنوز چشمک میزند، پیغامگیر را رها می‌کنم برمیگردم توی اتاق نگاه میکنم به جسدم ‌که روی تخت با چشمانی باز به سقف خیره شده است.

+ داستانک
@boiereihan