ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم‌ می‌بندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانه‌ام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمه‌ها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمه‌ها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمه‌های بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمی‌آید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو می‌خوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشته‌ای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم‌ می‌آید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کناره‌های گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاهی توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را شبیه تفنگ میکنم و میگذارم روی شقیقه‌ام و بعد شلیک میکنم، کلمات از ذهنم پاشیده میشود روی دیوار مجاور، میچرخم به سمت دیوار، زنی لابلای کلمات آرام خوابیده است.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏اندوه مرا می‌خواند
رنج در آغوشم بر سینه می‌کوبد
و قلبِ حوصله
در تنهاییِ ابدی سیبی مانده بر دورترین شاخه
آرام‌ می‌تپد

#ای_لیا
@boiereihan
‏زندگی از من می‌خواهد که فراموشت کنم و این چیزی‌ست که دلم نمی‌تواند بفهمد

محمود درویش
@boiereihan
‏کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟
بال، تنها، غمِ غربت به پرستوها داد.

فاضل نظری
@boiereihan
‏دختر دندان درد داشته با مادرش به درمانگاه ارتش رفتن دکتر داشت معاینه میکرد دخترک میگه امروز جشن تولدمه و کسی هم حال و حوصله برپایی جشن رو نداره. نیروهای ارتش مستقر در پلدختر براش جشن ترتیب میدن و حال دخترک رو خوب میکنن، حال همه مارو هم خوب کردن. دمشون گرم. به افتخار این #ارتش باید ایستاد.
صفحه اینستاگرام روزبه حاتمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پشت میز آشپزخانه نشسته‌ام، نگاه میکنم به لیوان چای که همینطور کثیف کنار پوسته کیک روی میز رها کرده‌ام، صدای زنگ تلفن می‌آید، چندبار زنگ می‌خورد و بعد میرود روی پیغامگیر: مامان کجائی پس؟ صبح زنگ زدم جواب ندادی گوشیت هم خاموشه نگران شدم مادر، زنگ بزن حتمن. توی تاریکی خیره شده‌ام به چراغ چشمک زن تلفن، نور کم رمق قرمزش لحظه‌ای گوشه اتاق را روشن‌میکند، بلند میشوم و کنار پنجره آشپزخانه می‌ایستم، زن روبرویی توی تراس سیگار می‌کشد، نور خانه‌اش کم است شاید فقط یک آباژور را روشن کرده باشد صدای سلن‌دیون فضای کوچه‌ی بین خانه‌هایمان را پرواز می‌کند و میخورد به پنجره آشپزخانه، ته سیگار را می‌چپاند توی قوطی هایپ، از اینجا رژ قرمز رنگش پیدا نیست ولی دوست دارم فکر کنم رژ قرمزش را زده است و بوی عطر شانل می‌دهد، یک لحظه نگاه می‌کند به پنجره آشپزخانه خودم را پنهان میکنم، از لای پرده نگاه می‌کنم برگشته است توی خانه، سایه محوی را توی خانه‌اش میبینم که دستها را بالا برده و خودش را تکان میدهد، به خودم می‌گویم کار قشنگی نیست این دزدکی نگاه کردن خانه آدمها، برمیگردم توی هال میخواهم دکمه پیغامگیر را بزنم تا دوباره صدای مادر را بشنوم چند بار امتحان می‌کنم پخش نمیشود، چراغ هنوز چشمک میزند، پیغامگیر را رها می‌کنم برمیگردم توی اتاق نگاه میکنم به جسدم ‌که روی تخت با چشمانی باز به سقف خیره شده است.

+ داستانک
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
دو ماه از بین ماههای سال هست که حالمو خوب میکنه. البته خوبتر چون کلن حالم خوبه! حتی وقتائی که خوب نیست ولی این دو ماه کلن حالم خیلی بهتره. اردی بهشت و شهریور.
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند ساله است. شبیه نسیم خنک همین ماههای سال است. وقتی دراز کشیده ای روی تخت و از بین پرده نازک پنجره میوزد روی پوست تنت، میوزد روی تنت و لبخند میزند لابد، گاه سفیدی دندانش از بین لبهای سرخش پیدا میشود. نوک انگشتانش را می کشد روی زبری موهای دستت، بلند میشود و توی اتمسفر اتاق میچرخد و از پنجره دوباره بیرون میرود.
عطرش می ماند، رایحه اش، پرده پنجره دوباره تکانی میخورد، زن از میان تاروپود پرده دوباره میوزد روی پوست تنت ...
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند سال است. همینقدر تازه، همینقدر با طراوت، همینقدر لوند ... همینقدر زنده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اردی بهشت همینش خوب است، همینش که شبیه زن جوان لج بازی ست که تو را به بازی میگیرد به راحتی کام دلت را نمیدهد، تو را از کوچه پس کوچه های هوای یک خط در میان ابری و بارانی اش پیش میکشد، تو را نیمه جان میکند ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏بهار فصل خوابیدن‌هاست ...
اردی‌بهشت شبیه زنی‌‌ست عریان خوابیده زیر نسیم خنکی که از پنجره‌ای کوچک روی پرده‌ای نازک میزند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ای‌لیا
قسمت سوم ‏یک سالی ازش خبر نداشتم پلی‌تکنیک دو ترم مهمان گرفته بود تیرماه ۸۱ مونده بودم توی خوابگاه تا کارای پروژه رو انجام بدم یه شب رفته بودم سمت میدون شهرداری پیاده اومدم طرف سبزه‌میدون که یهو دیدمش قاطی جمعیت خیلی تمایل نداشتم باهاش گرم بگیرم ولی سلام کردم…
‏قسمت چهارم و پایانی

توی راه‌پله فقط سیاهی بود پام رو کشیدم، گفت اگر بری توی کوچه خفتت می‌کنه خودش میگه نذارم بری هم ترسیده بودم هم‌ میخواستم‌ نشون بدم این چیزی که داره رخ میده فقط یه نمایشه که یا برای ترسوندن منه یا برای ارضای حس درونی خودشه. توی پام سوزشی حس کردم خودم رو کشیدم بیرون ‏وارد کوچه شدم یکی دوتایی چراغ روشن بود ، گرمای شرجی توی هوا ماسیده بود برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پابرهنه توی پاشنه‌ی در ایستاده بود با لحن آرومی گفت هنوزم‌ میتونی برگردی بعد نگاه کرد به سمت داخل خونه و سرش رو پائین انداخت ته دلم ریخت واقعن ترسیده بودم شده بودم عینیتِ ‏یک بلاهت عمیق، از خودم بدم اومد که تمام اون‌ چیزهائی که باور نداشتم یهو خراب شده بود روی سرم، دوتا خیابون و کوچه رو رد کردم عجیب بود همیشه اینجا توی این‌خیابون دوتا بقالی بود که تا ساعت سه چهار صبح باز بودن گاهی نصف شب هوس نوشابه میکردیم‌ پیاده می‌اومدم میخریدم ولی چراغی روشن نبود کمی جلوتر کنار چند کیسه زباله یه گربه‌ی سفید نشسته بود روی پاهاش و به من نگاه میکرد رد شدم از کنارش نگاهش کردم اونم نگاه کرد سرم رو چرخوندم ببینم نگاه میکنه دیدم اونم سرش رو چرخونده ایستادم نگاه کردم بهش دست چپش رو آورد بالا لیس زد صورتم گز گز می‌کرد حس خوبی نداشتم پشتم خیس شده بود یه قطره عرق از بالای کمرم راه افتاد و رفت اون‌ پائین نشستم روی یه سکو جلوی یه خونه گربه راه افتاد و رفت و جلوتر پیچید توی یه کوچه منم باید میرفتم توی همون کوچه جا خوردم یاد حرفش افتادم که گفت نرو خفتت میکنه یهو گفتم‌ نکنه این گربه‌هه‌ست ‏یادم اومد قدیمی‌ها میگفتن جن میره تو جلد گربه‌ی سیاه ولی این سفید بود از همین فکر احمقانه هم بدم اومد اینکه قشنگ ترس رو انداخته بود توی جونم چند دقیقه دیگه نشستم و پاشدم رفتم سمت کوچه، تاریک روشن بود کمی جلوتر وسط کوچه گربه رو دیدم ایستاده بود و سرش هم به سمت عقب بود ‏تا من رو دید دوباره راه افتاد جلوتر پرید روی سقف یه پیکان و بعد پرید بالای دیوار و نشست روی دوپا و دوباره دست چپش رو لیس زد، چراغ های کوچه پر پر زدن و خاموش شدن تاریک تاریک قبض روح شدم اینجا دیگه قشنگ حس کردم یه سری چیزهای ماورائی واقعیه و الان قراره خفت بشم کمی گذشت و چشمام به تاریکی عادت کرد و حس کردم توی تاریکی دو نفر وسط کوچه ایستادن خیالم راحت شد راه افتادم برق چشمای یکیشون رو دیدم ولی نوری نبود که چشماش برق بزنه از کنارشون رد شدم نگاهشون نکردم یه مقدار جلوتر از اون دو نفر انگار که برق بیاد چراغها روشن شد دلم قرص شد به خودم خندیدم که ‏مثل آدمهای ساده این چند دقیقه باورم شده بود این چیزها واقعیه و داشتم قالب تهی میکردم برگشتم عقب رو نگاه کردم کسی توی کوچه نبود انگار از اول هم کسی اونجا نبود همونجائی که اون دو نفر بودن حالا گربه نشسته بود و به من‌ نگاه میکرد چند لحظه بعد برگشت سر کوچه و پیچید توی خیابون ‏صورتم عرق کرد سرم درد گرفت انگار یکی داشت پیشونی و سرم رو فشار میداد سرم گیج رفت ... چشمام رو باز کردم نشسته بودم روی صندلی جلوی آشپزخونه توی خونه‌ی رفیقمون، خودش توی آشپزخونه بود گفت بیدار شدی خسته بودی انگار خوابت گرفت چای یا قهوه؟ نگاه کردم به اطراف راه‌پله سرجاش بود ‏انگار هیچ اتفاقی رخ نداده بود پرسیدم الان شبه یا روز؟ گفت شبه بابا خل شدی انگار همه‌ش یه ساعت خوابیدی، منم رفتم لامپ گرفتم برگشتم دیدم خوابی هنوز. گفتم اتفاقی رخ نداده گفت مثلن چی؟ گفتم داستان ارواح و اینجور چیزا تعریف نکردی؟ گفت نه یه خرده حرف زدیم بعد گفتی خوابت میاد خوابیدی. گفتم یهو گفتم خوابم میاد؟ گفت آره! پا شدم هرچقدر اصرار کرد نموندم آژانس گرفتم اومدم خوابگاه شلوارم رو در آوردم نگاه کردم به پام یه نقطه‌ی ریز قرمز روی پام بود شبیه جای سوزن.

پایان
برای درک بهتر قسمت اول رو بخونید.
داستان واقعی بود؟ بله متاسفانه
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
Forwarded from کافی کتاب
‏ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بود
هر که ببیند چو تو حور ای صنم

یک اردی‌بهشت روز سعدی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
‏چه دیر آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من این نیستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زیر سایه‌یِ آن بیدِ بی‌نشان مُرده است

سیدعلی صالحی
@boiereihan
‏دزدی بوسه عجب دزدی پُر منفعتی‌ست
که اگر بازستانند دو چندان گردد.

صائب تبریزی
@boiereihan
‏زن، در خواب مرد بیدار بود
مرد در خیال زن دست می‌کشید بر منحنی تن زن ... زن در خواب مرد چشمها را بسته بود
خیالی شیرین در تن یک اتفاق جاری بود.

#ای_لیا
@yekbashar
کاش می‌شد بوها را ذخیره کرد، یک جائی یکهو دلت تنگ که شد بازش کنی ...

#ای_لیا
@boiereihan
زن یک لحظه نگاه کرد به مرد، چشمها را بست، مرد دست کرده بود توی موهای زن، دست کشیده بود روی گودی کمر زن، لبهای زن را بوسیده بود، معاشقه‌ای نرم و سبک را ادامه داده بودند ... زن چشمها را باز کرد مرد رفته بود، صندلی کنار پنجره خالی شده بود زن بلند شد نشست جای مرد، عطر مرد توی فضای کافه مانده بود، زن بو کشید.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
آدم هاي دنيا دو دسته اند ، كساني كه در حاشيه ايستاده اند و هوا را هدر مي دهند تا كساني كه در ميان صحنه درگيرند ، به سختي تنفس كنند.

هولا ... هولا - ناتاشا اميري
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
اینستاگرام من

https://www.instagram.com/iliya.7
Nana Mouskouri
Nana Mouskouri
le temps quil nous reste🎹🎙🎼
Nana Mouskouri
#موزیک
@boiereihan
سلام
فعلن که این کانال رو سرپا نگه داشتم و تا کی بتونم ادامه بدم خودم هم نمیدونم. یعنی حوصله باشه و انگیزه و اینطور چیزها و حمایت شما دوستان عزیز هم مزید بر علت ایشالا. خواهش میکنم کانال رو به دوستانتون معرفی کنید یا مطالب رو توی گروهها و کانالهای دیگه بازنشر کنید. والا این کانال رو فقط با عشق دارم اداره میکنم وگرنه نه دنبال درآمدی ازش هستم نه چیز دیگه.
ارادتمند شما ❤️❤️
ای لیا
@boiereihan
یه سری سوال درباره خودم تو اینستاگرام جواب دادم اگر خواستید تو هایلایت پرسش و پاسح میتونید پیدا کنید.
@bpiereihan