ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
Forwarded from ای‌لیا
اردی بهشت همینش خوب است، همینش که شبیه زن جوان لج بازی ست که تو را به بازی میگیرد به راحتی کام دلت را نمیدهد، تو را از کوچه پس کوچه های هوای یک خط در میان ابری و بارانی اش پیش میکشد، تو را نیمه جان میکند ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
‏بهار فصل خوابیدن‌هاست ...
اردی‌بهشت شبیه زنی‌‌ست عریان خوابیده زیر نسیم خنکی که از پنجره‌ای کوچک روی پرده‌ای نازک میزند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ای‌لیا
قسمت سوم ‏یک سالی ازش خبر نداشتم پلی‌تکنیک دو ترم مهمان گرفته بود تیرماه ۸۱ مونده بودم توی خوابگاه تا کارای پروژه رو انجام بدم یه شب رفته بودم سمت میدون شهرداری پیاده اومدم طرف سبزه‌میدون که یهو دیدمش قاطی جمعیت خیلی تمایل نداشتم باهاش گرم بگیرم ولی سلام کردم…
‏قسمت چهارم و پایانی

توی راه‌پله فقط سیاهی بود پام رو کشیدم، گفت اگر بری توی کوچه خفتت می‌کنه خودش میگه نذارم بری هم ترسیده بودم هم‌ میخواستم‌ نشون بدم این چیزی که داره رخ میده فقط یه نمایشه که یا برای ترسوندن منه یا برای ارضای حس درونی خودشه. توی پام سوزشی حس کردم خودم رو کشیدم بیرون ‏وارد کوچه شدم یکی دوتایی چراغ روشن بود ، گرمای شرجی توی هوا ماسیده بود برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم پابرهنه توی پاشنه‌ی در ایستاده بود با لحن آرومی گفت هنوزم‌ میتونی برگردی بعد نگاه کرد به سمت داخل خونه و سرش رو پائین انداخت ته دلم ریخت واقعن ترسیده بودم شده بودم عینیتِ ‏یک بلاهت عمیق، از خودم بدم اومد که تمام اون‌ چیزهائی که باور نداشتم یهو خراب شده بود روی سرم، دوتا خیابون و کوچه رو رد کردم عجیب بود همیشه اینجا توی این‌خیابون دوتا بقالی بود که تا ساعت سه چهار صبح باز بودن گاهی نصف شب هوس نوشابه میکردیم‌ پیاده می‌اومدم میخریدم ولی چراغی روشن نبود کمی جلوتر کنار چند کیسه زباله یه گربه‌ی سفید نشسته بود روی پاهاش و به من نگاه میکرد رد شدم از کنارش نگاهش کردم اونم نگاه کرد سرم رو چرخوندم ببینم نگاه میکنه دیدم اونم سرش رو چرخونده ایستادم نگاه کردم بهش دست چپش رو آورد بالا لیس زد صورتم گز گز می‌کرد حس خوبی نداشتم پشتم خیس شده بود یه قطره عرق از بالای کمرم راه افتاد و رفت اون‌ پائین نشستم روی یه سکو جلوی یه خونه گربه راه افتاد و رفت و جلوتر پیچید توی یه کوچه منم باید میرفتم توی همون کوچه جا خوردم یاد حرفش افتادم که گفت نرو خفتت میکنه یهو گفتم‌ نکنه این گربه‌هه‌ست ‏یادم اومد قدیمی‌ها میگفتن جن میره تو جلد گربه‌ی سیاه ولی این سفید بود از همین فکر احمقانه هم بدم اومد اینکه قشنگ ترس رو انداخته بود توی جونم چند دقیقه دیگه نشستم و پاشدم رفتم سمت کوچه، تاریک روشن بود کمی جلوتر وسط کوچه گربه رو دیدم ایستاده بود و سرش هم به سمت عقب بود ‏تا من رو دید دوباره راه افتاد جلوتر پرید روی سقف یه پیکان و بعد پرید بالای دیوار و نشست روی دوپا و دوباره دست چپش رو لیس زد، چراغ های کوچه پر پر زدن و خاموش شدن تاریک تاریک قبض روح شدم اینجا دیگه قشنگ حس کردم یه سری چیزهای ماورائی واقعیه و الان قراره خفت بشم کمی گذشت و چشمام به تاریکی عادت کرد و حس کردم توی تاریکی دو نفر وسط کوچه ایستادن خیالم راحت شد راه افتادم برق چشمای یکیشون رو دیدم ولی نوری نبود که چشماش برق بزنه از کنارشون رد شدم نگاهشون نکردم یه مقدار جلوتر از اون دو نفر انگار که برق بیاد چراغها روشن شد دلم قرص شد به خودم خندیدم که ‏مثل آدمهای ساده این چند دقیقه باورم شده بود این چیزها واقعیه و داشتم قالب تهی میکردم برگشتم عقب رو نگاه کردم کسی توی کوچه نبود انگار از اول هم کسی اونجا نبود همونجائی که اون دو نفر بودن حالا گربه نشسته بود و به من‌ نگاه میکرد چند لحظه بعد برگشت سر کوچه و پیچید توی خیابون ‏صورتم عرق کرد سرم درد گرفت انگار یکی داشت پیشونی و سرم رو فشار میداد سرم گیج رفت ... چشمام رو باز کردم نشسته بودم روی صندلی جلوی آشپزخونه توی خونه‌ی رفیقمون، خودش توی آشپزخونه بود گفت بیدار شدی خسته بودی انگار خوابت گرفت چای یا قهوه؟ نگاه کردم به اطراف راه‌پله سرجاش بود ‏انگار هیچ اتفاقی رخ نداده بود پرسیدم الان شبه یا روز؟ گفت شبه بابا خل شدی انگار همه‌ش یه ساعت خوابیدی، منم رفتم لامپ گرفتم برگشتم دیدم خوابی هنوز. گفتم اتفاقی رخ نداده گفت مثلن چی؟ گفتم داستان ارواح و اینجور چیزا تعریف نکردی؟ گفت نه یه خرده حرف زدیم بعد گفتی خوابت میاد خوابیدی. گفتم یهو گفتم خوابم میاد؟ گفت آره! پا شدم هرچقدر اصرار کرد نموندم آژانس گرفتم اومدم خوابگاه شلوارم رو در آوردم نگاه کردم به پام یه نقطه‌ی ریز قرمز روی پام بود شبیه جای سوزن.

پایان
برای درک بهتر قسمت اول رو بخونید.
داستان واقعی بود؟ بله متاسفانه
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
Forwarded from کافی کتاب
‏ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم بد از روی تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بود
هر که ببیند چو تو حور ای صنم

یک اردی‌بهشت روز سعدی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
‏چه دیر آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من این نیستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زیر سایه‌یِ آن بیدِ بی‌نشان مُرده است

سیدعلی صالحی
@boiereihan
‏دزدی بوسه عجب دزدی پُر منفعتی‌ست
که اگر بازستانند دو چندان گردد.

صائب تبریزی
@boiereihan
‏زن، در خواب مرد بیدار بود
مرد در خیال زن دست می‌کشید بر منحنی تن زن ... زن در خواب مرد چشمها را بسته بود
خیالی شیرین در تن یک اتفاق جاری بود.

#ای_لیا
@yekbashar
کاش می‌شد بوها را ذخیره کرد، یک جائی یکهو دلت تنگ که شد بازش کنی ...

#ای_لیا
@boiereihan
زن یک لحظه نگاه کرد به مرد، چشمها را بست، مرد دست کرده بود توی موهای زن، دست کشیده بود روی گودی کمر زن، لبهای زن را بوسیده بود، معاشقه‌ای نرم و سبک را ادامه داده بودند ... زن چشمها را باز کرد مرد رفته بود، صندلی کنار پنجره خالی شده بود زن بلند شد نشست جای مرد، عطر مرد توی فضای کافه مانده بود، زن بو کشید.

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
آدم هاي دنيا دو دسته اند ، كساني كه در حاشيه ايستاده اند و هوا را هدر مي دهند تا كساني كه در ميان صحنه درگيرند ، به سختي تنفس كنند.

هولا ... هولا - ناتاشا اميري
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
اینستاگرام من

https://www.instagram.com/iliya.7
Nana Mouskouri
Nana Mouskouri
le temps quil nous reste🎹🎙🎼
Nana Mouskouri
#موزیک
@boiereihan
سلام
فعلن که این کانال رو سرپا نگه داشتم و تا کی بتونم ادامه بدم خودم هم نمیدونم. یعنی حوصله باشه و انگیزه و اینطور چیزها و حمایت شما دوستان عزیز هم مزید بر علت ایشالا. خواهش میکنم کانال رو به دوستانتون معرفی کنید یا مطالب رو توی گروهها و کانالهای دیگه بازنشر کنید. والا این کانال رو فقط با عشق دارم اداره میکنم وگرنه نه دنبال درآمدی ازش هستم نه چیز دیگه.
ارادتمند شما ❤️❤️
ای لیا
@boiereihan
یه سری سوال درباره خودم تو اینستاگرام جواب دادم اگر خواستید تو هایلایت پرسش و پاسح میتونید پیدا کنید.
@bpiereihan
Aroom Ghadam Bezan
Masih & Arash Ap
آروم قدم بزن🎹🎙🎼
مسیح و آرش
#موزیک
@boiereihan
فروغ کشاورز - پریشان خانه
Forogh Keshavarz
#داستان‌صوتی 🎙
17. فروغ کشاورز - پریشان خانه
از مجموعه #داستان‌همشهری شماره 2
#ای‌لیا
Forwarded from کافی کتاب
دارم میرم شیره کش خونه. معتاد شدم، دارم میرم بعد از اینکه مواد کشیدم جُرم و جنایت کنم. آدم بکشم.

همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم میکنم باهاش شبا آدم میکشم، بعد دم صبح دوباره میرم شیره کش خونه. 

کلی تو این مدت آدم کشتم؛ واسه این که منو 

نشناسن سبیل مصنوعی میذارم، بعد میرم آدم میکُشم. به خاطرِ همینه که شبا هذیون میگم؛ چون دسته های مافیایی دنبالمن؛ دارن نقشه میکشن این خونه رو با دینامیت بترکونن...


یه چیزی بهت بگم مامان؛ بمیری بهتر از اینه که خُل باشی ولی فکر کنی سالمی.


اینچا بدون من- بهرام توکلی
#فیلم_دیالوگ
#کافی_کتاب
@kafiketab
‏آدمی حتی می‌تواند دلتنگ کسی شود که او را فقط در خیال خود دیده است.

لنا آندرشون
@boiereihan
‏در راسته‌ی عطر فروشان،
امشب
در بین هزار شیشه‌ی مشک و گلاب
می‌پرسم؛
دستمال عطر آگینی از نفس او چند؟

محمدعلی سپانلو
@boiereihan
Sabr Aoub
Javad Yasari
صبر ایوب🎹🎙🎼
جواد یساری
#موزیک
@boiereihan
Audio
معما🎹🎙🎼
جواد یساری
#موزیک
@boiereihan