درباره سوشا مکانی حرف میزنند. سر میر غذا توی شرکت. بعد بحث میرسد به فیلم پورنوی زهرا امیرابراهیمی. یکی شان میگوید من بار اول که دیدم خیلی ناراحت شدم، اعصابم خرد شد، اصلن با دید لذت بردن نگاه نکردم اما بار دوم چرا با قصد لذت بردن نگاه کردم!
اتفاقهای اطرافمان همینطور عادی میشوند، وجدان هم همینطور کم کم ته میکشد. اینکه چرا با قصد لذت نگاه کرده منظورم نیست که این به خود آن بیننده ربط داشته اما در کلیت مساله اشکال دارم اینکه همه چیزمان ته میکشد، کم کم میشویم آدمهایی بی تفاوت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اتفاقهای اطرافمان همینطور عادی میشوند، وجدان هم همینطور کم کم ته میکشد. اینکه چرا با قصد لذت نگاه کرده منظورم نیست که این به خود آن بیننده ربط داشته اما در کلیت مساله اشکال دارم اینکه همه چیزمان ته میکشد، کم کم میشویم آدمهایی بی تفاوت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من در تو
مثل قرص جوشانی
جوشیدم و تمام شدم
خاصیت عشق همین است
یکی می جوشد و یکی دیگر آرام می گیرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
مثل قرص جوشانی
جوشیدم و تمام شدم
خاصیت عشق همین است
یکی می جوشد و یکی دیگر آرام می گیرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
زنی برای مهمانی آماده میشود و مردی کت و شلوار پوشیده، نشسته است با گوشی موبایل وَر میرود و غر میزند و ساعت را نگاه میکند! چه چیزهائی را از دست می دهد ...
زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
در اعتراض به تجاوز به زنان آلمانی خانم مدل به صورت برهنه اعتراض کردن. خداییش هیکل تراشیده و برجستگی های خوبی داره! من هرچقدر سعی کردم به جنبه اعتراضیش بپردازم جنبه بصری خانم مدل نذاشت!!
+ من درک نمیکنم این سری اعتراضارو. بعد الان تو کامنت یکی از دوستان که این عکس رو گذاشته بود خانمی اشاره کرده بود اگر این خانم چاق و بد قواره بود باز حاضر بود اینکارو کنه! اصلن دیده میشد؟
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ من درک نمیکنم این سری اعتراضارو. بعد الان تو کامنت یکی از دوستان که این عکس رو گذاشته بود خانمی اشاره کرده بود اگر این خانم چاق و بد قواره بود باز حاضر بود اینکارو کنه! اصلن دیده میشد؟
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن را میکشد در آغوش،
طعم خیابان عوض میشود،
خاطره ای از گوشه چشم زن،
می غلتد روی گونه مرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
طعم خیابان عوض میشود،
خاطره ای از گوشه چشم زن،
می غلتد روی گونه مرد ...
#ای_لیا
@boiereihan
سلام
ای همه ی دردهای در من خفته
ملالی نیست
زندگی کوتاه است
و چشمان حقیقت که همیشه خواب است.
#ای_لیا
@boiereihan
ای همه ی دردهای در من خفته
ملالی نیست
زندگی کوتاه است
و چشمان حقیقت که همیشه خواب است.
#ای_لیا
@boiereihan
یه سریالی تلوزیون میداد این اواخر گمونم که انگار یه خانمی میره تو یه امام زاده ای و شب میمونه، متولی امام زاده ام تا صبح میشینه انگشتاشو میسوزونه که حواسش پرت شه نره سراغ اون خانم و بعد دچار گناه شه مثلن. حالا کاری نداریم که اصل این داستان برمیگرده به میرداماد و دختر شاه عباس، ولی انگار بای دیفالت اینجوریه از نظر آقایون و متولیان بالا که زن و مرد یه جا باشن حالت طبیعیش اینه که حتمن باید به هم تجاوز کنن. الان یکی از دوستان عکس یه بنر گذاشته بود که زن با مغازه دار زیاد حرف نزنه چون ممکنه اونم دلش چیزای اضافه تری بخواد. اینکه برخی آقایون تو برخورد با خانمها ممکنه به فازهای دیگه ای فکر کنن عجیب نیست، عجیب اینه که با این شکل ترببتی خودشونم دارن میگن که : ببین روال طبیعیش اینه که تو حتمن تو برخورد با یه زن یا یه مرد حتی در حد همین همکلامی دو سه خطی چیزای بیشتری هم بخوای. یعنی به فکر تجاوز کردن باشی! یعنی اینکه همونجا تو همون چندلحظه خانم رو پوست بکنی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدبختی حتی اگر در ثریا هم باشد، عده ای میروند و پیدایش میکنند و به تو ثابت میکنند که از تو بدبخترند!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
احمدآقا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن رفته بود توی بوتیک و گفته بود : از این لباس های رکابی میخوام!
فروشنده هم رفته بود چندتا زیر پیرهن آورده بود ریخته بود روی میز!
بنده خدا تا بیاید حالی کند که تاپ میخواهد، چند سکته ناقص را رد کرده بود.
فروشنده هم خندیده بود و زنهای نیم تنه ای را که روی هر کدام تاپی کشیده بود نشانش داد!
احمد اقا سر به زیر انداخته بود، از شرمِ زنهائی که سر نداشتند هرچند برجستگی سینه هایشان سر نداشته شان را توجیه میکرد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت آن قرمز را میخواهد.
شب که زری خانم با اصرار احمد آقا تاپ را پوشیده بود، چشمهایش برق میزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فروشنده هم رفته بود چندتا زیر پیرهن آورده بود ریخته بود روی میز!
بنده خدا تا بیاید حالی کند که تاپ میخواهد، چند سکته ناقص را رد کرده بود.
فروشنده هم خندیده بود و زنهای نیم تنه ای را که روی هر کدام تاپی کشیده بود نشانش داد!
احمد اقا سر به زیر انداخته بود، از شرمِ زنهائی که سر نداشتند هرچند برجستگی سینه هایشان سر نداشته شان را توجیه میکرد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت آن قرمز را میخواهد.
شب که زری خانم با اصرار احمد آقا تاپ را پوشیده بود، چشمهایش برق میزد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفته بود چیزی راجع به زن بنویس!
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!
#ای_لیا
@boiereihan
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!
#ای_لیا
@boiereihan
پرسید : به خدا معتقدی یا نه؟
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!
+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!
+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تعریف میکرد: با نامزدم روز اولی که عقد کرده بودیم راه افتادیم بریم خونه پدری، زن و شوهر جوون هیچی ندیده شب که شد تا صبح توی اتوبوس بیدار بودیم و همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و قربان صدقه هم رفتیم.
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.
+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.
+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته ام کنار "خودم"! روی نیمکتی در پارک لاله. کتاب میخوانم ... "خودم" هم دارد با ناخن هایش ور میرود. بلند میشود روی نیمکت می ایستد. بعد میرود روی لبه پشتی نیمکت! دستانش را باز میکند ... ناخودآگاه میگویم : نیافتی؟
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan