ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
زن را میکشد در آغوش،
طعم خیابان عوض میشود،
خاطره ای از گوشه چشم زن،
می غلتد روی گونه مرد ...

#ای_لیا
@boiereihan
سلام
ای همه ی دردهای در من خفته
ملالی نیست
زندگی کوتاه است
و چشمان حقیقت که همیشه خواب است.

#ای_لیا
@boiereihan
یه سریالی تلوزیون میداد این اواخر گمونم که انگار یه خانمی میره تو یه امام زاده ای و شب میمونه، متولی امام زاده ام تا صبح میشینه انگشتاشو میسوزونه که حواسش پرت شه نره سراغ اون خانم و بعد دچار گناه شه مثلن. حالا کاری نداریم که اصل این داستان برمیگرده به میرداماد و دختر شاه عباس، ولی انگار بای دیفالت اینجوریه از نظر آقایون و متولیان بالا که زن و مرد یه جا باشن حالت طبیعیش اینه که حتمن باید به هم تجاوز کنن. الان یکی از دوستان عکس یه بنر گذاشته بود که زن با مغازه دار زیاد حرف نزنه چون ممکنه اونم دلش چیزای اضافه تری بخواد. اینکه برخی آقایون تو برخورد با خانمها ممکنه به فازهای دیگه ای فکر کنن عجیب نیست، عجیب اینه که با این شکل ترببتی خودشونم دارن میگن که : ببین روال طبیعیش اینه که تو حتمن تو برخورد با یه زن یا یه مرد حتی در حد همین همکلامی دو سه خطی چیزای بیشتری هم بخوای. یعنی به فکر تجاوز کردن باشی! یعنی اینکه همونجا تو همون چندلحظه خانم رو پوست بکنی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدبختی حتی اگر در ثریا هم باشد، عده ای میروند و پیدایش میکنند و به تو ثابت میکنند که از تو بدبخترند!

#ای_لیا
@boiereihan
تنها ترین مرد روی زمین هم
دلی دارد
که روزی عاشق خرامان های زنی بوده است ...

#ای_لیا
@boiereihan
من دچار
تو هَم دچار
چاره چیست، جز هم آغوشی!

#ای_لیا
@boiereihan
احمدآقا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن رفته بود توی بوتیک و گفته بود : از این لباس های رکابی میخوام!
فروشنده هم رفته بود چندتا زیر پیرهن آورده بود ریخته بود روی میز!
بنده خدا تا بیاید حالی کند که تاپ میخواهد، چند سکته ناقص را رد کرده بود.
فروشنده هم خندیده بود و زنهای نیم تنه ای را که روی هر کدام تاپی کشیده بود نشانش داد!
احمد اقا سر به زیر انداخته بود، از شرمِ زنهائی که سر نداشتند هرچند برجستگی سینه هایشان سر نداشته شان را توجیه میکرد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت آن قرمز را میخواهد.

شب که زری خانم با اصرار احمد آقا تاپ را پوشیده بود، چشمهایش برق میزد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هوای خوب
همین نفس های توست ...

#ای_لیا
@boiereihan
گفته بود چیزی راجع به زن بنویس!
در حاشیه کتابش نوشتم : باران می آمد، مردی از کوچه ای خیس عبور میکرد، در میانه کوچه لبخندی زد!

#ای_لیا
@boiereihan
پرسید : به خدا معتقدی یا نه؟
گفتم : تو نگرشت به من تفاوتی ایجاد میکنه؟
گفت : نه!
گفتم : پس چرا میپرسی؟!

+ یاد بگیریم آدمها رو فقط با رفتارشون خط کشی کنیم نه عقاید درونیشون.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تعریف میکرد: با نامزدم روز اولی که عقد کرده بودیم راه افتادیم بریم خونه پدری، زن و شوهر جوون هیچی ندیده شب که شد تا صبح توی اتوبوس بیدار بودیم و همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و قربان صدقه هم رفتیم.
صبح موقع پیاده شدن پیرمردی من رو کشید کنارو گفت : مراقب باش این بوسیدنها زود به تب نشینه!
پیرمرد صندلی پشتی ما بود.

+ زندگی خیلی وحشی تر از این حرفاست. دو سال پیش از همدیگه جدا شدن!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته ام کنار "خودم"! روی نیمکتی در پارک لاله. کتاب میخوانم ... "خودم" هم دارد با ناخن هایش ور میرود. بلند میشود روی نیمکت می ایستد. بعد میرود روی لبه پشتی نیمکت! دستانش را باز میکند ... ناخودآگاه میگویم : نیافتی؟
پیرمردی که میگذشت می ایستد و نگاهی میکند ... سری به تاسف تکان میدهد و میرود. سرم داخل کتاب است. "خودم" هنوز دارد روی لبه ی نیمکت جولان میدهد. دست میکند از پشت سر شالم را بیرون میکشد! سوز میزند پس گردنم. از همانجا میپرد روی شاخه درخت مقابل. شال را به شاخه ای می بندد. کتاب را روی نیمکت ول میکنم و میرم زیر درخت و میگویم : تو روحت! یعنی تو روحم! لعنتی شالو بده!
نیشش تا بناگوش باز میشود و از همانجا میپرد روی سقف هنرهای تجسمی و بعد هم لابلای هیاهوی خیابان کارگر گم میشود ...
زیر درختی که آلبالو هم نیست ایستاده ام و دستمالم که نه شالم، آویزان شاخه ای ست آن بالا.
پیرمرد دوباره برمیگردد و اینبار به بالا نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. بعد زیر لب می خواند :

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبائی

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیا
دوباره شعری بگو
زخم های شهر را تازه کن
سینه های سوخته را
چشمهای بی گریه را
بیا تازه کن زندگی را

بیا
و شعری بگو
شاید زنی دوباره گیسویش را بدهد بر باد
و هوا پر شود از طعم احساس.
بیا و بنشین
روی لبهای تر یک تنهایی
روی خیال پیچیده در خاطرات.

بیا فقط
بیا و تازه کن نفسهای زندگی را.
شعر هم نگفتی
بیا فقط.

#ای_لیا
@boiereihan
آدم یکبار می میرد
یک صبح بلند میشود و میبیند دیگر نمیشود بوسید!

#ای_لیا
@boiereihan
این بوها تو را رها نمی کند
یک روز ناغافل
چند سال بعد
در پیچ کوچه ای
باز تو را زمین می زند!

#ای_لیا
@boiereihan
چای را میگذارد روی میز و میپرسد : "مهندس داره میشه چهارماه! دی هم تموم شه چهارماهه حقوق نگرفتیم. شما که عین خیالت نیست ماها چکار کنیم." لبخندی میزنم. حوصله ادامه دادن این بحث را ندارم. خودش میفهمد. زیر لب همچنان دارد غرغر میکند و دور میشود. نگاه میکنم به بیرون. آن بالا توی افق شمال شهر کوهها پیدا نیست. انگار دوباره آلودگی بالا زده است. گوشی را نگاه میکنم. زنگ نزده. از صبح زنگ نزده. دلم هیچ جا نمیرود. همینجا توی سینه ام میماند. گوشی را رها میکنم روی میز. میخورد به لیوان چای. صدای جرینگی میدهد. چای توی لیوان موج میخورد، باد توی موهایش موج ایجاد میکند، موها از زیر شال بیرون می زند، نرم میخندد، دست میکند و طره مو را می آورد جلوی چشمهایش، میپیچد دور انگشت اشاره. نگاه میکند و دوباره میخندد. گوشی میلرزد، دلم میلرزد، اسم ام اس تخفیف فروش زمستانه فلان شرکت است. گوشی را جمع میکنم توی دستانم، بالا می آورم، دستهای مشت شده را میگذادم روی لبهایم.. تکیه میدهم به صندلی، چشمهایم را ریز میکنم، نگاه میکنم به شمال، سعی میکنم برفهای روی کوه را ببینم.

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
گفت از این بدتر هم میشود که مرد بخواهد گریه کند و بگویند که مرد گریه نمیکند!
گفتم بدترش را دیدم، مرد گریه میکرد و الباقی میخندیدند، باور نمیکردند!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan