کینه و نفرت مثل یک نقطهی سیاه توی وجود آدم بوجود میاد و با فکر کردن بهش هی بزرگتر میشه و آخرسر تمام وجود آدم رو سیاه میکنه و آدم تبدیل به موجودی خسته میشه که بار این نفرت رو به دوش میکشه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ یه توصیه برات دارم، به زنها نزدیک نشو.
- بدون زن انگار توی زندانی.
فیلمِ Public enemies
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
- بدون زن انگار توی زندانی.
فیلمِ Public enemies
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
قطار که ترمز کرد زن که ایستاده بود جلوی مرد و وقتی مرد حرف میزد به چشمهایش نگاه میکرد پرت شد توی بغل مرد، مرد دست آزادش را حلقه کرد دور شانههای زن، زن سرش را گذاشت روی سینهی مرد. مرد هنوز حرف میزد و توی چشمهای زن میشد حس یک آرامش ابدی را دید.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه زندگی زیباست، شبیه دیدن صورت دخترک خوابآلودی که صبح توی تختش نشسته و موهایش پریشان است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه سری اشتباهات رو میشه جبران کرد ولی یه سری اشتباهات رو نمیشه جبران کرد فقط میتونی ترک کنی و دیگه ادامه ندی، هر از گاهی هم یادآوری میشه برات و عذاب وجدانش تا ابد باهات هست.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من به چشم زخم اعتقادی ندارم، یه نفر توی شرکت هست که میگن چشماش شوره، بچهها اگر چیزی خریده باشن یا کاری کرده باشن بهش نمیگن، انگار هربار گفتن اینم تعریف کرده اون وسیله از بین رفته یا طرف کارش به بیمارستان کشیده، امروز حرف ماشین اصلاح بود گفتم یه رمینگتون خریدم ۵ سال پیش حدود ۱۵۰ تومن الان نزدیک دو تومنه، خیلی خوبه، اینم تعریف کرد که آره ایول چیز خوبیه و خوب شارژ نگه میداره و قس علی هذا، سر نهار یکی از بچهها گفت با ماشین اصلاحت خداحافظی کن گفتم بیخیال بابا، اومدم خونه قبل از حموم گفتم ریشم رو بزنم، زدم به شارژ و یهو گفت جیززززز و سوخت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن توی چت برای مرد نوشت: گاهی بیشتر سر بزن، گاهی بیشتر از خودت بگو، گاهی یک چای بیشتر بمان، گاهی فقط ... زن همه چیز را گفت ولی نگفت دلتنگ میشود.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
ترافیک بود، حالم خوب نبود، دلم گرفت، رقیق شدم، حس کردم میخوام گریه کنم، گفتم پیاده میشم، وسط اتوبان حکیم، پیاده شدم، نشستم کنار ایستگاه آتش نشانی، یه مقدار گذشت یکی از ایستگاه اومد بیرون گفت آقا حالتون خوبه؟ گفتم آب دارید؟ گفت چای میخوری؟ برام چای آورد با کلوچه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
14 مهر روز تهران
تهران شبیه کودک خسته ایست که ظهر از مدرسه آمده است و بوی پلو را توی خانه میشنود و کیف و کتاب را گوشه ای پرت میکند و مینشیند پای تلوزیون تا مادرش آن پلو و خورشت خوشمزه را برایش بیاورد. بعدش چرتی بزند و عصر با کلافگی مشقهایش را بنویسد و به فکر فردا باشد.
@boiereihan
تهران شبیه کودک خسته ایست که ظهر از مدرسه آمده است و بوی پلو را توی خانه میشنود و کیف و کتاب را گوشه ای پرت میکند و مینشیند پای تلوزیون تا مادرش آن پلو و خورشت خوشمزه را برایش بیاورد. بعدش چرتی بزند و عصر با کلافگی مشقهایش را بنویسد و به فکر فردا باشد.
@boiereihan