Forwarded from ایلیا
تصویر عریان یک زن زیباست
به پهلو چرخیده باشد، کمی از انحنای زیر کمرش تا پشت ساقهایش سر را به عقب بچرخاند کمی هم لبخند کمی هم انحنای گردی پستانهایش
تصویر عریان یک زن زیباست ...
#ای_لیا
@boiereihan
به پهلو چرخیده باشد، کمی از انحنای زیر کمرش تا پشت ساقهایش سر را به عقب بچرخاند کمی هم لبخند کمی هم انحنای گردی پستانهایش
تصویر عریان یک زن زیباست ...
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
قلب اینطور است: یادش نمیرود، تو را در گوشهای نگه میدارد حتی اگر ذهن فراموشت کرده باشد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
حال رقیق
وقتی آدمی احساسش نازک میشود، در مرز باریک هستی و نیستی، یک حال غریب سبک، شبیه وزیدن نسیم روی پوست عرق کردهی صورت، چشمها را ببندی، خیال برود، تو بروی، جهانی برود.
#ای_لیا
@boiereihan
وقتی آدمی احساسش نازک میشود، در مرز باریک هستی و نیستی، یک حال غریب سبک، شبیه وزیدن نسیم روی پوست عرق کردهی صورت، چشمها را ببندی، خیال برود، تو بروی، جهانی برود.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن وبعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
من از اول مهر عکس ندارم، محل ما از این قرتیبازیها نبود، با چهار موهامون رو زدن بردن مدرسه ول کردن برگشتن. ۶ ساله بودم، پیاده ۲ کیلومتر راه رو برگشتم خونه. الان بهش فکر میکنم میگم نکنه بچه سر راهی بودم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
زن توی خودش مچاله شد، اتاق تاریک بود، از توی پنجره خنکی و سردی میزد روی تن زن، زن بیشتر خودش را جمع کرد، پیراهن مرد را دور خودش کشید، نفس کشید، آرام نشد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤1
Forwarded from ایلیا
تو را دوست داشتهام
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر.
#ای_لیا
@boiereihan
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود برادرها برای خواهرهایشان چیزی بگیرند و شب یلدا هدیه بدهند. ما یک عمه داشتیم. چهار برادر برای خواهرشان هدیه میگرفتند, عمه توی کرج ساکن بود, شب یلدا میرفتیم خانه عمه جان. همه عموها بودند, انار بود, هندوانه بود, تنقلات بود, دور کرسی جا نمیشد, ما بچه ها توی سروکله هم میزدیم, زمان از دست همه در میرفت, گاهی ساعت دو سه شب میرسیدیم خانه و فردایش هم مدرسه بود و بزرگترها هم باید سرکار میرفتند ولی باز کسی خسته نبود, آن دور هم بودنها انگار انرژی بیشتری به آدم میداد, یادم هست یکی دوباری برف هم آمد آن سالها, شب یلدا رنگ داشت آنموقع ها, مثل حالا سرد و خاکستری نبود, مثل حالا توی هیاهوی زندگی گم نشده بود, از یک جایی به بعد انگار کوچه ای را اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan