Forwarded from ایلیا
گفت خدا لابد زن را که می آفریده حال خوبی داشته، آرام آرام اجزاء و ترکیبات را جمع کرده کنار هم. مثلن دست کشیده روی سر زن وبعد موها را آورده پایین دست گذاشته توی گودی کمر زن و کمی فرو داده و بعد گردی باسن را کشیده بیرون. دستهایش بوی گل رز میداده وقتی داشته چشمهای زن را خلق میکرده منحنی در منحنی زن را رسم کرده. برجستگی سینه ها را، کشیدگی رانها را، خودش هم عاشق شده لابد!
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
@boiereihan
گفت سرآخر گمانم شکم زن را بوسیده و ادامه خلقت را سپرده به زن!
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
من از اول مهر عکس ندارم، محل ما از این قرتیبازیها نبود، با چهار موهامون رو زدن بردن مدرسه ول کردن برگشتن. ۶ ساله بودم، پیاده ۲ کیلومتر راه رو برگشتم خونه. الان بهش فکر میکنم میگم نکنه بچه سر راهی بودم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
زن توی خودش مچاله شد، اتاق تاریک بود، از توی پنجره خنکی و سردی میزد روی تن زن، زن بیشتر خودش را جمع کرد، پیراهن مرد را دور خودش کشید، نفس کشید، آرام نشد.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤1
Forwarded from ایلیا
تو را دوست داشتهام
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر.
#ای_لیا
@boiereihan
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
که در نهایت دلتنگی
نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد.
ایلهان برک
#شعر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود برادرها برای خواهرهایشان چیزی بگیرند و شب یلدا هدیه بدهند. ما یک عمه داشتیم. چهار برادر برای خواهرشان هدیه میگرفتند, عمه توی کرج ساکن بود, شب یلدا میرفتیم خانه عمه جان. همه عموها بودند, انار بود, هندوانه بود, تنقلات بود, دور کرسی جا نمیشد, ما بچه ها توی سروکله هم میزدیم, زمان از دست همه در میرفت, گاهی ساعت دو سه شب میرسیدیم خانه و فردایش هم مدرسه بود و بزرگترها هم باید سرکار میرفتند ولی باز کسی خسته نبود, آن دور هم بودنها انگار انرژی بیشتری به آدم میداد, یادم هست یکی دوباری برف هم آمد آن سالها, شب یلدا رنگ داشت آنموقع ها, مثل حالا سرد و خاکستری نبود, مثل حالا توی هیاهوی زندگی گم نشده بود, از یک جایی به بعد انگار کوچه ای را اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی میکند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤2
Forwarded from ایلیا
روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
❤1🥰1
پارسال برای بازدید از پروژهای رفتیم کارخانه فولاد اهواز، مناقصه بود و از دو سه تا شرکت دیگه هم اومده بودن، متولی پروژه که دکتر صداش میزدن مارو برداشت برد و به شکل میدانی درباره پروژه توضیح داد، اینوسط خانمی بود که از یک شرکت دیگه اومده بود، ابتدا و انتهای پروژه طولانی بود و حدود ۱ کیلومتری پیادهروی داشتیم، یک جایی من عقبتر میرفتم، این خانم هم پا شل کرد و اومد عقبتر و گفت خیلی گرمه، گفتم اهوازه دیگه، توی زمستون هم گرمه، گفت نه من زیاد میام اینطوری نیست، گفتم من چندباری اومدم همیشه همین بوده، سیگار درآورد تعارف کرد به من، گفتم نمیکشم، گفت پاستوریزهای؟ گفتم ترک کردم. خیلی وقته. گفت عه یعنی یه پک هم نمیزنی؟ گفتم نه ۲۰ سالی هست ترک کردم و یه سری چیزهای دیگه هم گفتم در باب ترک سیگار. گفت من بکشم؟ گفتم بکش فضای بازه. یکی کشید، دومی رو ولی روشن نکرد، بین لبهاش نگه داشت و سرآخر گذاشت توی پاکت و گفت پس منم ترک میکنم از همین الان، گفتم هوم، چه خوب ولی سخته اوایلش آدم عصبی میشه، آب زیاد بخور و چندتا حرکت ورزشی هست که انجام بدی خوبه، هوازی و بزیهوازی. گفت عه ورزشکار هم که هستی؟ گفت همه چی تکمیلی یا اداش رو در میاری؟ گفتم اداش رو در میارم، گفت بهت نمیاد اینطور با یه خانم راحت حرف بزنی، گفتم راحت که نه ولی معمولیه، گفت هووم. آخرای کار که بازدید تموم شد اومدیم دفتر و جلسه و بعد خداحافظی که هرکه رود خانه خود، دم در جلوی ورودی کارخونه منتظر تاکسی بودم اومد و گفت عه داری میری؟ گفتم آره ساعت ۵ پرواز دارم، یه سیگار گذاشت بین لبهاش و فندک زد، گفتم ترک کرده بودی که؟ گفت نه قبل از نهار یکی بکشم بعدش دیگه ترک ترک ترک! دود رو داد بیرون و گفت تا ۵ خیلی مونده بریم نهار بخوریم؟ یه خرده مکث کردم و گفتم باید برم خونه دوستی که قول دادم اومدم اهواز بهش سر بزنم. ببخشید. سیگارش رو که کشید آخرای سیگارش بود که تاکسی رسید گفتم من برم با اجازتون، اومدم سوار بشم گفت شمارهتو ندادی که؟ بعد خودش گفت عیب نداره از دکتر میگیرم. خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی ویادم افتاد اصلن به دکتر شماره ندادم. تاکسی گفت کجا بریم؟ گفتم برو سمت کارون، پل سفید.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
Forwarded from ایلیا
❤1👏1
Forwarded from ایلیا
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست.
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
❤2🥰1