Forwarded from ایلیا
آدمی اگر از درد درونش نمیگوید نه اینکه رنجی نمیبرد، فقط نمیخواهد خیال نسیم که از کنار دیوار کوچهای بن بست میگذرد مکدر شود.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤7👍7👏4
طبقه سوم پلاک هفت کوچه بنبست اول
مرد دارد یک جایی از ماشین لباسشویی را باز میکند، قطعهای را میخواهد تعویض کند، سرش گرم کار است زن ایستاده توی آشپزخانه بعد میرود یک جایی توی هال مرد متوجه نمیشود به زن میگوید دستمال کهنهای بدهد تا توی ماشین را تمیز کند، جوابی نمیدهد دوباره میگوید و بعد برمیگردد میبیند زن نیست، توی هال دارد توی گوشی چیزی را نگاه میکند، نشنیده، مرد بلند میشود دستمال کهنه را پیدا میکند میرود توی هال موهای زن را میبوسد و لبخند میزند. زن گوشی را میگذارد روی میز، نگاه میکند به مرد و میگوید: بذار یه چای بریزم برات خستگی در کن. چشمهای مرد میخندند.
طبقه پنجم پلاک ۱۲ خیابان هفتم
ساعت نزدیکهای ۷ صبح است، مرد از حمام بیرون آمده، توی اتاق خواب دنبال لباس میگردد، زن را صدا میکند، زن توی آشپزخانه صبحانه اماده میکند صدای مرد را نمیشنود، مرد از اتاق بیرون میاید: مگه صدات نکردم نمیشنوی؟ زن جا میخورد: نشنیدم، ببخشید. مرد به زن میگوید گفتم لباس سرمهایه کو؟ زن میگوید توی ماشین است و نشسته، مرد کلافه است، برمیگردد توی اتاق و لباس دیگری میپوشد.
+ ما خودمون انتخاب میکنیم کدوم باشیم. من درباره یک مرد نوشتم درباره زن هم صدق میکنه. رد شدن از این چیزهای کوچک و توجه نکردن بهشون و درک اینکه وقتی دوست داریم همدیگهرو از یک سری چیزها باید بگذریم. شریک زندگیمون را ولو برای یک لحظه ناراحت نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد دارد یک جایی از ماشین لباسشویی را باز میکند، قطعهای را میخواهد تعویض کند، سرش گرم کار است زن ایستاده توی آشپزخانه بعد میرود یک جایی توی هال مرد متوجه نمیشود به زن میگوید دستمال کهنهای بدهد تا توی ماشین را تمیز کند، جوابی نمیدهد دوباره میگوید و بعد برمیگردد میبیند زن نیست، توی هال دارد توی گوشی چیزی را نگاه میکند، نشنیده، مرد بلند میشود دستمال کهنه را پیدا میکند میرود توی هال موهای زن را میبوسد و لبخند میزند. زن گوشی را میگذارد روی میز، نگاه میکند به مرد و میگوید: بذار یه چای بریزم برات خستگی در کن. چشمهای مرد میخندند.
طبقه پنجم پلاک ۱۲ خیابان هفتم
ساعت نزدیکهای ۷ صبح است، مرد از حمام بیرون آمده، توی اتاق خواب دنبال لباس میگردد، زن را صدا میکند، زن توی آشپزخانه صبحانه اماده میکند صدای مرد را نمیشنود، مرد از اتاق بیرون میاید: مگه صدات نکردم نمیشنوی؟ زن جا میخورد: نشنیدم، ببخشید. مرد به زن میگوید گفتم لباس سرمهایه کو؟ زن میگوید توی ماشین است و نشسته، مرد کلافه است، برمیگردد توی اتاق و لباس دیگری میپوشد.
+ ما خودمون انتخاب میکنیم کدوم باشیم. من درباره یک مرد نوشتم درباره زن هم صدق میکنه. رد شدن از این چیزهای کوچک و توجه نکردن بهشون و درک اینکه وقتی دوست داریم همدیگهرو از یک سری چیزها باید بگذریم. شریک زندگیمون را ولو برای یک لحظه ناراحت نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤6👍4
میگه زنی که عاشق مردی شد قیافه و هیکل و قد و این چیزها براش مهم نیست، عاشق وجودشه ولی تا وقتی عاشق نشده براش مهمه، هیشکی عاشق ما نمیشه آقای [...]، چون اینارو نداریم، چون خوشگل نیستیم. با نوک انگشت زد به مهره چشمنظر آویزون از آینه. اتوبان یخ زده بود، برف میزد توی شیشه ماشین.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤6
زن چای را ریخته بود توی لیوان و گذاشته بود توی جالیوانی ماشین، مرد برگشت به سمت زن، لبخند میزد، آفتاب از توی شیشه ماشین یک وری صورت مرد را روشن کرده بود، زن چیزی پرسیده بود انگار، مرد داشت توضیح میداد، گاه فرمان را ول میکرد و با دستهایش چیزی را ترسیم میکرد توی هوای ماشین، زن نگاه میکرد به صورت مرد، دست گذاشت روی پشتی صندلی مرد، مرد تکیه داد به صندلی، زن آرام موهای پشت سر مرد را نوازش میکرد، جاده توی جنگل میرفت، مرد لیوان را برداشت و گاهی وسط حرفهایش چای را هم نوشید، زن نگاه میکرد به صورت مرد، آرام سرش را گذاشت روی دست مرد که روی دنده ماشین بود. نسیم خنکی از پنجره ماشین میزد توی موهای زن.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
❤7👍4
برگشت گفت: خونهای که حالش خوبه بوی زن و غذا میده. گفتم یعنی زن بشینه توی خونه فقط غذا بپزه؟ گفت نه! نمیدونم چطور بگم، سر راستش میشه اینکه زن به خونه رنگ میده. از فلاسک استیل قدیمی پدرم دوتا چای ریختم توی لیوان کاغذی، یک جایی توی جاده ملایر زده بودیم کنار. برف سفید کرده بود همهجارو، نگاه کرد به ساعش و گفت ظهر میرسیم کارخونه، گفت میشینی پشت فرمون؟ گفتم با این چشما؟ نمیتونم. لیوان رو گرفت توی دستش نگاه کرد، بخار از روی لیوان بلند میشد و یک جایی توی هوا گم میشد، هورت کشید، پرسیدم دختره چی شد؟ نگاه کرد به تهمانده چای توی لیوان، روی پاهاش نشست، ته چای رو خالی کرد روی برفها، حفره قهوهای رتگی روی برف باز شد، گفت: خیلی خوبه، خودت گفتی بهم خیلی زنه یادته؟ اولین بار که عکسش رو نشونت دادم و گفتم چطوره فقط تو گفتی خیلی زنه، هرکی دید گفت خوشگله فقط تو گفتی خیلی زنه، دلم قرص شد، امشب برگشتیم میبرمش بیرون، میخوام بگم تو زنی هستی که قراره به خونهام رنگ بدی. لیوان خودم رو پر کردم، گفتم بریزم؟ گفت نه! رفت جلوی ماشین، تکیه داد، از توی پاکت سیگاری گذاشت لای لبهاش، روشن نکرد، برگشت طرف من و گفت: چند ساله ترک کردی؟ ۲۰ سال؟ گفتم ۲۱ سال و ۳ ماه، روزش رو دیگه یادم نیست. گفت منم باید ترک کنم، سیگار رو گذاشت توی پاکت، نشست توی ماشین، استارت زد، هوا سرد بود و نبود، آسمون آبی و زمین برفی منظره غریبی بود، چای رو خوردم فلاسک رو برداشتم نگاه کردم از توی شیشه عقب دیدم داره با گوشی حرف میزنه، برگشتم تکیه دادم به صندوق، نگاه کردم به ته اتوبان، جایی که میرفت بین تپهها و گم میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤9👍5
یکی از دوستان نوشته آدمیزاد عجیبه، یه روزی یکی رو اونقدر دوست داره که بدون اون زندگی براش سخته و یه روز دیگه از آوردن اسم همون آدم حالش به هم میخوره. این خاصیت سیال بودن زندگیه، اینکه میگذره، اینکه زخم میشیم و خوب میشیم و هربار نگاه میکنیم به جای اون زخمها، بهش میگن تجربه. گاهی هم ممکنه زخمها خوب نشن، تبدیل بشن به تروما، هی یاداوری کنیم و دوباره زخم بشیم.
فرصتها چون ابر گذرا میرن و فرصتهای جدیدتری میان، اون جای زخمها به ما یادآوری میکنن که اینبار از تجربیات خودمون و دیگران استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فرصتها چون ابر گذرا میرن و فرصتهای جدیدتری میان، اون جای زخمها به ما یادآوری میکنن که اینبار از تجربیات خودمون و دیگران استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍11❤4
Forwarded from ایلیا
مرد دارد فکر میکند به اینکه زن موهایش را نرم برس میکشد لابد! زن برس را میکشیده روی موهایش و برس که میرسیده ته موها دست میگذاشته روی برس و نگاه میکرده. به چندتایی تار موی داخل برس. مرد به این فکر میکند که زن موها را از دو طرف فرق برس میکشد، تازه از حمام آمده لابد، هنوز بوی رطوبت و شامپو توی فضای اتاق جریان دارد. مرد چشمها را میبندد، صورتش را جلو می آورد، تا جاییکه میرسد به خیسی موهای زن. پشت گردن زن. زن نشسته است، پشت گردنش حس خنکی میدود، برمیگردد، کسی نیست. مرد هنوز چشمهایش را بسته است ...
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
❤8🔥1
پراید درب و داغان جلوی پایم ترمز زد گفتم مستقیم گفت بیا بالا فقط عقب بشین صندلی جلوم ترکیده، صندلی جلو واقعن ترکیده بود، یک جوری ناسور بود، کمی جلوتر افتادیم وسط ترافیک، قاطی بقیه، هیچکس اعصاب ندارد انگار، آخر سال است، جلوتر زنی جوان سوار شد، جوان یعنی از من کوچکتر، حالا چقدر کوچکتر نمیدانم، جابجا شدم، نشست و گفت آقا صدای ضبطتون رو کم کنید، حمیرا آرام شد توی ضبط ماشین، خاطرات شمال داشت کمرنگ میشد که زن یکهو گفت پاستیل ندارم، با موبایل حرف میزد، بعد صدایش آرام شد و یک جایی از مسیر گفت پیاده میشم، ۱۰ تومنی را داد به راننده و سر خورد توی شلوغی، راننده کمی دور که شد گفت آقا داستان پاستیل رو فهمیدی دیگه؟ نگاه کردم توی آینه، نصف صورت مرد به من نگاه میکرد، "نمیدونم پاستیل بود دیگه" راننده خندید، گفت نه آقا پاستیل یعنی جریان، گفتم به من و شما چه، هر کوفتی هست، پیاده میشم، گفت اعصاب نداری ها، و اعصاب نداشتم، موضوعی از دستم در رفته است که میشد مدیریتش کرد و تدبیرش سخت شده متاسفانه، منتظر نشستهام حل شود، حل کند یعنی، به نفع من حل کند. پیاده شدم و توی سرمای آخرشب اسفند راه افتادم، پیادهرو شلوغ نبود، فکر میکنم به اینکه آینده، یکسال دیگر اینموقع چگونه است، هستم؟ نمیدانم چه میشود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍10❤3
زن سی و چند ساله است، لوند و زیباست، شبیه آن رنگ آبی سبز خلیج فارس که آفتاب ساعت ۵ عصر یک روز تابستانی آرام پخش میشود روی دریا، انگار شرابی کهنه را باز کرده باشی و رنگ قرمزش یکهو توی چشمهایت را پر کند و لبخند بزنی، زن توی آن لباس شب مشکی انگار دارد یک نقاشی بینقص از خلقت را ترسیم میکند، آرام گام برمیدارد و نوک کفش مشکی از زیر لباس شب بلندش روی زمین چیزی را نقش میزند، زن سی و چند ساله است و انگار هنوز آن دختر ۱۹ ساله است که جایی در زمان منجمد شده است، همان دختری که زندگی توی چشمهایش دارد چای مینوشد.
+ برای زنی سی و چند ساله
@boiereihan
+ برای زنی سی و چند ساله
@boiereihan
❤24👏1
Forwarded from ایلیا
❤16👍2
گفته بود زندگی وقتی حالش خوب است یک حال رقیق است، شبیه زنی که توی یکی از روزهای اوایل مهر توی شرجی رو به سرمای یک عصر پائیزی ایستاده است توی ساحل، موج میزند توی ساحل، میرسد به پاهای زن که پاچه شلوار را کمی بالا داده باد میزند توی موهایش چسبناک و کمی هم شن لابلای موهایش، نگاه میکند به یک جایی آن دورها روی خط افق دریا، نوج که برمیگردد، پاهای زن کمی توی شن فرو میرود، خنکی میدود توی پاهای زن، میآید بالاتر، زیر قفسه سینه زن، توی دل زن غنج میزند، زن لبخند میزند.
گفته بود اینطور است حال زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفته بود اینطور است حال زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤7👏1
Forwarded from ایلیا
زن توی آینه نگاه میکرد به فاصله عریان بین تاپ و و دامن کوتاهش خطها و ترکهای پوستی شکم را نگاه میکرد کف دستها را گذاشت روی شکم، خندید، دستها را برد و موها را جمع کرد بالا، موها را با دست چپ گرفت و با دست راست کش را بست دور موها، از آینه فاصله گرفت و چرخید، دامن و موها چرخیدند.
+داستانک
@boiereihan
+داستانک
@boiereihan
❤9
Forwarded from ایلیا
در ایستگاه مترو آزادی یک نهنگ از یک سر تونل وارد میشود، چرخی میزند از خروجی خیابان بهبودی بالا میرود! پسری می پرد دم نهنگ را بگیرد. کله پا میشود وسط شکاف ریل ها! میپرم پائین بچه را بلند کنم. زانویش زخمی شده است ... نهنگ را با دست نشان میدهد. میگویم من هم دیده ام!
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤6
گفته بود آن زن را میبینی، آن زن حال مرا خوب میکند، آن زن تراز ناتراز من را میزان میکند. اشاره کرده بود به قلبش جایی که زن آرام نفس میکشید و گفته بود آن زن نفس های بودن را در میان این همه "نبودن" جا میآورد.
و آن زن لابد حال خوبی داشته با مرد که حال مرد را خوب میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
و آن زن لابد حال خوبی داشته با مرد که حال مرد را خوب میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
🥰7❤4👏2
Forwarded from ایلیا
زنی برای مهمانی آماده میشود و مردی کت و شلوار پوشیده، نشسته است با گوشی موبایل وَر میرود و غر میزند و ساعت را نگاه میکند! چه چیزهائی را از دست می دهد ...
زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤14
Forwarded from ایلیا
بیشتر احساس از سر انگشتان منتقل میشود. از توی دستها. وقتی دستش را میگیری، نرم انگشتانت را میکشی پشت دستش، تمام آن حس دوست داشتن را منتقل میکنی. دست ها حرفهای ناگفتنی را منتقل میکنند، حرفهایی که از سرانگشتان منتقل میشود. حرفهایی که نمیشود گفت، میشود دستش را گرفت توی چشمهایش نگاه کرد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤10
