ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
Forwarded from ای‌لیا
مرد دارد فکر میکند به اینکه زن موهایش را نرم برس میکشد لابد! زن برس را میکشیده روی موهایش و برس که میرسیده ته موها دست میگذاشته روی برس و نگاه میکرده. به چندتایی تار موی داخل برس. مرد به این فکر میکند که زن موها را از دو طرف فرق برس میکشد، تازه از حمام آمده لابد، هنوز بوی رطوبت و شامپو توی فضای اتاق جریان دارد. مرد چشمها را میبندد، صورتش را جلو می آورد، تا جاییکه میرسد به خیسی موهای زن. پشت گردن زن. زن نشسته است، پشت گردنش حس خنکی میدود، برمیگردد، کسی نیست. مرد هنوز چشمهایش را بسته است ...

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
8🔥1
پراید درب و داغان جلوی پایم ترمز زد گفتم مستقیم گفت بیا بالا فقط عقب بشین صندلی جلوم ترکیده، صندلی جلو واقعن ترکیده بود، یک جوری ناسور بود، کمی جلوتر افتادیم وسط ترافیک، قاطی بقیه، هیچکس اعصاب ندارد انگار، آخر سال است، جلوتر زنی جوان سوار شد، جوان یعنی از من کوچکتر، حالا چقدر کوچکتر نمیدانم، جابجا شدم، نشست و گفت آقا صدای ضبطتون رو کم کنید، حمیرا آرام شد توی ضبط ماشین، خاطرات شمال داشت کمرنگ میشد که زن یکهو گفت پاستیل ندارم، با موبایل حرف میزد، بعد صدایش آرام شد و یک جایی از مسیر گفت پیاده میشم، ۱۰ تومنی را داد به راننده و سر خورد توی شلوغی، راننده کمی دور که شد گفت آقا داستان پاستیل رو فهمیدی دیگه؟ نگاه کردم توی آینه، نصف صورت مرد به من نگاه میکرد، "نمیدونم پاستیل بود دیگه" راننده خندید، گفت نه آقا پاستیل یعنی جریان، گفتم به من و شما چه، هر کوفتی هست، پیاده میشم، گفت اعصاب نداری ها، و اعصاب نداشتم، موضوعی از دستم در رفته است که میشد مدیریتش کرد و تدبیرش سخت شده متاسفانه، منتظر نشسته‌ام حل شود، حل کند یعنی، به نفع من حل کند. پیاده شدم و توی سرمای آخرشب اسفند راه افتادم، پیاده‌رو شلوغ نبود، فکر می‌کنم به اینکه آینده، یکسال دیگر اینموقع چگونه است، هستم؟ نمیدانم چه می‌شود.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍103
زن سی و چند ساله است، لوند و زیباست، شبیه آن رنگ آبی سبز خلیج فارس که آفتاب ساعت ۵ عصر یک روز تابستانی آرام پخش می‌شود روی دریا، انگار شرابی کهنه را باز کرده باشی و رنگ قرمزش یکهو توی چشمهایت را پر کند و لبخند بزنی، زن توی آن لباس شب مشکی انگار دارد یک نقاشی بی‌نقص از خلقت را ترسیم می‌کند، آرام گام برمی‌دارد و نوک کفش مشکی از زیر لباس شب بلندش روی زمین چیزی را نقش می‌زند، زن سی و چند ساله است و انگار هنوز آن دختر ۱۹ ساله است که جایی در زمان منجمد شده است، همان دختری که زندگی توی چشمهایش دارد چای می‌نوشد.

+ برای زنی سی و چند ساله
@boiereihan
24👏1
Forwarded from ای‌لیا
‏در میان آدمها یکی هست که صدایش با بقیه فرق دارد وقتی تو را به نام کوچک میخواند!

#ای_لیا
@boiereihan
16👍2
گفته بود زندگی وقتی حالش خوب است یک حال رقیق است، شبیه زنی که توی یکی از روزهای اوایل مهر توی شرجی رو به سرمای یک عصر پائیزی ایستاده است توی ساحل، موج میزند توی ساحل، میرسد به پاهای زن که پاچه شلوار را کمی بالا داده باد میزند توی موهایش چسبناک و کمی هم شن لابلای موهایش، نگاه می‌کند به یک جایی آن دورها روی خط افق دریا، نوج که برمیگردد، پاهای زن کمی توی شن فرو میرود، خنکی میدود توی پاهای زن، می‌آید بالاتر، زیر قفسه سینه زن، توی دل زن غنج میزند، زن لبخند میزند.

گفته بود اینطور است حال زندگی.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
7👏1
Forwarded from ای‌لیا
‏زن توی آینه نگاه می‌کرد به فاصله عریان بین تاپ و و دامن کوتاهش خطها و ترکهای پوستی شکم‌ را نگاه می‌کرد کف دستها را گذاشت روی شکم، خندید، دستها را برد و موها را جمع کرد بالا، موها را با دست چپ گرفت و با دست راست کش را بست دور موها، از آینه فاصله گرفت و چرخید، دامن و موها چرخیدند.

+داستانک
@boiereihan
9
Forwarded from ای‌لیا
در ایستگاه مترو آزادی یک نهنگ از یک سر تونل وارد میشود، چرخی میزند از خروجی خیابان بهبودی بالا میرود! پسری می پرد دم نهنگ را بگیرد. کله پا میشود وسط شکاف ریل ها! میپرم پائین بچه را بلند کنم. زانویش زخمی شده است ... نهنگ را با دست نشان میدهد. میگویم من هم دیده ام!
مردی فریاد میشکد : یکی داره خودکشی میکنه! آقا بیا بیرون ... قطار داره میاد.
نگاه میکنم به دستانم. پسرک آب میشود. و لبخندی کف دستم شکل میگرد! نور قطار می اوفتد روی دستانم ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
6
گفته بود آن زن را می‌بینی، آن زن حال مرا خوب می‌کند، آن زن تراز ناتراز من را میزان می‌کند. اشاره کرده بود به قلبش جایی که زن آرام نفس می‌کشید و گفته بود آن زن نفس های بودن را در میان این همه "نبودن" جا می‌آورد.

و آن زن لابد حال خوبی داشته با مرد که حال مرد را خوب می‌کند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
🥰74👏2
Forwarded from ای‌لیا
زنی برای مهمانی آماده میشود و مردی کت و شلوار پوشیده، نشسته است با گوشی موبایل وَر میرود و غر میزند و ساعت را نگاه میکند! چه چیزهائی را از دست می دهد ...

زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
دست کند در میان موهایش
آن گل سر آبی را
بکارد در میان گندمزار گیسوانش
لباس از تن که میکند
تا لباس شبی بر تن کند
جهان لحظه ای متوقف میشود
سکته ای میزند
لبخندی می نشیند
بر گوشه ی لبان خلقت!
آن سایه ی لطیف را
آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
آه ... نفس مانده در سینه!
و توئی که نمیدانی
خالق این مخلوق
چه در سر داشته
وقتی گِل میزده و شکل می داده.
عاشق بوده به گمانم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
14
Forwarded from ای‌لیا
بیشتر احساس از سر انگشتان منتقل میشود. از توی دستها. وقتی دستش را میگیری، نرم انگشتانت را میکشی پشت دستش، تمام آن حس دوست داشتن را منتقل میکنی. دست ها حرفهای ناگفتنی را منتقل میکنند، حرفهایی که از سرانگشتان منتقل میشود. حرفهایی که نمیشود گفت، میشود دستش را گرفت توی چشمهایش نگاه کرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تمام جهانتان
فقط
یک بوسه را میخواهم
و آغوشی تنگ
که بفشارد دردهای نبودن را.

#ای_لیا
@boiereihan
13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی وقتی حالش خوب است
یک حال رقیق است ...

@boiereihan
5
یکم

سلام بر تو
که ایستاده‌ای بر آستان در
و آغوشت باز است

@boiereihan
9
Forwarded from ای‌لیا
بهار برای من
شالیزار ِ گیسوان توست
که می شود لابلای تارهایش
نفسی تازه کرد.

#ای_لیا
@boiereihan
8
🥰83
دوم

آنچه می‌ماند از ما
اندوه زمان از دست رفته است
برای دوست داشتن بیشتر

@boiereihan
16
7🥰1
Forwarded from ای‌لیا
11
Forwarded from ای‌لیا
11