قطار که ترمز کرد زن که ایستاده بود جلوی مرد و وقتی مرد حرف میزد به چشمهایش نگاه میکرد پرت شد توی بغل مرد، مرد دست آزادش را حلقه کرد دور شانههای زن، زن سرش را گذاشت روی سینهی مرد. مرد هنوز حرف میزد و توی چشمهای زن میشد حس یک آرامش ابدی را دید.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤9👍2
منتظر بودم آبمیوههارو بگیره، داشت سیب میریخت توی دستگاه یهو پرسید دایی چند سالته؟ دستام توی جیب گرمکن بود بیرون آوردم جمع کردم توی سینه و گفتم ۴۶ سال، گفت هوووم نمیخوره بهتون، گفتم پارسال جلوی کبابی یکی پرسید چند سالته الکی گفتم ۵۰ گفت بهت نمیاد، اونجا واقعن بهم نمیومد، پارچ آب سیب رو از زیر دستگاه برداشت و گفت: ولی نه بهتون نمیاد، یعنی سفید کردید ها ولی بهتون کمتر میخوره، آبمیوههارو ریخت توی ظرف یه لیتری گرفتم اومدم. شب داشتم براش تعریف میکردم که توی آبمیوه فروشی چی شد یهو پا شد رفت اسفند آورد گذاشت روی اجاق گاز نگاه من رو که دید لبخند زد، توی چشماش این بود که خب تو اعتقاد نداری به این چیزها ولی بقیه دارن، چشم میزنن. دود اسفند پیچید توی آشپزخونه، یهو گفتم راستی میدونی دود خاصیت ضدعفونی کننده داره؟ یعنی ویروس و میکروب رو از بین میبره. خندید.
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤17😍2
با پدر آمدیم قبرستان، سر قبر مادر و برادرهایش، همان اول قبرستان چندتا دبه کوچک آب بود پر کردیم فکر کردم میخواهد قبرها را بشوید آمدیم نزدیک قبرها خواستم آب را بریزم روی قبرها گفت نه آن عقب چندتایی درخت هست بریز پای آنها اینطور آب هم هدر نمیرود. حالم جا آمد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤30👍2
...
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم میبندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانهام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمهها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمهها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمههای بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمیآید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو میخوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشتهای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم میآید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کنارههای گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاه توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را دراز میکنم به سمت آینه، چپ و راست تکان میدهم، مشت بالا و پایین انگار با مرد توی آینه دارم دست میدهم و مشت میکوبیم روی دستهای همدیگر، بعد مشت را میزنم توی اینه روی مشت مرد توی آینه بعد شبیه انفجار میکشم عقب، مرد توی آینه میخندد، نگاه میکنم توی چشمهایش. آن ته ها، توی ان سیاهی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم میبندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانهام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمهها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمهها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمههای بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمیآید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو میخوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشتهای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم میآید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کنارههای گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاه توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را دراز میکنم به سمت آینه، چپ و راست تکان میدهم، مشت بالا و پایین انگار با مرد توی آینه دارم دست میدهم و مشت میکوبیم روی دستهای همدیگر، بعد مشت را میزنم توی اینه روی مشت مرد توی آینه بعد شبیه انفجار میکشم عقب، مرد توی آینه میخندد، نگاه میکنم توی چشمهایش. آن ته ها، توی ان سیاهی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤9👍3👎1😢1
به راننده تاکسی گفتم من همینجا پیاده میشوم، گفت نرسیدیم هنوز، گفتم عیب نداره شما اتمام سفر بزن، یک جای پارک مانندی بود، نشستم روی نیمکت، هوا سرد و گرم بود، بلاتکلیف، صبح سرد و الان به گرمی میزد، توی گوشی اسم مادرم رو سرچ میکنن زنگ میخورد احوالپرسی میکنم، حرف میزنیم، اخر سر گفتم عصر میام ببرمت خونه خاله،گفت بیا، قطع کردم و دستهارو دراز کردم اطرافم و پاهام رو یله کردم و نگاه کردم به شاخ و برگهای بالای سرم، دختر و پسری آمدند یک نیمکت آنطرفتر نشستند کنار هم، نانزد بودند یا دوست دختر پسر شاید یا هرچیز دیگر خیلی حال خوبی داشتند، مخصوصن دختر که میخندید و چهره پسر هم میگفت آنقدر حالش خوب است که بپرسند چه میخواهی لابد میگوید فقط همین لحظه را و حال خوب تویش را، پسر آمد سیگاری روشن کند که دختر نگذاشت، چشمهایم را بستم، فکر کردم یک جایی توی جنگلهای گیلانم، باران میزند توی صورتم، صدای باران که میخورد روی برگها، همه چیز خوب است، حالم رقیق میشود، توی جنگل دراز کشیدهام، یکهو دخترک میگوید نکن، چشم باز میکنم، دختر ایستاده است، پسر دست دراز میکند و دختر عقب میرود، بلند میشوم به دختر میگویم حالت خوبه؟ حرف نمیزند، پسر به دختر میگوید بیا بریم، دختر ایستاده است، شاید ۱۹ یا بیست یا کمتر سن دارد، پسر هم همین حدودهاست، به دختر میگویم: اگر مشکلی هست بگو؟ پسر با حالت تهاجمی میگوید به تو ربطی ندارد، اینجا میفهمم اسم دختر نگار است، چون پسر میگوید نگار بیا بریم. نگار اما نمیرود، دستها رو توی سینه جمع میکند و مینشیند روی نیمکت، منتطر هستم دختر حرفی بزند، بلند میشود و راه میاوفتد، پسر دنبالش میرود، بار آخر میپرسم: دختر خانم حالت خوبه؟ جواب میدهد مشکلی نیست و دور میشوند. مینشینم روی نیمکت، دلم برای دخترم تنگ میشود. مچاله میشوم توی خودم. نگاه میکنم به موزاییکهای کف پارک. هنوز ۲ مانده تا پرواز. پیاده نیم ساعتی راه هست، دلم نمیخواهد بروم. دوست دارم همینجا روی نیمکت بخوابم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍6❤2
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤17👍3
دوست داشتن شبیه بخار یک چای است که میرود و میرود و آن بالا محو میشود، هرچند دیده تمیشود ولی هنوز هست و اثرش باقیست.
دوست داشتن اینگونه رقیق است و اطراف تو را پر میکند.
#ای_لیا
@yekbashar
دوست داشتن اینگونه رقیق است و اطراف تو را پر میکند.
#ای_لیا
@yekbashar
❤12
...
عینک همراهم نبود، خب ۴۶ سالمه دیگه و برای مطالعه باید عینک بزنم، حالا نه اینکه نبینم، ولی نوشتههای ریز رو بدون عینک نمیتونم بخونم، بهش میگن پیرچشمی، همون دو سال پیش که دکتر گفت عینک مطالعه بزن نگفتم نه، رفتم گرفتم، حالا عکسهام قشنگتر هم شدن، انگار عینک یک شخصیت اضافهتری ایجاد میکنه، خوشم میاد با عینک عکس بگیرم، خوشتیپ که بودم خوشتیپتر شدم لابد. دفتر رو برداشتم برانداز کردم جلد چرمی با شیرازه عالی، به درد نوشتن میخورد، از همونهایی که دوست دارم توش همین نوشتههای کوتاه رو بنویسم، دنبال قیمت میگشتم، صفحه آخر برچسب زده بود روی جلد البته، ریز بود، سعی میکردم عکس بگیرم، آخرسر دختر جوانی محترمانه پرسید میتونم کمکتون کنم؟ کوله و مقنعه و سنش به دانشجوها میخورد، خندهام گرفت، گفتم اینقدر پیرم؟ جا خورد، بعد جمع و جور که کرد خودش رو گفت نه عذر میخوام، گفتم شوخی کردم ببین این قیمتش چنده، نگاه کرد و گفت ۲۱۵ تومن، تشکر کردم و گذاشتم سرجاش، یه دوری زدم وسط لوازمالتحریرها و خنزر پنزرهای جینگول پینگولی و رفتم بالا توی طبقه کتاب، دخترک داشت قاطی کتابهای انگلیسی زبان کتابی رو ورق میزد، من رو که دید لبخند زدم، رفتم توی قفسه کتابهای داستان ایرانی و کتاب "استخوان خوک و دستهای جذامی" مصطفی مستور رو برداشتم و رفتم کنار صندوق حساب که کردم به خانم صندوقدار گفتم این کتاب برای اون خانمه، سر چرخوند سمت دخترک و گفتم موقع رفتن بهش بدید. با سر که تایید کرد اومدم بیرون قاطی هوای گرم و سرد دیوانهیِ آخر فروردین، پیادهرویِ خلوت، آسمان آبی، حالم یه جوری شد که دوست داشتم زنگ بزنم به کسی.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@iliyaaf7
عینک همراهم نبود، خب ۴۶ سالمه دیگه و برای مطالعه باید عینک بزنم، حالا نه اینکه نبینم، ولی نوشتههای ریز رو بدون عینک نمیتونم بخونم، بهش میگن پیرچشمی، همون دو سال پیش که دکتر گفت عینک مطالعه بزن نگفتم نه، رفتم گرفتم، حالا عکسهام قشنگتر هم شدن، انگار عینک یک شخصیت اضافهتری ایجاد میکنه، خوشم میاد با عینک عکس بگیرم، خوشتیپ که بودم خوشتیپتر شدم لابد. دفتر رو برداشتم برانداز کردم جلد چرمی با شیرازه عالی، به درد نوشتن میخورد، از همونهایی که دوست دارم توش همین نوشتههای کوتاه رو بنویسم، دنبال قیمت میگشتم، صفحه آخر برچسب زده بود روی جلد البته، ریز بود، سعی میکردم عکس بگیرم، آخرسر دختر جوانی محترمانه پرسید میتونم کمکتون کنم؟ کوله و مقنعه و سنش به دانشجوها میخورد، خندهام گرفت، گفتم اینقدر پیرم؟ جا خورد، بعد جمع و جور که کرد خودش رو گفت نه عذر میخوام، گفتم شوخی کردم ببین این قیمتش چنده، نگاه کرد و گفت ۲۱۵ تومن، تشکر کردم و گذاشتم سرجاش، یه دوری زدم وسط لوازمالتحریرها و خنزر پنزرهای جینگول پینگولی و رفتم بالا توی طبقه کتاب، دخترک داشت قاطی کتابهای انگلیسی زبان کتابی رو ورق میزد، من رو که دید لبخند زدم، رفتم توی قفسه کتابهای داستان ایرانی و کتاب "استخوان خوک و دستهای جذامی" مصطفی مستور رو برداشتم و رفتم کنار صندوق حساب که کردم به خانم صندوقدار گفتم این کتاب برای اون خانمه، سر چرخوند سمت دخترک و گفتم موقع رفتن بهش بدید. با سر که تایید کرد اومدم بیرون قاطی هوای گرم و سرد دیوانهیِ آخر فروردین، پیادهرویِ خلوت، آسمان آبی، حالم یه جوری شد که دوست داشتم زنگ بزنم به کسی.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@iliyaaf7
❤21👍4🥰2