Forwarded from کافی کتاب
وقتي خدا مي خواست تو را بسازد، چه حال خوشي داشت، چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.
سال بلوا - عباس معروفی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
سال بلوا - عباس معروفی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
❤13👍1
قطار که ترمز کرد زن که ایستاده بود جلوی مرد و وقتی مرد حرف میزد به چشمهایش نگاه میکرد پرت شد توی بغل مرد، مرد دست آزادش را حلقه کرد دور شانههای زن، زن سرش را گذاشت روی سینهی مرد. مرد هنوز حرف میزد و توی چشمهای زن میشد حس یک آرامش ابدی را دید.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤9👍2
منتظر بودم آبمیوههارو بگیره، داشت سیب میریخت توی دستگاه یهو پرسید دایی چند سالته؟ دستام توی جیب گرمکن بود بیرون آوردم جمع کردم توی سینه و گفتم ۴۶ سال، گفت هوووم نمیخوره بهتون، گفتم پارسال جلوی کبابی یکی پرسید چند سالته الکی گفتم ۵۰ گفت بهت نمیاد، اونجا واقعن بهم نمیومد، پارچ آب سیب رو از زیر دستگاه برداشت و گفت: ولی نه بهتون نمیاد، یعنی سفید کردید ها ولی بهتون کمتر میخوره، آبمیوههارو ریخت توی ظرف یه لیتری گرفتم اومدم. شب داشتم براش تعریف میکردم که توی آبمیوه فروشی چی شد یهو پا شد رفت اسفند آورد گذاشت روی اجاق گاز نگاه من رو که دید لبخند زد، توی چشماش این بود که خب تو اعتقاد نداری به این چیزها ولی بقیه دارن، چشم میزنن. دود اسفند پیچید توی آشپزخونه، یهو گفتم راستی میدونی دود خاصیت ضدعفونی کننده داره؟ یعنی ویروس و میکروب رو از بین میبره. خندید.
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤17😍2
با پدر آمدیم قبرستان، سر قبر مادر و برادرهایش، همان اول قبرستان چندتا دبه کوچک آب بود پر کردیم فکر کردم میخواهد قبرها را بشوید آمدیم نزدیک قبرها خواستم آب را بریزم روی قبرها گفت نه آن عقب چندتایی درخت هست بریز پای آنها اینطور آب هم هدر نمیرود. حالم جا آمد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤30👍2