...
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم میبندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانهام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمهها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمهها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمههای بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمیآید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو میخوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشتهای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم میآید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کنارههای گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاه توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را دراز میکنم به سمت آینه، چپ و راست تکان میدهم، مشت بالا و پایین انگار با مرد توی آینه دارم دست میدهم و مشت میکوبیم روی دستهای همدیگر، بعد مشت را میزنم توی اینه روی مشت مرد توی آینه بعد شبیه انفجار میکشم عقب، مرد توی آینه میخندد، نگاه میکنم توی چشمهایش. آن ته ها، توی ان سیاهی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
چسب میزنم روی کتف، کمی کتف را میچرخانم، باند کشی را هم میبندم، جلوی آینه کمی وراندازش میکنم شانهام را میچرخانم، دست راست را آرام توی آستین پیرهن چارخانه جا میکنم و بعد دست چپ، دکمهها را یکی یکی از پائین میبندم، عادت دارم از پایین دکمهها را ببندم چرایش را نمیدانم، به دکمههای بالاتر که میرسم هنوز دارم توی چشمهای مرد داخل آینه نگاه میکنم، ریشهایم دوباره بلند شده است، سفید و مشکی، ریشها سفید و سبیل و چانه مشکی، دورنگ و کمی هم متفکرانه، یا شاید من دوست دارم بقیه اینطور فکر کنند. موها را به سمت چپ شانه میکنم خوشم نمیآید به سمت راست شانه میکنم باز خوشم نمیآید برس را میگذارم کنار و با دستهایم موها را چنگ میزنم بخشی را بالا میدهم بخشی را به سمت جلو میخوابانم، درهم میشود اینطور بهتر است، سرم را به چپ و راست میچرخانم خوب شده لابد چه میدانم من که از مد و تیپ سررشتهای ندارم میگویم: تمیز باش عزیز باش! دو سه تائی عطر بیک دارم از همین ارزانها، شماره ۷ و ۱ یک شماره ۴ هم هست گمانم زنانه باشد ولی از بویشان خوشم میآید روی لباس نمیزنم عطر را روی دست میزنم و بعدش میکشم به کنارههای گردن. آخر سر کف دستها را هم روی لباس میکشم تا کمی از نرمی بوی عطر روی لباس بماند هرچند در کل به همان مام زیربغل اکتفا میکنم برای بو ندادن.
نگاه توی آینه میکنم همه چیز خوب است، خودم هم خوبم یا دوست دارم اینطور حس کنم که خوبم. لبخندی میزنم و دستم را دراز میکنم به سمت آینه، چپ و راست تکان میدهم، مشت بالا و پایین انگار با مرد توی آینه دارم دست میدهم و مشت میکوبیم روی دستهای همدیگر، بعد مشت را میزنم توی اینه روی مشت مرد توی آینه بعد شبیه انفجار میکشم عقب، مرد توی آینه میخندد، نگاه میکنم توی چشمهایش. آن ته ها، توی ان سیاهی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤9👍3👎1😢1
به راننده تاکسی گفتم من همینجا پیاده میشوم، گفت نرسیدیم هنوز، گفتم عیب نداره شما اتمام سفر بزن، یک جای پارک مانندی بود، نشستم روی نیمکت، هوا سرد و گرم بود، بلاتکلیف، صبح سرد و الان به گرمی میزد، توی گوشی اسم مادرم رو سرچ میکنن زنگ میخورد احوالپرسی میکنم، حرف میزنیم، اخر سر گفتم عصر میام ببرمت خونه خاله،گفت بیا، قطع کردم و دستهارو دراز کردم اطرافم و پاهام رو یله کردم و نگاه کردم به شاخ و برگهای بالای سرم، دختر و پسری آمدند یک نیمکت آنطرفتر نشستند کنار هم، نانزد بودند یا دوست دختر پسر شاید یا هرچیز دیگر خیلی حال خوبی داشتند، مخصوصن دختر که میخندید و چهره پسر هم میگفت آنقدر حالش خوب است که بپرسند چه میخواهی لابد میگوید فقط همین لحظه را و حال خوب تویش را، پسر آمد سیگاری روشن کند که دختر نگذاشت، چشمهایم را بستم، فکر کردم یک جایی توی جنگلهای گیلانم، باران میزند توی صورتم، صدای باران که میخورد روی برگها، همه چیز خوب است، حالم رقیق میشود، توی جنگل دراز کشیدهام، یکهو دخترک میگوید نکن، چشم باز میکنم، دختر ایستاده است، پسر دست دراز میکند و دختر عقب میرود، بلند میشوم به دختر میگویم حالت خوبه؟ حرف نمیزند، پسر به دختر میگوید بیا بریم، دختر ایستاده است، شاید ۱۹ یا بیست یا کمتر سن دارد، پسر هم همین حدودهاست، به دختر میگویم: اگر مشکلی هست بگو؟ پسر با حالت تهاجمی میگوید به تو ربطی ندارد، اینجا میفهمم اسم دختر نگار است، چون پسر میگوید نگار بیا بریم. نگار اما نمیرود، دستها رو توی سینه جمع میکند و مینشیند روی نیمکت، منتطر هستم دختر حرفی بزند، بلند میشود و راه میاوفتد، پسر دنبالش میرود، بار آخر میپرسم: دختر خانم حالت خوبه؟ جواب میدهد مشکلی نیست و دور میشوند. مینشینم روی نیمکت، دلم برای دخترم تنگ میشود. مچاله میشوم توی خودم. نگاه میکنم به موزاییکهای کف پارک. هنوز ۲ مانده تا پرواز. پیاده نیم ساعتی راه هست، دلم نمیخواهد بروم. دوست دارم همینجا روی نیمکت بخوابم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍6❤2
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤17👍3
دوست داشتن شبیه بخار یک چای است که میرود و میرود و آن بالا محو میشود، هرچند دیده تمیشود ولی هنوز هست و اثرش باقیست.
دوست داشتن اینگونه رقیق است و اطراف تو را پر میکند.
#ای_لیا
@yekbashar
دوست داشتن اینگونه رقیق است و اطراف تو را پر میکند.
#ای_لیا
@yekbashar
❤12
...
عینک همراهم نبود، خب ۴۶ سالمه دیگه و برای مطالعه باید عینک بزنم، حالا نه اینکه نبینم، ولی نوشتههای ریز رو بدون عینک نمیتونم بخونم، بهش میگن پیرچشمی، همون دو سال پیش که دکتر گفت عینک مطالعه بزن نگفتم نه، رفتم گرفتم، حالا عکسهام قشنگتر هم شدن، انگار عینک یک شخصیت اضافهتری ایجاد میکنه، خوشم میاد با عینک عکس بگیرم، خوشتیپ که بودم خوشتیپتر شدم لابد. دفتر رو برداشتم برانداز کردم جلد چرمی با شیرازه عالی، به درد نوشتن میخورد، از همونهایی که دوست دارم توش همین نوشتههای کوتاه رو بنویسم، دنبال قیمت میگشتم، صفحه آخر برچسب زده بود روی جلد البته، ریز بود، سعی میکردم عکس بگیرم، آخرسر دختر جوانی محترمانه پرسید میتونم کمکتون کنم؟ کوله و مقنعه و سنش به دانشجوها میخورد، خندهام گرفت، گفتم اینقدر پیرم؟ جا خورد، بعد جمع و جور که کرد خودش رو گفت نه عذر میخوام، گفتم شوخی کردم ببین این قیمتش چنده، نگاه کرد و گفت ۲۱۵ تومن، تشکر کردم و گذاشتم سرجاش، یه دوری زدم وسط لوازمالتحریرها و خنزر پنزرهای جینگول پینگولی و رفتم بالا توی طبقه کتاب، دخترک داشت قاطی کتابهای انگلیسی زبان کتابی رو ورق میزد، من رو که دید لبخند زدم، رفتم توی قفسه کتابهای داستان ایرانی و کتاب "استخوان خوک و دستهای جذامی" مصطفی مستور رو برداشتم و رفتم کنار صندوق حساب که کردم به خانم صندوقدار گفتم این کتاب برای اون خانمه، سر چرخوند سمت دخترک و گفتم موقع رفتن بهش بدید. با سر که تایید کرد اومدم بیرون قاطی هوای گرم و سرد دیوانهیِ آخر فروردین، پیادهرویِ خلوت، آسمان آبی، حالم یه جوری شد که دوست داشتم زنگ بزنم به کسی.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@iliyaaf7
عینک همراهم نبود، خب ۴۶ سالمه دیگه و برای مطالعه باید عینک بزنم، حالا نه اینکه نبینم، ولی نوشتههای ریز رو بدون عینک نمیتونم بخونم، بهش میگن پیرچشمی، همون دو سال پیش که دکتر گفت عینک مطالعه بزن نگفتم نه، رفتم گرفتم، حالا عکسهام قشنگتر هم شدن، انگار عینک یک شخصیت اضافهتری ایجاد میکنه، خوشم میاد با عینک عکس بگیرم، خوشتیپ که بودم خوشتیپتر شدم لابد. دفتر رو برداشتم برانداز کردم جلد چرمی با شیرازه عالی، به درد نوشتن میخورد، از همونهایی که دوست دارم توش همین نوشتههای کوتاه رو بنویسم، دنبال قیمت میگشتم، صفحه آخر برچسب زده بود روی جلد البته، ریز بود، سعی میکردم عکس بگیرم، آخرسر دختر جوانی محترمانه پرسید میتونم کمکتون کنم؟ کوله و مقنعه و سنش به دانشجوها میخورد، خندهام گرفت، گفتم اینقدر پیرم؟ جا خورد، بعد جمع و جور که کرد خودش رو گفت نه عذر میخوام، گفتم شوخی کردم ببین این قیمتش چنده، نگاه کرد و گفت ۲۱۵ تومن، تشکر کردم و گذاشتم سرجاش، یه دوری زدم وسط لوازمالتحریرها و خنزر پنزرهای جینگول پینگولی و رفتم بالا توی طبقه کتاب، دخترک داشت قاطی کتابهای انگلیسی زبان کتابی رو ورق میزد، من رو که دید لبخند زدم، رفتم توی قفسه کتابهای داستان ایرانی و کتاب "استخوان خوک و دستهای جذامی" مصطفی مستور رو برداشتم و رفتم کنار صندوق حساب که کردم به خانم صندوقدار گفتم این کتاب برای اون خانمه، سر چرخوند سمت دخترک و گفتم موقع رفتن بهش بدید. با سر که تایید کرد اومدم بیرون قاطی هوای گرم و سرد دیوانهیِ آخر فروردین، پیادهرویِ خلوت، آسمان آبی، حالم یه جوری شد که دوست داشتم زنگ بزنم به کسی.
#از_میان_همینطوریهای_روزانه
@iliyaaf7
❤21👍4🥰2
...
خدا مگر کیست
به غیر از لبخند کودکی
که بستنی لیس میزند.
من خدا را لابلای کتابی ششصد و چند صفحه ای پیدا نکردهام
من خدا را کنار سفره مادربزرگ دیدهام
نان و پنیر لقمه میکرد
میخندید
من خدا را روی خیسی برگهای باران خورده
روی تنهایی یک گوجه سبز وحشی
و جنگلی در شمال دیدهام
من خدا را توی شالیزار دیدهام
ایستاده بود و زیر سایهاش
زنی شالی میزد
من خدا را دیدهام که در کوچهای خلوت
دانه بر دهان موری میگذاشت
من خدا را چیزی یافتهام
که گاه برای یک شبان بیسواد
خواب هم میرود.
خدای من و تو
شاید فرقش این است
که من خدا را محصور نکردهام در قاب کلماتی زیبا
که نشود با او بی خجالت سخن گفت
بی لکنت یادش آورد
زندگی گاه رنج است
خدای من فقط به وقت مصیبت حاضر نیست
که به وقت خوشی فراموشش کنم.
خدای من
همانیست
که دست میگذارم روی شانهاش
میگویم چایت یخ نکند
تو بگو کفر است.
#ای_لیا
زمستان ۱۳۸۱ - رشت
@yekbashar
خدا مگر کیست
به غیر از لبخند کودکی
که بستنی لیس میزند.
من خدا را لابلای کتابی ششصد و چند صفحه ای پیدا نکردهام
من خدا را کنار سفره مادربزرگ دیدهام
نان و پنیر لقمه میکرد
میخندید
من خدا را روی خیسی برگهای باران خورده
روی تنهایی یک گوجه سبز وحشی
و جنگلی در شمال دیدهام
من خدا را توی شالیزار دیدهام
ایستاده بود و زیر سایهاش
زنی شالی میزد
من خدا را دیدهام که در کوچهای خلوت
دانه بر دهان موری میگذاشت
من خدا را چیزی یافتهام
که گاه برای یک شبان بیسواد
خواب هم میرود.
خدای من و تو
شاید فرقش این است
که من خدا را محصور نکردهام در قاب کلماتی زیبا
که نشود با او بی خجالت سخن گفت
بی لکنت یادش آورد
زندگی گاه رنج است
خدای من فقط به وقت مصیبت حاضر نیست
که به وقت خوشی فراموشش کنم.
خدای من
همانیست
که دست میگذارم روی شانهاش
میگویم چایت یخ نکند
تو بگو کفر است.
#ای_لیا
زمستان ۱۳۸۱ - رشت
@yekbashar
❤12👏3😍1💯1
دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی میکند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤7😍2
...
توی ماشین خوابم برد، گفتم اگر خُر خُر کردم بیدارم کن، خوابیدم، چشم باز کردم دیدم پیچید توی مجتمع مهر و ماه، گفتم خر خر کردم؟ گفت نه عین گربه آروم خوابیده بودی، گفت من برم دستشویی تو میای؟ گفتم نه میمونم برو برگرد، گوشی رو در آوردم چند باری بالا و پایین کردم، جمع کردم گذاشتم توی کیف، کولر ماشین خنک میکرد، خوب بود، خسته بودم، زیاده راه رفته بودم توی کارگاه، شاید ۳ ساعت یا ۴ ساعت، بازدید دورهای پروژه بود، بعدش هم دعوا کرده بودیم توی جلسه، یعنی بحث کرده بودیم البته، یعنی من فقط نگاه کرده بودم و لبخند زده بودم، لبخند که نه، حرف زده بودم. مهندس جوانی که نماینده مدیرعامل بود نشسته بود توی جلسه و میخواست بفهماند که در هرم قدرت بالاتر است، من کیوی پوست میکندم، البته دوست دارم کیوی را با پوست بخورم ولی پوست کندم، حلقه حلقه خرد کردم، با همان چاقو تکه تکه میخوردم، گوشی زنگ که خورد نگاه کردم، جواب ندادم، داشتم با چاقو فرو میکردم وسط کمر کیویِ حلقه شده که مهندس جوان گفت: آقای مهندس بحث براتون خستهکنندهست؟ به نظرتون بیخود میگم؟ حلقه کیوی را رها کردم گوشی را نگاه کردم و گفتم الان ده دقیقهست تلاش میکنید به ما بفهمونید شما توی این جنگل شیر هستید، ما هم میدونیم، اگر مطلب تازهای هست بگید اگر نه که بنده باید برگردم تهران. خودکار توی دستش رو پرت کرد روی میز، تکیه داد به صندلی، حلقه کیوی رو با دست برداشتم، نگاه کردم، خوردم، مهندس جوان گفت شما به من احترام نمیذارید، گفتم همه ما به اون جایگاهی که توش هستید احترام میذاریم، احترام به خودتون رو هم خودتون باید بدست بیارید. بلند شد و گفت من به دکتر(مدیرعامل) حرف شمارو میرسونم. تشکر کردم و موز رو از توی ظرف براشتم و با چاقو نصف کردم.
نشست توی ماشین، بستنی رو گرفت سمتم، گفت بزن حالت جا میاد، پاکت خنک بستنی رو چسبوندم به صورتم، چشمام رو بستم. گفت حالا اینم بگم زنگ زدم به دکتر گفتم داستان رو گفت مهندس حرف خوبی زده بهش، بستنی رو باز کردم، گاز زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
توی ماشین خوابم برد، گفتم اگر خُر خُر کردم بیدارم کن، خوابیدم، چشم باز کردم دیدم پیچید توی مجتمع مهر و ماه، گفتم خر خر کردم؟ گفت نه عین گربه آروم خوابیده بودی، گفت من برم دستشویی تو میای؟ گفتم نه میمونم برو برگرد، گوشی رو در آوردم چند باری بالا و پایین کردم، جمع کردم گذاشتم توی کیف، کولر ماشین خنک میکرد، خوب بود، خسته بودم، زیاده راه رفته بودم توی کارگاه، شاید ۳ ساعت یا ۴ ساعت، بازدید دورهای پروژه بود، بعدش هم دعوا کرده بودیم توی جلسه، یعنی بحث کرده بودیم البته، یعنی من فقط نگاه کرده بودم و لبخند زده بودم، لبخند که نه، حرف زده بودم. مهندس جوانی که نماینده مدیرعامل بود نشسته بود توی جلسه و میخواست بفهماند که در هرم قدرت بالاتر است، من کیوی پوست میکندم، البته دوست دارم کیوی را با پوست بخورم ولی پوست کندم، حلقه حلقه خرد کردم، با همان چاقو تکه تکه میخوردم، گوشی زنگ که خورد نگاه کردم، جواب ندادم، داشتم با چاقو فرو میکردم وسط کمر کیویِ حلقه شده که مهندس جوان گفت: آقای مهندس بحث براتون خستهکنندهست؟ به نظرتون بیخود میگم؟ حلقه کیوی را رها کردم گوشی را نگاه کردم و گفتم الان ده دقیقهست تلاش میکنید به ما بفهمونید شما توی این جنگل شیر هستید، ما هم میدونیم، اگر مطلب تازهای هست بگید اگر نه که بنده باید برگردم تهران. خودکار توی دستش رو پرت کرد روی میز، تکیه داد به صندلی، حلقه کیوی رو با دست برداشتم، نگاه کردم، خوردم، مهندس جوان گفت شما به من احترام نمیذارید، گفتم همه ما به اون جایگاهی که توش هستید احترام میذاریم، احترام به خودتون رو هم خودتون باید بدست بیارید. بلند شد و گفت من به دکتر(مدیرعامل) حرف شمارو میرسونم. تشکر کردم و موز رو از توی ظرف براشتم و با چاقو نصف کردم.
نشست توی ماشین، بستنی رو گرفت سمتم، گفت بزن حالت جا میاد، پاکت خنک بستنی رو چسبوندم به صورتم، چشمام رو بستم. گفت حالا اینم بگم زنگ زدم به دکتر گفتم داستان رو گفت مهندس حرف خوبی زده بهش، بستنی رو باز کردم، گاز زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤16👏5
چند سال پیش یکی از دوستان فیسبوک که خیلی هم با کسی رفیق نبود توی فیسبوک(اونموقعها البته آدمها اینقدر با هم نزدیک نبودن اینجا) و گاهی پست میذاشت و دو سه نفر لایک میکردن نوشت خیلی تنهام و نیاز دارم با کسی حرف بزنم، دو سه روز بعد من پستش رو دیدم و دیدم کسی لایک نکرده، لایک زدم. چند دقیقه بعد برام پیعام گذاشت که ممنون در همین حد هم برام کافیه. عجیب بود. گفتم من میشنوم اگر دوست دارید حرف بزنید. اول تعارف و اینا بعد حرف زد درباره اتفاقات زندگیش، منم فقط شنیدم، آخرش گفت یه خواهش دارم یه چایی با من بخورید البته مجازی میدونم جایی نمیرید. گفتم یعنی چی؟ گفت من اینور یه چای بریزم برای خودم شما هم اونور یه چای بریزید بخوریم. حس غریبی بود. تا این حد یه آدم دچار تنهایی باشه. چای ریختم و عکس چایش رو فرستاد، یه ماگ زرد رنگ، باز یک مقداری حرف زد و سرآخر هم تشکر کرد و خداحافظ.
حالا چرا این رو نوشتم، همکارمون ظهر موقع نهار گفت توی ساختمونشون پسر جوانی فوت شده، سکته کرده، میگفت دق کرده. تنها زندگی میکرده، گوشیش رو چک میکنن که به کسی آشنایی چیزی خبر بدن توی یک ماه گذشته هیچ تماسی با گوشیش نگرفتن، کسی بهش زنگ نزده، هیچکس، گفتم امکان نداره، به هر حال یکی با ما یه کاری داره، گفت با این بنده خدا هیچکس هیچ کاری نداشته. یعنی کسی نبوده.
گاهی آدمها با اندوهشون تنها میمونن. زندگی سخت میپیچه دور گردنشون. فشار میده. تموم میشن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
حالا چرا این رو نوشتم، همکارمون ظهر موقع نهار گفت توی ساختمونشون پسر جوانی فوت شده، سکته کرده، میگفت دق کرده. تنها زندگی میکرده، گوشیش رو چک میکنن که به کسی آشنایی چیزی خبر بدن توی یک ماه گذشته هیچ تماسی با گوشیش نگرفتن، کسی بهش زنگ نزده، هیچکس، گفتم امکان نداره، به هر حال یکی با ما یه کاری داره، گفت با این بنده خدا هیچکس هیچ کاری نداشته. یعنی کسی نبوده.
گاهی آدمها با اندوهشون تنها میمونن. زندگی سخت میپیچه دور گردنشون. فشار میده. تموم میشن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
😢36❤2👎1🔥1🤔1🤯1
اردیبهشت
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤14😍1
همینگوی یه جائی گفته بود جهان جای زیبائیه و ارزش جنگیدن داره، من با بخش دوم حرفش موافقم.
فیلمِ Se7en
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
فیلمِ Se7en
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
👏4👍1
Forwarded from کافی کتاب
«من نه آدم زندگی توی دخمه هستم نه آدم زندگی مجلل. من مزارع پرتافتاده را دوست دارم؛ اتاقهای خالی، خلوت درون، کار واقعی. اگر چنین زندگی کنم بهترین خواهم بود، اما نمیتوانم اینچنین زندگی کنم مگر کسی یاریام کند.»
از نامهی آلبر کامو به معشوقش ماریا کاسارس
#کافی_کتاب
@kafiketab
از نامهی آلبر کامو به معشوقش ماریا کاسارس
#کافی_کتاب
@kafiketab
👏9❤2🤔1😢1