دستش را بگیری آرام آرام دانه دانه انگشتهایش را لمس کنی، حرف میزند به لبهایش خیره شوی، آرام برگردی بالاتر توی صورتش نگاه کنی به چشمهایش که آن ته لابد توی چشمهایش یک شیرینی ابدی زندگی میکند، دوباره نگاه کنی به دستهایش که توی دستهایت آرام آرام حل میشوند و جانت را آرام میکنند ، عشق به گمانم اینطور است ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤7😍2
...
توی ماشین خوابم برد، گفتم اگر خُر خُر کردم بیدارم کن، خوابیدم، چشم باز کردم دیدم پیچید توی مجتمع مهر و ماه، گفتم خر خر کردم؟ گفت نه عین گربه آروم خوابیده بودی، گفت من برم دستشویی تو میای؟ گفتم نه میمونم برو برگرد، گوشی رو در آوردم چند باری بالا و پایین کردم، جمع کردم گذاشتم توی کیف، کولر ماشین خنک میکرد، خوب بود، خسته بودم، زیاده راه رفته بودم توی کارگاه، شاید ۳ ساعت یا ۴ ساعت، بازدید دورهای پروژه بود، بعدش هم دعوا کرده بودیم توی جلسه، یعنی بحث کرده بودیم البته، یعنی من فقط نگاه کرده بودم و لبخند زده بودم، لبخند که نه، حرف زده بودم. مهندس جوانی که نماینده مدیرعامل بود نشسته بود توی جلسه و میخواست بفهماند که در هرم قدرت بالاتر است، من کیوی پوست میکندم، البته دوست دارم کیوی را با پوست بخورم ولی پوست کندم، حلقه حلقه خرد کردم، با همان چاقو تکه تکه میخوردم، گوشی زنگ که خورد نگاه کردم، جواب ندادم، داشتم با چاقو فرو میکردم وسط کمر کیویِ حلقه شده که مهندس جوان گفت: آقای مهندس بحث براتون خستهکنندهست؟ به نظرتون بیخود میگم؟ حلقه کیوی را رها کردم گوشی را نگاه کردم و گفتم الان ده دقیقهست تلاش میکنید به ما بفهمونید شما توی این جنگل شیر هستید، ما هم میدونیم، اگر مطلب تازهای هست بگید اگر نه که بنده باید برگردم تهران. خودکار توی دستش رو پرت کرد روی میز، تکیه داد به صندلی، حلقه کیوی رو با دست برداشتم، نگاه کردم، خوردم، مهندس جوان گفت شما به من احترام نمیذارید، گفتم همه ما به اون جایگاهی که توش هستید احترام میذاریم، احترام به خودتون رو هم خودتون باید بدست بیارید. بلند شد و گفت من به دکتر(مدیرعامل) حرف شمارو میرسونم. تشکر کردم و موز رو از توی ظرف براشتم و با چاقو نصف کردم.
نشست توی ماشین، بستنی رو گرفت سمتم، گفت بزن حالت جا میاد، پاکت خنک بستنی رو چسبوندم به صورتم، چشمام رو بستم. گفت حالا اینم بگم زنگ زدم به دکتر گفتم داستان رو گفت مهندس حرف خوبی زده بهش، بستنی رو باز کردم، گاز زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
توی ماشین خوابم برد، گفتم اگر خُر خُر کردم بیدارم کن، خوابیدم، چشم باز کردم دیدم پیچید توی مجتمع مهر و ماه، گفتم خر خر کردم؟ گفت نه عین گربه آروم خوابیده بودی، گفت من برم دستشویی تو میای؟ گفتم نه میمونم برو برگرد، گوشی رو در آوردم چند باری بالا و پایین کردم، جمع کردم گذاشتم توی کیف، کولر ماشین خنک میکرد، خوب بود، خسته بودم، زیاده راه رفته بودم توی کارگاه، شاید ۳ ساعت یا ۴ ساعت، بازدید دورهای پروژه بود، بعدش هم دعوا کرده بودیم توی جلسه، یعنی بحث کرده بودیم البته، یعنی من فقط نگاه کرده بودم و لبخند زده بودم، لبخند که نه، حرف زده بودم. مهندس جوانی که نماینده مدیرعامل بود نشسته بود توی جلسه و میخواست بفهماند که در هرم قدرت بالاتر است، من کیوی پوست میکندم، البته دوست دارم کیوی را با پوست بخورم ولی پوست کندم، حلقه حلقه خرد کردم، با همان چاقو تکه تکه میخوردم، گوشی زنگ که خورد نگاه کردم، جواب ندادم، داشتم با چاقو فرو میکردم وسط کمر کیویِ حلقه شده که مهندس جوان گفت: آقای مهندس بحث براتون خستهکنندهست؟ به نظرتون بیخود میگم؟ حلقه کیوی را رها کردم گوشی را نگاه کردم و گفتم الان ده دقیقهست تلاش میکنید به ما بفهمونید شما توی این جنگل شیر هستید، ما هم میدونیم، اگر مطلب تازهای هست بگید اگر نه که بنده باید برگردم تهران. خودکار توی دستش رو پرت کرد روی میز، تکیه داد به صندلی، حلقه کیوی رو با دست برداشتم، نگاه کردم، خوردم، مهندس جوان گفت شما به من احترام نمیذارید، گفتم همه ما به اون جایگاهی که توش هستید احترام میذاریم، احترام به خودتون رو هم خودتون باید بدست بیارید. بلند شد و گفت من به دکتر(مدیرعامل) حرف شمارو میرسونم. تشکر کردم و موز رو از توی ظرف براشتم و با چاقو نصف کردم.
نشست توی ماشین، بستنی رو گرفت سمتم، گفت بزن حالت جا میاد، پاکت خنک بستنی رو چسبوندم به صورتم، چشمام رو بستم. گفت حالا اینم بگم زنگ زدم به دکتر گفتم داستان رو گفت مهندس حرف خوبی زده بهش، بستنی رو باز کردم، گاز زدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤16👏5
چند سال پیش یکی از دوستان فیسبوک که خیلی هم با کسی رفیق نبود توی فیسبوک(اونموقعها البته آدمها اینقدر با هم نزدیک نبودن اینجا) و گاهی پست میذاشت و دو سه نفر لایک میکردن نوشت خیلی تنهام و نیاز دارم با کسی حرف بزنم، دو سه روز بعد من پستش رو دیدم و دیدم کسی لایک نکرده، لایک زدم. چند دقیقه بعد برام پیعام گذاشت که ممنون در همین حد هم برام کافیه. عجیب بود. گفتم من میشنوم اگر دوست دارید حرف بزنید. اول تعارف و اینا بعد حرف زد درباره اتفاقات زندگیش، منم فقط شنیدم، آخرش گفت یه خواهش دارم یه چایی با من بخورید البته مجازی میدونم جایی نمیرید. گفتم یعنی چی؟ گفت من اینور یه چای بریزم برای خودم شما هم اونور یه چای بریزید بخوریم. حس غریبی بود. تا این حد یه آدم دچار تنهایی باشه. چای ریختم و عکس چایش رو فرستاد، یه ماگ زرد رنگ، باز یک مقداری حرف زد و سرآخر هم تشکر کرد و خداحافظ.
حالا چرا این رو نوشتم، همکارمون ظهر موقع نهار گفت توی ساختمونشون پسر جوانی فوت شده، سکته کرده، میگفت دق کرده. تنها زندگی میکرده، گوشیش رو چک میکنن که به کسی آشنایی چیزی خبر بدن توی یک ماه گذشته هیچ تماسی با گوشیش نگرفتن، کسی بهش زنگ نزده، هیچکس، گفتم امکان نداره، به هر حال یکی با ما یه کاری داره، گفت با این بنده خدا هیچکس هیچ کاری نداشته. یعنی کسی نبوده.
گاهی آدمها با اندوهشون تنها میمونن. زندگی سخت میپیچه دور گردنشون. فشار میده. تموم میشن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
حالا چرا این رو نوشتم، همکارمون ظهر موقع نهار گفت توی ساختمونشون پسر جوانی فوت شده، سکته کرده، میگفت دق کرده. تنها زندگی میکرده، گوشیش رو چک میکنن که به کسی آشنایی چیزی خبر بدن توی یک ماه گذشته هیچ تماسی با گوشیش نگرفتن، کسی بهش زنگ نزده، هیچکس، گفتم امکان نداره، به هر حال یکی با ما یه کاری داره، گفت با این بنده خدا هیچکس هیچ کاری نداشته. یعنی کسی نبوده.
گاهی آدمها با اندوهشون تنها میمونن. زندگی سخت میپیچه دور گردنشون. فشار میده. تموم میشن.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
😢36❤2👎1🔥1🤔1🤯1
اردیبهشت
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
زنیست ایستاده بر ساحل، موج دریا آرام میزند روی ساحل، میرسد به پاهای زن، پاهایش در شن فرو میرود، خنکی میدود از پاهالایش بالا میآید، زن چشمها را میبندد. نسیم میزند توی موهایش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤14😍1
همینگوی یه جائی گفته بود جهان جای زیبائیه و ارزش جنگیدن داره، من با بخش دوم حرفش موافقم.
فیلمِ Se7en
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
فیلمِ Se7en
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
👏4👍1
Forwarded from کافی کتاب
«من نه آدم زندگی توی دخمه هستم نه آدم زندگی مجلل. من مزارع پرتافتاده را دوست دارم؛ اتاقهای خالی، خلوت درون، کار واقعی. اگر چنین زندگی کنم بهترین خواهم بود، اما نمیتوانم اینچنین زندگی کنم مگر کسی یاریام کند.»
از نامهی آلبر کامو به معشوقش ماریا کاسارس
#کافی_کتاب
@kafiketab
از نامهی آلبر کامو به معشوقش ماریا کاسارس
#کافی_کتاب
@kafiketab
👏9❤2🤔1😢1
...
توی میدون اصلی گناباد یک عطاری هست، پسر جوانی صاحب مغازهست، یعنی برای پدرشه ولی خودش همیشه اونجاست، اسمش امیره. هر بار میریم قاین-گناباد یه سری هم اینجا میزنیم، اینبار که رفتیم دختر جوانی هم توی مغازه بود، سلام که کردیم دختر جواب داد دیدم تهلهجه آذری داره. قاطی اجناس مغازه این همکار من هم گاهی ناخنک میزد به خوراکیها، برگه آلو، قیسی و ... من یک مقدار گل ختمی برداشتم، برای تب خوبه، بعنوان رنگ غذا هم استفاده میشه، اینارو امیر صاحب مغازه میگفت. اومدم کنار دخل مغازه، تا همکارم هم خریدهاش رو بیاره، دخترک پرسید کجایی هستید، تهرانی؟ گفتم نه از تهران میام ولی آذری هستم، تُرکم. گفت عه منم ترکم، گفتم هوم، تهلهجه داری، کجایی هستی گفت اردبیل. گفتم اردبیل، گناباد، چطوری از اینجا سر در آوردی؟ خندید و به امیر نگاه کرد، امیر هم خندید، امیر گفت نامزدیم، من تهران سرباز بودم باهاش آشنا شدم، برداشتم آوردمش گناباد. هردوتاشون خندیدن. بعد دخترک ترکی چیزی به من گفت، من هم جواب دادم و مقداری ترکی حرف زدیم، امیر که گیج شده بود گفت چی دارید میگید؟ گفتم داره از تو تعریف میکنه، اینکه چقدر دوستت داره و دخترک هم داشت همینهارو میگفت، اینکه بخاطر این دوست داشتن اومده اینجا.
ممکنه ما آدمها با شنیدن این داستان هر کدام قضاوت یا نظری داشته باشیم اینکه کار درستی کردن یا اشتباه، ولی چیزی که من توی چشمهای اون دختر دیدم یک خوشحالی و حالِ خوب ابدی بود، اینکه مطمین بود قراره همه چیز خوب پیش بره. وقتی امیر حرف میزد دخترک نگاهش میکرد و لبخند میزد. حالش خوب بود. همین برای زندگی کافیه. اینکه حالت خوب باشه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
توی میدون اصلی گناباد یک عطاری هست، پسر جوانی صاحب مغازهست، یعنی برای پدرشه ولی خودش همیشه اونجاست، اسمش امیره. هر بار میریم قاین-گناباد یه سری هم اینجا میزنیم، اینبار که رفتیم دختر جوانی هم توی مغازه بود، سلام که کردیم دختر جواب داد دیدم تهلهجه آذری داره. قاطی اجناس مغازه این همکار من هم گاهی ناخنک میزد به خوراکیها، برگه آلو، قیسی و ... من یک مقدار گل ختمی برداشتم، برای تب خوبه، بعنوان رنگ غذا هم استفاده میشه، اینارو امیر صاحب مغازه میگفت. اومدم کنار دخل مغازه، تا همکارم هم خریدهاش رو بیاره، دخترک پرسید کجایی هستید، تهرانی؟ گفتم نه از تهران میام ولی آذری هستم، تُرکم. گفت عه منم ترکم، گفتم هوم، تهلهجه داری، کجایی هستی گفت اردبیل. گفتم اردبیل، گناباد، چطوری از اینجا سر در آوردی؟ خندید و به امیر نگاه کرد، امیر هم خندید، امیر گفت نامزدیم، من تهران سرباز بودم باهاش آشنا شدم، برداشتم آوردمش گناباد. هردوتاشون خندیدن. بعد دخترک ترکی چیزی به من گفت، من هم جواب دادم و مقداری ترکی حرف زدیم، امیر که گیج شده بود گفت چی دارید میگید؟ گفتم داره از تو تعریف میکنه، اینکه چقدر دوستت داره و دخترک هم داشت همینهارو میگفت، اینکه بخاطر این دوست داشتن اومده اینجا.
ممکنه ما آدمها با شنیدن این داستان هر کدام قضاوت یا نظری داشته باشیم اینکه کار درستی کردن یا اشتباه، ولی چیزی که من توی چشمهای اون دختر دیدم یک خوشحالی و حالِ خوب ابدی بود، اینکه مطمین بود قراره همه چیز خوب پیش بره. وقتی امیر حرف میزد دخترک نگاهش میکرد و لبخند میزد. حالش خوب بود. همین برای زندگی کافیه. اینکه حالت خوب باشه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤19😍2
...
جامعه ایرانی دچار یک ترومای جمعی شده. رنج و دردی که بخاطر وقایع و اتفاقات اخیر روی سرش آوار شدن و هربار فرصت ندادن زخمش التیام پیدا کنه و هی زخم رو تازه کردن، از آبان سیاه ۹۸ تا هواپیمای اوکراینی و بعدش هم وقایع سال ۱۴۰۱ و کشته شدن آدمها که تا الان هم دنبالهش ادامه پیدا کرده.
جامعه دچار یک آسیب روحی عمیق شده، آدمها رنج و درد رو حتی اگر نخوان با چشم ببینن با وجودشون دارن احساس میکنن. این ترومای جمعی، این ناامیدی جمعی، این رنج عمومی با هیچ مرهم موقتی هم قابل درمان نیست. این فروپاشی اعتماد عمومی، این تکه پاره شدن جامعه و در نهایت چنگ زدن آدمها به صورت همدیگه به جای مسبب اصلی این ماجرا نتیجه خوبی نداره.
ما باید مراقب خودمون باشیم، مراقب همدیگه باشیم، روزگار سختی رو داریم می گذرونیم ولی باید مراقب همدیگه باشیم، دستهامون رو رها نکنیم. ما خانه امن همدیگه هستیم. مراقب هم باشیم.
#پلاک_سیزده_منهای_یک
@iliyaaf7
جامعه ایرانی دچار یک ترومای جمعی شده. رنج و دردی که بخاطر وقایع و اتفاقات اخیر روی سرش آوار شدن و هربار فرصت ندادن زخمش التیام پیدا کنه و هی زخم رو تازه کردن، از آبان سیاه ۹۸ تا هواپیمای اوکراینی و بعدش هم وقایع سال ۱۴۰۱ و کشته شدن آدمها که تا الان هم دنبالهش ادامه پیدا کرده.
جامعه دچار یک آسیب روحی عمیق شده، آدمها رنج و درد رو حتی اگر نخوان با چشم ببینن با وجودشون دارن احساس میکنن. این ترومای جمعی، این ناامیدی جمعی، این رنج عمومی با هیچ مرهم موقتی هم قابل درمان نیست. این فروپاشی اعتماد عمومی، این تکه پاره شدن جامعه و در نهایت چنگ زدن آدمها به صورت همدیگه به جای مسبب اصلی این ماجرا نتیجه خوبی نداره.
ما باید مراقب خودمون باشیم، مراقب همدیگه باشیم، روزگار سختی رو داریم می گذرونیم ولی باید مراقب همدیگه باشیم، دستهامون رو رها نکنیم. ما خانه امن همدیگه هستیم. مراقب هم باشیم.
#پلاک_سیزده_منهای_یک
@iliyaaf7
❤20👍3👏3
گفت: چیزی هست که تو رو بترسونه؟
گفتم: آره اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
گفتم: آره اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤7😢4👍2
بعضی وقتها دوست داری صبح فردا بیدار نشی ولی ممکنه فردا روز خوبی باشه. اصلن شاید بهترین روز زندگیت باشه! کی میدونه؟
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
👍5❤4👏3
...
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
❤19👍2