صبح زود زنگ میزند و خبر میدهد که پدرش فوت کرده است. تسلیت میگویم. ناراحت میشوم از طرفی هم خوشحال که راحت شد. یک سال پیش تشخیص دادند سرطان روده دارد، بعدها متاستاز کرد، به همه جایش سرایت کرد. از سه ماه پیش هم میشد دید که استخوانهایش زیر درد دارند خرد میشوند. مرد نابود شد. این هفته آخر هم فلج شد. تمام شکم و سینه اش را پاره پاره کرده بودند. این آخریها آب جمع میشده توی شکمش.
توی راه شرکت به گذشته اش فکر میکنم، اینکه مردی بوده عصبی و تندخو، زن و بچه از دستش در امان نبوده اند. از زبانش از رفتارش. به وقت بیماری هم از همه طلبکار بوده. شاکی که به من نمیرسید. تا جاییکه مدتی زنس رها میکند و میرود خانه برادرش. زنی که مجبور بوده به زندگی با مرد ادامه دهد ولی ابن اواخر انگار دیگر تحملش طاق میشود و رها میکند. مرد مرده است. دیگر نیست. به این فکر میکنم که خانواده ام، دوستانم ، اطرافیانم چه فکری درباره من میکنند. رفتارم چگونه است. خودرای ام آیا؟ تندخو هستم؟ طلبکارم همیشه؟
نمیدانم! ولی چیزی را که میفهمم این است تا هستیم، تا میتوانیم برای شاد کردن دل اطرافیانمان تلاش کنیم. حتی اگر سخت باشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی راه شرکت به گذشته اش فکر میکنم، اینکه مردی بوده عصبی و تندخو، زن و بچه از دستش در امان نبوده اند. از زبانش از رفتارش. به وقت بیماری هم از همه طلبکار بوده. شاکی که به من نمیرسید. تا جاییکه مدتی زنس رها میکند و میرود خانه برادرش. زنی که مجبور بوده به زندگی با مرد ادامه دهد ولی ابن اواخر انگار دیگر تحملش طاق میشود و رها میکند. مرد مرده است. دیگر نیست. به این فکر میکنم که خانواده ام، دوستانم ، اطرافیانم چه فکری درباره من میکنند. رفتارم چگونه است. خودرای ام آیا؟ تندخو هستم؟ طلبکارم همیشه؟
نمیدانم! ولی چیزی را که میفهمم این است تا هستیم، تا میتوانیم برای شاد کردن دل اطرافیانمان تلاش کنیم. حتی اگر سخت باشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤1
قرار گذاشته بودیم سر امتحان میان ترم یکی از دروس برگه ها را سفید بدهیم برای اعتراض به روش تدریس. قرار شد چند دقیقه ای که گذشت من بلند شوم و برگه را بدهم و بعد هم الباقی دنبال من بیایند. خب من کارم را کردم و در نهایت شد داستان مسلم ابن عقیل توی مسجد کوفه! همه نشسته بودند، کسی بلند نشد. من تبدیل شدم به شورشی، کودتاچی. آن ترم آن درس را افتادم و بعدش هم استاد دیگر با من یکی دلش صاف نشد. و سه درس باقیمانده را هم که مجبور به گذراندن با او بودم یک خط در میان می انداخت. بعدها حین فارغ التحصیلی یکی از کارمندهای آموزش گفت که درس موتور احتراق داخلی را که نه گرفته بودم در اصل نمره چهارده بوده!
خلاصه اینکه قبل از اقدام به هر عملی امکانات را بسنجید، آدمها را بسنجید، گاه مجبورید کوتاه ببایید. گاه مجبور به پذیرش شرایط هستید.
هرچند هیچگاه پشیمان نشدم، روحیه عصیان در من نهادینه شد. توی کارم هم همینطورم. هرچند کمی محافظه کارتر شده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
خلاصه اینکه قبل از اقدام به هر عملی امکانات را بسنجید، آدمها را بسنجید، گاه مجبورید کوتاه ببایید. گاه مجبور به پذیرش شرایط هستید.
هرچند هیچگاه پشیمان نشدم، روحیه عصیان در من نهادینه شد. توی کارم هم همینطورم. هرچند کمی محافظه کارتر شده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤1
پیرزن میگفت : زن و شوهر هیچوقت نباید رخت خوابشون دوتا بشه، حتی وقتی دعوا میکنن و قهر میکنن باز باید کنار هم بخوابن. تخت خوابشون و رختخوابشون یکی باشه. این کنار هم خوابیدن خودش خیلی مسایل رو حل میکنه.
پیرزن نه استاد دانشگاه بود و نه تحصیل کرده و مثلن آکادمی رفته. سواد مکتبی آن موقع ها را داشت. مادربرزگ یکی از دوستان بود که چندسال پیش به رحمت خدا رفت. اما رفیقمان همین چند خط را که نقل میکرد به این نتیجه میرسیدیم بیشتر اختلافات زندگی مدرن زناشویی درک نکردن همین مسایل کوچک است. لج بازی در بیشتر مواردی که قابلیت حل شدن دارند. مثلن سعی در گرفتن امتیاز بیشتر. بیشتر مسایل کوچک قابل حل شدن هستند اگر یکی از طرفین در وقت و موقع مناسب کوتاه بیاید.
+ منظورم زندگی هایی نیست که در آستانه پاشیدن هستند و یا زندگی هایی که دیگر تمام حرمتها از بین رفته اند و زن و مرد به خون هم تشنه اند یا ابنکه از اساس ازدواجشان اشتباه بوده.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
پیرزن نه استاد دانشگاه بود و نه تحصیل کرده و مثلن آکادمی رفته. سواد مکتبی آن موقع ها را داشت. مادربرزگ یکی از دوستان بود که چندسال پیش به رحمت خدا رفت. اما رفیقمان همین چند خط را که نقل میکرد به این نتیجه میرسیدیم بیشتر اختلافات زندگی مدرن زناشویی درک نکردن همین مسایل کوچک است. لج بازی در بیشتر مواردی که قابلیت حل شدن دارند. مثلن سعی در گرفتن امتیاز بیشتر. بیشتر مسایل کوچک قابل حل شدن هستند اگر یکی از طرفین در وقت و موقع مناسب کوتاه بیاید.
+ منظورم زندگی هایی نیست که در آستانه پاشیدن هستند و یا زندگی هایی که دیگر تمام حرمتها از بین رفته اند و زن و مرد به خون هم تشنه اند یا ابنکه از اساس ازدواجشان اشتباه بوده.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
گفت : مَرد هم مردای قدیم!
مچ دست من را گرفته بود، آوردمش آن سمت بلوار! حرفی نزدم!
گفت : پیر شی ننه!
پیر شدم! برگشتم به پنجاه و چند سال پیش، مردی دست زنی را گرفته است، زن میخندد، از خیابان می گذرند، باران هم باید باشد این مواقع، نه تند نه سبک، بالاخره بار نوستالژیک را بیشتر میکند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#بوی_ریحان_در_باغ_پیچید
مچ دست من را گرفته بود، آوردمش آن سمت بلوار! حرفی نزدم!
گفت : پیر شی ننه!
پیر شدم! برگشتم به پنجاه و چند سال پیش، مردی دست زنی را گرفته است، زن میخندد، از خیابان می گذرند، باران هم باید باشد این مواقع، نه تند نه سبک، بالاخره بار نوستالژیک را بیشتر میکند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#بوی_ریحان_در_باغ_پیچید
انگار دوربین موبایل را فقط برای ما ایرانی ها ساخته اند.
اپیزود اول:
مردی در سعادت آباد در حال کاردی کردن یک نفر دیگه است، مردم جمع شده اند، مرد کاردی شده از جمعیت کمک می خواهد اما مرد کاردی کننده از جمعیت می خواهد جلو نیایند و مردم فهیم هم به احترام چاقویی که دست مرد کاردی کننده است جلو نمی آیند و موبایلها را از جیب بیرون می کشند و شروع به ثبت صحنه های بدیعی می کنند که برادر تارانتینو در خواب هم نمی تواند تصورش را داشته باشد.
چند روز بعد مرد کاردی کننده در حال تاب خوردن از طنابیست که به دکل جرثقیلی وصل شده و شرکت "تادانو " ژاپن به مدد همین فیلمهای موبایل در می یابد که جرثقیل هایش کاربردهای دیگری هم می توانسته داشته باشد.
اپیزود دوم:
مردی در خیابان پاسداران چاقویش را همینجوری بی دلیل در جلوی چشم هزاران فیلم بردار موبایلی در شکم همسرش جا گذاشته و در حالی که خودش را هم می زند در یک برداشت کلوزآپ به همه می گوید که زنش را خودش کشته تا یکوقت فراموش نشود.
لعنتی همش 1.3 مگا پیکسل...
اپیزود سوم:
اتوبوسی در مسیر کرمانشاه به همراه عده ای از هموطنان در حال تبدیل شدن به مواد آلی و کربن و غیره است، آفرین درست حدس زدید، تعداد زیادی فیلم موبایل از این صحنه کاملن طبیعی بدون هیچ افکتی تهیه شده است
الان موبایل هایی با کیفیت فیلم برداری HD آمده، فراموش نشود. کیفیت فیلم برداری هامان را بالا ببریم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
اپیزود اول:
مردی در سعادت آباد در حال کاردی کردن یک نفر دیگه است، مردم جمع شده اند، مرد کاردی شده از جمعیت کمک می خواهد اما مرد کاردی کننده از جمعیت می خواهد جلو نیایند و مردم فهیم هم به احترام چاقویی که دست مرد کاردی کننده است جلو نمی آیند و موبایلها را از جیب بیرون می کشند و شروع به ثبت صحنه های بدیعی می کنند که برادر تارانتینو در خواب هم نمی تواند تصورش را داشته باشد.
چند روز بعد مرد کاردی کننده در حال تاب خوردن از طنابیست که به دکل جرثقیلی وصل شده و شرکت "تادانو " ژاپن به مدد همین فیلمهای موبایل در می یابد که جرثقیل هایش کاربردهای دیگری هم می توانسته داشته باشد.
اپیزود دوم:
مردی در خیابان پاسداران چاقویش را همینجوری بی دلیل در جلوی چشم هزاران فیلم بردار موبایلی در شکم همسرش جا گذاشته و در حالی که خودش را هم می زند در یک برداشت کلوزآپ به همه می گوید که زنش را خودش کشته تا یکوقت فراموش نشود.
لعنتی همش 1.3 مگا پیکسل...
اپیزود سوم:
اتوبوسی در مسیر کرمانشاه به همراه عده ای از هموطنان در حال تبدیل شدن به مواد آلی و کربن و غیره است، آفرین درست حدس زدید، تعداد زیادی فیلم موبایل از این صحنه کاملن طبیعی بدون هیچ افکتی تهیه شده است
الان موبایل هایی با کیفیت فیلم برداری HD آمده، فراموش نشود. کیفیت فیلم برداری هامان را بالا ببریم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
یک چیزهائی هست که دست خودمان نیست،یعنی ما در وجود و یا عدمش نقشی نداریم. اما برای برخی بی جهت تولید حساسیت میکند.
اینکه مثلن گفته شود زنها برخی کارها را نمی توانند انجام دهند، منظور این نیست که ضعیفند. قوای جسمانی کافی را ندارند و این هم دلیل بر ضعفشان نیست. ساختار فیزیکی بدنشان اینگونه است.
اینکه بگوئی زن زیباست، زن لطیف است، خوب است، بودنش حس آرامش میدهد، باز یک سری هستند که بگویند : " چرا اینطور می گید؟ با این کارتون بین زن و مرد دارید تفاوت ایجاد میکنید! زن هم می تونه فلان و بهمان!"
کسی که منکر توانائی های زن نیست، کسی نگفته است که زن بنشیند آن بالا و فقط عشوه و ناز بیاید! زن مدیر هم باشد، خشمگین هم باشد، سر کارمندش فریاد بکشد، باز زیباست، دوست داشتنیست، دست خودمان نیست خوب!
من برای این فقره هیچ توضیحی ندارم!
حتی یک سری هستند از اطلاق کلمه زن به جنس ماده متنفرند، خوب این یک قرارداد است، همانطور که به جنس نر می گویند مرد، اشکالش کجاست؟ برای هر چیزی کلمه ای ساخته اند برای مشخص کردنش، درخت، کوه ... هرچند هردو انسانند و فارغ از بحث های جنسیتی باید به حقوقشان نگاه کرد ولی خوب یک سری خصلت ها زنانه است و یک سری مردانه، ما چکاره ایم این وسط!
زن زیباست، زن دوست داشتنیست، بدون زن زندگی ممکن نیست، با زن هم ممکن نیست!
:))
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#بوی_ریحان_در_باغ_پیچید
اینکه مثلن گفته شود زنها برخی کارها را نمی توانند انجام دهند، منظور این نیست که ضعیفند. قوای جسمانی کافی را ندارند و این هم دلیل بر ضعفشان نیست. ساختار فیزیکی بدنشان اینگونه است.
اینکه بگوئی زن زیباست، زن لطیف است، خوب است، بودنش حس آرامش میدهد، باز یک سری هستند که بگویند : " چرا اینطور می گید؟ با این کارتون بین زن و مرد دارید تفاوت ایجاد میکنید! زن هم می تونه فلان و بهمان!"
کسی که منکر توانائی های زن نیست، کسی نگفته است که زن بنشیند آن بالا و فقط عشوه و ناز بیاید! زن مدیر هم باشد، خشمگین هم باشد، سر کارمندش فریاد بکشد، باز زیباست، دوست داشتنیست، دست خودمان نیست خوب!
من برای این فقره هیچ توضیحی ندارم!
حتی یک سری هستند از اطلاق کلمه زن به جنس ماده متنفرند، خوب این یک قرارداد است، همانطور که به جنس نر می گویند مرد، اشکالش کجاست؟ برای هر چیزی کلمه ای ساخته اند برای مشخص کردنش، درخت، کوه ... هرچند هردو انسانند و فارغ از بحث های جنسیتی باید به حقوقشان نگاه کرد ولی خوب یک سری خصلت ها زنانه است و یک سری مردانه، ما چکاره ایم این وسط!
زن زیباست، زن دوست داشتنیست، بدون زن زندگی ممکن نیست، با زن هم ممکن نیست!
:))
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#بوی_ریحان_در_باغ_پیچید
توی این باران حیف است از پنجره نگاه کنی فقط، باید زیر نم نم و گاه شر شرش خودت را رها کنی و موسیقی پس زمینه زندگی هم روی ضربان قلب خیابان ست شود و بوی تنش که پیچیده لابلای عطر نرم ارزانی که از ایستگاه مترویی خریده بود، تو را بردارد از واقعیت ببرد توی خیال ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ده(بیست)دوست برتر شما
1- همین تویی که همین روزها قرار است لباس زندگی مشترک را تنت کنی. همین تو که حرف برای زدن با تو دارم. همین تو.
2- همین تویی که خوب مینویسی. همین تویی که احساس نابت را جاری میکنی توی کلمات. همین تویی که فهمیدن را میدانی.
3- همین تویی که باران دارد بویت را از نفس های این شهر میشوید.
4- همین تویی که صبح جلوی آینه لبخند داری توی آینه با چشمهای پف کرده ات میخندی.
5- همین تویی که باید ریخت توی استکان چای و نوشید.
6- همین تویی که داری به این فکر میکنی چطور میشود دلی را شاد کرد. آری خودت. خود خودت.
7- همین توی داخل گوشی که عکست را میبینم. همین تو که میخندی ریز. همین تو که زندگی را در میان لبهایت قاب کرده ای.
8- او. او که ندیدمش. اویی که ندیده فهمیدم کسی هست بی آنکه نفسهایش را بشماری حالت را خوب میکند.
9- تو، آری خودت همین خودت که گاه به یادم هستی. گاه دلت تنگ است. گاه نمیگویی. گاه میفهمم جایی کسی دارد فکر میکند به اینکه کاش حالت خوب باشد.
10- تویی که میخوانی ... آری خودت. خودت که این سطور را میخوانی. دلنگرانی. دلتنگی. باران تو را مچاله میکند توی خاطرات. همین تویی که دستهایت را جمع کرده ای دور لیوان چای. از پنجره باران زده خیره به آینده ای. همین تو که دست میکنی از توی گوشی موبایلت عکسش را نگاه میکنی. قند توی دلت آب میشود. همین تو. خودت. خودت که میفهمی دوست داشتن حرف نیست، عمل است، ادا نیست، رفتار است. آری خودت. تو برترین دوست منی.
ارادمندتم هستم. مخلصیم در کل ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
1- همین تویی که همین روزها قرار است لباس زندگی مشترک را تنت کنی. همین تو که حرف برای زدن با تو دارم. همین تو.
2- همین تویی که خوب مینویسی. همین تویی که احساس نابت را جاری میکنی توی کلمات. همین تویی که فهمیدن را میدانی.
3- همین تویی که باران دارد بویت را از نفس های این شهر میشوید.
4- همین تویی که صبح جلوی آینه لبخند داری توی آینه با چشمهای پف کرده ات میخندی.
5- همین تویی که باید ریخت توی استکان چای و نوشید.
6- همین تویی که داری به این فکر میکنی چطور میشود دلی را شاد کرد. آری خودت. خود خودت.
7- همین توی داخل گوشی که عکست را میبینم. همین تو که میخندی ریز. همین تو که زندگی را در میان لبهایت قاب کرده ای.
8- او. او که ندیدمش. اویی که ندیده فهمیدم کسی هست بی آنکه نفسهایش را بشماری حالت را خوب میکند.
9- تو، آری خودت همین خودت که گاه به یادم هستی. گاه دلت تنگ است. گاه نمیگویی. گاه میفهمم جایی کسی دارد فکر میکند به اینکه کاش حالت خوب باشد.
10- تویی که میخوانی ... آری خودت. خودت که این سطور را میخوانی. دلنگرانی. دلتنگی. باران تو را مچاله میکند توی خاطرات. همین تویی که دستهایت را جمع کرده ای دور لیوان چای. از پنجره باران زده خیره به آینده ای. همین تو که دست میکنی از توی گوشی موبایلت عکسش را نگاه میکنی. قند توی دلت آب میشود. همین تو. خودت. خودت که میفهمی دوست داشتن حرف نیست، عمل است، ادا نیست، رفتار است. آری خودت. تو برترین دوست منی.
ارادمندتم هستم. مخلصیم در کل ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زنهای واقعی همین هائی هستند که هر روز در دنیای اطرافمان می بینیم. سرمان را از بین عکس های روتوش شده و تغییر ماهیت داده شده ی دنیای مجازی بیرون بیاوریم می بینیم که زن واقعی، مثلن همین همکار سرما خورده مان است، با آن چشم های پف کرده که سعی کرده است با آرایش ملیحی کمی از خستگی صورتش بکاهد. همین زنهائی که شکمشان از شدت سوء تغذیه به پشتشان نچسبیده است!
رانهای کشیده و صاف و بدون هیچ لکه ای، سینه های برآمده در حال انفجار، صورت های بی جان شده، شکم های تخت، پشت برآمده و ...
اینها را همین جا رها کنیم!
روده درازی چرا! زن واقعی همینی ست که نشسته است روبرویت و گاهی لبخندی هم میزند. آن ته چشمهایش زندگی جاریست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
رانهای کشیده و صاف و بدون هیچ لکه ای، سینه های برآمده در حال انفجار، صورت های بی جان شده، شکم های تخت، پشت برآمده و ...
اینها را همین جا رها کنیم!
روده درازی چرا! زن واقعی همینی ست که نشسته است روبرویت و گاهی لبخندی هم میزند. آن ته چشمهایش زندگی جاریست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
ایستاده ام گوشه اتاقش، هنوز بیدار نشده است، ملحفه را جمع کرده است توی شکمش، به سمت چپِ تنش خوابیده ... پاهای سبزه اش از زیر ملحفه پیداست، چشمهای بسته اش هم زیباست. تکیه داده ام به در اتاقش.رگه باریکی نور از لای پرده می ریزد روی بازوانش. دست میکشد روی بینی می خاراند. چرخی می زند. طاقباز میشود. دستانش را باز کرده است به دو طرف. پای راستش از کناره تخت آویزان است. من هنوز تکیه داده ام به در اتاق!
خواب باشد، بیدار باشد، زیباست، صورت نشسته اش زیباست!
آرام آرام خود را میکشد، چشمهایش نیمه بازند، می نشیند کناره تخت، موهایش ژولیده و در هم پیچیده. دست می گذارد زیر چانه اش، خمیازه ای می کشد، تاپ را از تنش می کشد بیرون، چشمهایم را می بندم، منظره ی زیبائیست حتمن. شلوارک را هم در آورده است لابد. حوله حمام پیچیده دور خودش، دوش بگیرد و ...
چشمهایم بسته است، تکیه داده ام به در اتاقش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
خواب باشد، بیدار باشد، زیباست، صورت نشسته اش زیباست!
آرام آرام خود را میکشد، چشمهایش نیمه بازند، می نشیند کناره تخت، موهایش ژولیده و در هم پیچیده. دست می گذارد زیر چانه اش، خمیازه ای می کشد، تاپ را از تنش می کشد بیرون، چشمهایم را می بندم، منظره ی زیبائیست حتمن. شلوارک را هم در آورده است لابد. حوله حمام پیچیده دور خودش، دوش بگیرد و ...
چشمهایم بسته است، تکیه داده ام به در اتاقش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زنگ زده است که بریم شمال ویلای فلانی! خوش میگذرد ...
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
آمار اینجور شمال رفتن ها را دارم، دویست نفر می ریزند توی یک ویلای دو اتاقه، زنها یک طرف، مردها یک طرف، آخرش هم جا کم می آید و می بینی شب خوابیده ای در بَرِ فلانی! یا بهمانی شبها مثلن عادت لگد پراندن دارد، فک و جمجمعه ات را میگذارد کف دستت!
برای اجابت مزاج از دو روز قبل باید وقت بگیری یا بروی یک گوشه کناری و شکم ورم کرده را خالی کنی! هوا دم کرده است، همه چیز چسبیده است به هم، موها، لباس تنت، حمام رفتن؟! اصلن نگو، آن بخش که کاملن تعلق پیدا میکند به بانوان و کودکان با مسائل خاص خودشان!
همه چیز بوی نا میدهد، اصلن نمیدانی این وسط چه خاکی توی سرت بریزی، در طول مثلن سه روز کلن دو دانه شلیل و یک عدد هم موز گندیده نصیبت میشود، آخرش هم که همه چیز دُنگ دُنگ است، هشتاد هزارتومن پیاده ات میکنند! البته که خوش هم میگذرد، آفتاب سوخته میشوی، یک سری وسایلت گم میشود، کتابی که آورده ای بخوانی را دختر فلانی خوشش آمده و تو هم که کلن زبان نه گفتن نداری، داده ای رفته است. عصر روز آخر مصیبت همگی با هم آوار میشوند روی تنت، مثلن دارید بر می گردید، جاده شلوغ، دیروقت می رسی، فردا هم که شنبه است، روز اول کاری ...
جواب میدهی : " کار دارم، نمیرسم بیام!"
کلی توی دلت را آب می اندازد با فانتزِ های خاص این سفر که همه اش در بالا آمد.
یک آن به خودت می آئی و می بینی کنار ساحلی، به این فکر می کنی که الان دراز کشیده بودم توی خانه و کتاب میخواندم، فیلم می دیدم!
تا به خودت بیائی روی هوائی، روی دست بلندت کرده اند ... شالاپ !
با کتف میخوری کف ماسه ای دریا! درد کهنه میزند بیرون!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دوران دانشگاه عاشق شده بود، به سرانجام نرسید، چندسالی گذشت، از یکی از همکارانش خوشش آمده بود، یکباری که حرفش شد گفت : " اینکه قدش از من خیلی کوتاهتره به نظرت مهمه؟"
گفتم :" اگر بتونید با هم زندگی کنید، چه ایرادی داره!"
گفت که مادرش راضی نیست و چیزهای دیگر! ازدواج کردند، دوران عقد یکبار در یک مهمانی همسرش را دیدم، ورژن کوتاهتر همان دختری که عاشقش بود!
آدمها که بار اول عاشق میشوند، آن عشق اول یک جورهائی میشود مرجع، قالب اصلی، نقشه راه ... یعنی توی آدمهای بعدی دنبال همان جزئیاتیم. حالا نه همه مان، برخی. چشمها، بینی، کلیت صورت و ...
اخلاق؟ نمیدانم ... چون با نفر اول به سرانجامی نرسیده است و اخلاق آدمها هم تا زیر یک سقف نروند برملا نمیشود!
چندسالی گذشته است، گاهی لابلای حرفهایش چیزهائی می گوید، اینکه راضی نیست، اینکه ... من هم نمیدانم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گفتم :" اگر بتونید با هم زندگی کنید، چه ایرادی داره!"
گفت که مادرش راضی نیست و چیزهای دیگر! ازدواج کردند، دوران عقد یکبار در یک مهمانی همسرش را دیدم، ورژن کوتاهتر همان دختری که عاشقش بود!
آدمها که بار اول عاشق میشوند، آن عشق اول یک جورهائی میشود مرجع، قالب اصلی، نقشه راه ... یعنی توی آدمهای بعدی دنبال همان جزئیاتیم. حالا نه همه مان، برخی. چشمها، بینی، کلیت صورت و ...
اخلاق؟ نمیدانم ... چون با نفر اول به سرانجامی نرسیده است و اخلاق آدمها هم تا زیر یک سقف نروند برملا نمیشود!
چندسالی گذشته است، گاهی لابلای حرفهایش چیزهائی می گوید، اینکه راضی نیست، اینکه ... من هم نمیدانم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مسیر کوتاه است. کرایه اش هزار تومان. بین راه خانمی پیاده میشود و یک خانم دیگر سوار میشود. ته خط زنی که بین راه سوار شده پانصد تومان کرایه میدهد. مرد راننده میگوید هزار تومن میشه!
زن اعتراض میکند که بین راه سوار شده. من هنوز داخل تاکسی هستم. زن بین پیاده شدن و در تاکسی دارد بحث میکند. ب میگردم و میگویم : آقا بین راه سوار شده! راننده براق میشود طرف مت. زن هزار تومان را پرت میکند روی صندلی جلو و چیزی میگوید و میرود. من در حال پیاده سدن هستم که راننده به من میگوید : به تو چه ربطی داره؟! جواب میدهم : "ربطش اینه که داری زیاد میگیری، داری زور میگی!"
"خب تو چکاره ای. ماموری؟"
"نه! هیچکاره ام. خسته ای میدونم. هی دنده و دنده عوض کردن. الانم سرد شده. خیس و دماغ آویزون. خلاصه که خسته نباشی! شبت خوش"
تمام میشود بحث. همین اعتراض کوچک در حد همین پانصد تومن ها باعث میشود کم کم مسایل حل شود. سیستم از پایین به بالا اصلاح میشود. تا خودمان اصلاح را از خودمان شروع نکنیم سیستم هم اصلاح نخواهد شد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زن اعتراض میکند که بین راه سوار شده. من هنوز داخل تاکسی هستم. زن بین پیاده شدن و در تاکسی دارد بحث میکند. ب میگردم و میگویم : آقا بین راه سوار شده! راننده براق میشود طرف مت. زن هزار تومان را پرت میکند روی صندلی جلو و چیزی میگوید و میرود. من در حال پیاده سدن هستم که راننده به من میگوید : به تو چه ربطی داره؟! جواب میدهم : "ربطش اینه که داری زیاد میگیری، داری زور میگی!"
"خب تو چکاره ای. ماموری؟"
"نه! هیچکاره ام. خسته ای میدونم. هی دنده و دنده عوض کردن. الانم سرد شده. خیس و دماغ آویزون. خلاصه که خسته نباشی! شبت خوش"
تمام میشود بحث. همین اعتراض کوچک در حد همین پانصد تومن ها باعث میشود کم کم مسایل حل شود. سیستم از پایین به بالا اصلاح میشود. تا خودمان اصلاح را از خودمان شروع نکنیم سیستم هم اصلاح نخواهد شد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دختره گفت سردمه، پسره هم لبخندی زد و کتش رو در آورد انداخت روی شونه های دختره و بعد همونجا توی ایستگاه دست انداخت دور شونه های دختره و کشید طرف خودش. دختره سرشو گذاشت رو شونه های پسره و خندید!
البته خب که اینا همش فانتزیه! در اصل اینطوریه داستان که پسره در حالیکه دستاش تو جیبشه و داره به مسیر اومدن اتوبوس نگاه میکنه میگه : من بدتر از تو! پوستم داره کنده میشه!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
البته خب که اینا همش فانتزیه! در اصل اینطوریه داستان که پسره در حالیکه دستاش تو جیبشه و داره به مسیر اومدن اتوبوس نگاه میکنه میگه : من بدتر از تو! پوستم داره کنده میشه!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
اپیزود اول :
زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!
اپیزود دوم :
میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!
اپیزود سوم :
زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!
اپیزود دوم :
میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!
اپیزود سوم :
زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
خانم مهندس جکی را روی تلگرام میفرستد. همین داستان دختر زنگ میزند و میپرسد کجایی و پسر جواب میدهد امام خمینی هستم و الباقی!
زیرش مینویسم :
والا شما خودت دیگه نشو عمله دست جور! به اندازه کافی پشت سر شما خانما میزنن، دیگه خودتون چکش بادی برندارید بیافتید به جون زیرساخت های خودتون!
جواب مینویسد که ای بابا مهندس اینا جکه واقعی که نیست!
مینویسم از همین جوابی که دادی میشه فهمید چی واقعیه و چی نیست!
:|
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زیرش مینویسم :
والا شما خودت دیگه نشو عمله دست جور! به اندازه کافی پشت سر شما خانما میزنن، دیگه خودتون چکش بادی برندارید بیافتید به جون زیرساخت های خودتون!
جواب مینویسد که ای بابا مهندس اینا جکه واقعی که نیست!
مینویسم از همین جوابی که دادی میشه فهمید چی واقعیه و چی نیست!
:|
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه