...
جامعه ایرانی دچار یک ترومای جمعی شده. رنج و دردی که بخاطر وقایع و اتفاقات اخیر روی سرش آوار شدن و هربار فرصت ندادن زخمش التیام پیدا کنه و هی زخم رو تازه کردن، از آبان سیاه ۹۸ تا هواپیمای اوکراینی و بعدش هم وقایع سال ۱۴۰۱ و کشته شدن آدمها که تا الان هم دنبالهش ادامه پیدا کرده.
جامعه دچار یک آسیب روحی عمیق شده، آدمها رنج و درد رو حتی اگر نخوان با چشم ببینن با وجودشون دارن احساس میکنن. این ترومای جمعی، این ناامیدی جمعی، این رنج عمومی با هیچ مرهم موقتی هم قابل درمان نیست. این فروپاشی اعتماد عمومی، این تکه پاره شدن جامعه و در نهایت چنگ زدن آدمها به صورت همدیگه به جای مسبب اصلی این ماجرا نتیجه خوبی نداره.
ما باید مراقب خودمون باشیم، مراقب همدیگه باشیم، روزگار سختی رو داریم می گذرونیم ولی باید مراقب همدیگه باشیم، دستهامون رو رها نکنیم. ما خانه امن همدیگه هستیم. مراقب هم باشیم.
#پلاک_سیزده_منهای_یک
@iliyaaf7
جامعه ایرانی دچار یک ترومای جمعی شده. رنج و دردی که بخاطر وقایع و اتفاقات اخیر روی سرش آوار شدن و هربار فرصت ندادن زخمش التیام پیدا کنه و هی زخم رو تازه کردن، از آبان سیاه ۹۸ تا هواپیمای اوکراینی و بعدش هم وقایع سال ۱۴۰۱ و کشته شدن آدمها که تا الان هم دنبالهش ادامه پیدا کرده.
جامعه دچار یک آسیب روحی عمیق شده، آدمها رنج و درد رو حتی اگر نخوان با چشم ببینن با وجودشون دارن احساس میکنن. این ترومای جمعی، این ناامیدی جمعی، این رنج عمومی با هیچ مرهم موقتی هم قابل درمان نیست. این فروپاشی اعتماد عمومی، این تکه پاره شدن جامعه و در نهایت چنگ زدن آدمها به صورت همدیگه به جای مسبب اصلی این ماجرا نتیجه خوبی نداره.
ما باید مراقب خودمون باشیم، مراقب همدیگه باشیم، روزگار سختی رو داریم می گذرونیم ولی باید مراقب همدیگه باشیم، دستهامون رو رها نکنیم. ما خانه امن همدیگه هستیم. مراقب هم باشیم.
#پلاک_سیزده_منهای_یک
@iliyaaf7
❤20👍3👏3
گفت: چیزی هست که تو رو بترسونه؟
گفتم: آره اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
گفتم: آره اینکه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤7😢4👍2
بعضی وقتها دوست داری صبح فردا بیدار نشی ولی ممکنه فردا روز خوبی باشه. اصلن شاید بهترین روز زندگیت باشه! کی میدونه؟
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@iliyaaf7
👍5❤4👏3
...
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
❤19👍2
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
قیصر امینپور
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
قیصر امینپور
❤7👍1😢1
...
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد.
هوای اهواز خنک است، نسیمی میزند توی صورتم. توی دلم رختها را رها کردهاند، کسی رخت نمیشوید.
زمستان ۱۳۹۵
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد.
هوای اهواز خنک است، نسیمی میزند توی صورتم. توی دلم رختها را رها کردهاند، کسی رخت نمیشوید.
زمستان ۱۳۹۵
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤11👍1😍1
تکامل انسان در مسیر بقا بوده نه موفقیت، انسان تکامل پیدا کرده که بتونه زنده بمونه، توی سختترین شرایط، اینکه حتمن باید موفق باشیم توی ژن ما نیست، این رو توی این ۱۰۰ سال اخیر که سرمایه رشد کرده کردن توی مغز ما، اینکه باید حتمن موفق بشیم و اگر نشیم باختیم.
حالا این موفقیت چی هست اصلن؟ چی رو میگن موفقیت؟ پولدار شدن؟ معروف شدن؟ این موفقیت اصلن چی هست؟ هیچ!
خودمون رو رنج میدیم که مثلن پیشرفت کنیم، در مدارج عالی(ثروت-شهرت) بالا بریم اما تهش هیچی نیست. چند نفرمون به اونجا میرسیم؟ پدران و مادران غارنشین ما زندگی راحتتری داشتن چون موفقیتی وجود نداشت هرچه بود حرکت به سمت بقا بوده، همدیگر رو هم بیشتر دوست داشتن، چون وقت زیاد داشتن، وقت برای دوست داشتن.
#ای_لیا
@iliyaaf7
حالا این موفقیت چی هست اصلن؟ چی رو میگن موفقیت؟ پولدار شدن؟ معروف شدن؟ این موفقیت اصلن چی هست؟ هیچ!
خودمون رو رنج میدیم که مثلن پیشرفت کنیم، در مدارج عالی(ثروت-شهرت) بالا بریم اما تهش هیچی نیست. چند نفرمون به اونجا میرسیم؟ پدران و مادران غارنشین ما زندگی راحتتری داشتن چون موفقیتی وجود نداشت هرچه بود حرکت به سمت بقا بوده، همدیگر رو هم بیشتر دوست داشتن، چون وقت زیاد داشتن، وقت برای دوست داشتن.
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤8👍1
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤16
...
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤23