...
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
تقریبن ۳۰ کیلومتر مونده بود به مشهد، کنار اتوبان یه کوییک ایستاده بود، از دور به نظر میرسید سمت شاگرد دو نفر ایستادن کنار ماشین و همدیگرو بغل کردن، زن و مرد همدیگرو توی آغوش گرفته بودن، سر مرد روی شانه زن بود، زن دست گذاشته بود روی سر مرد، صحنه غریبی بود، تمام اینها شاید توی ۲ یا ۳ ثانیه از جلوی چشمم رد شد، پیش خودم گفتم لابد الان زن توی گوش مرد داره میگه: همه خسته میشن، همه بیحوصله میشن، همه گاهی به این فکر میکنن که فایده نداره دیگه، همه یه جایی اونقدر نازک میشن که ممکنه بشکنن ولی من حواسم بهت هست، حواسم هست ... به قولی غمات مال من.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
عکس: جایی در خراسان جنوبی
@iliyaaf7
❤19👍2
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
قیصر امینپور
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
قیصر امینپور
❤7👍1😢1
...
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد.
هوای اهواز خنک است، نسیمی میزند توی صورتم. توی دلم رختها را رها کردهاند، کسی رخت نمیشوید.
زمستان ۱۳۹۵
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی اتوبوس خروجی از گیت مهرآباد به سمت اهواز ایستاده ام و روبرویم زنی با دختر پنج شش ساله اش ایستاده اند، دوست دارم نگاه کنم به دخترک و برگردد به طرفم و من هم لبخند بزنم و او هم شاید لبخندی بزند ولی نگاهم نمیکند، به سمت دیگر اتوبوس نگاه میکند جائی که چندتائی دختر و پسر جوان که انگار نوازنده هستند و لابد برای اجرا به اهواز میروند با هم شوخی میکنند، میخندند، دخترها بلند بلند میخندد، دوست دارم بدانم دختر بچه با دیدن انها به چه چیزی فکر میکند، سوار هواپیما میشویم، تا میرسیم توی هواپیما و سرم را میگذارم روی پشتی صندلی خوابم میبرد، زن مهماندار میز جلوئی مرا باز میکند تا جعبه صبحانه را بگذارد روی میز بیدار میشوم، توی جعبه صبحانه یک قوطی کوچک است با قطعاتی برش خرده از میوه، یکی نشسته است سیب و پرتقال خرد کرده است و بعدش ریخته است توی این قوطی کوچک پلاستیکی، دوست دارم بدانم وقتی اینها را خرد میکرده به چه فکر میکرده؟ به اینکه کدام خری قرار است اینها را بخورد یا اینکه شاید تف کرده توی اینها شاید ... میوه ها را میخورم و بعدش مجله همشهری داستان را از توی کیف بیرون می آورم و ان چند داستان باقی مانده را میخوانم، غرق خواندن شده ام که یکهو هواپیما کوبیده میشود روی باند، رسیده ایم اهواز، از راهرو هواپیما که میگذرم میرسم به صندلی آن مادر و دختر کوچکش اینبار نگاهم میکند، نگاهش مکینم و لبخند میزنم، او هم میخندد.
هوای اهواز خنک است، نسیمی میزند توی صورتم. توی دلم رختها را رها کردهاند، کسی رخت نمیشوید.
زمستان ۱۳۹۵
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
❤11👍1😍1
تکامل انسان در مسیر بقا بوده نه موفقیت، انسان تکامل پیدا کرده که بتونه زنده بمونه، توی سختترین شرایط، اینکه حتمن باید موفق باشیم توی ژن ما نیست، این رو توی این ۱۰۰ سال اخیر که سرمایه رشد کرده کردن توی مغز ما، اینکه باید حتمن موفق بشیم و اگر نشیم باختیم.
حالا این موفقیت چی هست اصلن؟ چی رو میگن موفقیت؟ پولدار شدن؟ معروف شدن؟ این موفقیت اصلن چی هست؟ هیچ!
خودمون رو رنج میدیم که مثلن پیشرفت کنیم، در مدارج عالی(ثروت-شهرت) بالا بریم اما تهش هیچی نیست. چند نفرمون به اونجا میرسیم؟ پدران و مادران غارنشین ما زندگی راحتتری داشتن چون موفقیتی وجود نداشت هرچه بود حرکت به سمت بقا بوده، همدیگر رو هم بیشتر دوست داشتن، چون وقت زیاد داشتن، وقت برای دوست داشتن.
#ای_لیا
@iliyaaf7
حالا این موفقیت چی هست اصلن؟ چی رو میگن موفقیت؟ پولدار شدن؟ معروف شدن؟ این موفقیت اصلن چی هست؟ هیچ!
خودمون رو رنج میدیم که مثلن پیشرفت کنیم، در مدارج عالی(ثروت-شهرت) بالا بریم اما تهش هیچی نیست. چند نفرمون به اونجا میرسیم؟ پدران و مادران غارنشین ما زندگی راحتتری داشتن چون موفقیتی وجود نداشت هرچه بود حرکت به سمت بقا بوده، همدیگر رو هم بیشتر دوست داشتن، چون وقت زیاد داشتن، وقت برای دوست داشتن.
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤8👍1
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤16
...
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤23
Forwarded from کافی کتاب
هیچ چیزی در دنیا به این نمیارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.
آلبر کامو
#کافی_کتاب
@kafiketab
آلبر کامو
#کافی_کتاب
@kafiketab
❤13👏1
Forwarded from ایلیا
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمیزند، نمینویسد، نمیگوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
😢9👍4
Forwarded from ایلیا
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
😍8❤5
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍20❤9