گوشی که زنگ میخورد زن کتری را رها میکند کنار قوری چای!
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟ شرکتی؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را جمع میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زیر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و میپیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی گلهای روی میز، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمیدارد آب جوش را میریزد روی چای خشک داخل قوری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونههایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونهاش، گرم است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟ شرکتی؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را جمع میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زیر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و میپیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی گلهای روی میز، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمیدارد آب جوش را میریزد روی چای خشک داخل قوری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونههایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونهاش، گرم است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤14👍1
...
رفته بودیم سمت مازندران یه کارخونهای بازدید، طرفهای فیروزکوه راننده رفت بنزین بزنه، پیاده شدم یه خرده خودم و دستهام رو بکشم تا از اون حال مچاله توی ماشین بیرون بیام، این منظره جلوی چشمم بود، خیره شدم به اون ابرها و به این فکر کردم که این لحظه تکرار نمیشه، یک برشی از زمان که در یک صبح خنک خرداد سال ۱۴۰۳ رخ داد و همونجا هم موند، زندگی ما پر از این زمانهاست، لحظاتی که گذشتن و رفتن، تاریخ به سمت جلو حرکت میکنه ولی آیا تکرار نمیشه؟ آیا اگر لحظات خوب و قشنگی داریم اینها تکرار نمیشن؟ اینها توی زمان دفن میشن؟ قطعن نه! ما میتونیم اون لحظات خوب و قشنگ رو هی فراخوانی کنیم، هی بازیابی کنیم، هی تکرارش کنیم و نذاریم تبدیل به عادت بشه، در خلالِ عادتهای پرتکرار زندگی دچار ملال نشیم، مثل دوست داشتن، وقتی بهش میگی "دوسِت دارم" این تکرار زیبا رو میتونی بارها بگی و هربار زمان تازه بشه، هربار برگردی به همون پمپ بنزین و جلوی این منظره قرار بگیری و لبخند بزنی.
آره عزیز من، دوست داشتن یک شغل تمام وقت است در خلال عادتهای پرتکرار زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
رفته بودیم سمت مازندران یه کارخونهای بازدید، طرفهای فیروزکوه راننده رفت بنزین بزنه، پیاده شدم یه خرده خودم و دستهام رو بکشم تا از اون حال مچاله توی ماشین بیرون بیام، این منظره جلوی چشمم بود، خیره شدم به اون ابرها و به این فکر کردم که این لحظه تکرار نمیشه، یک برشی از زمان که در یک صبح خنک خرداد سال ۱۴۰۳ رخ داد و همونجا هم موند، زندگی ما پر از این زمانهاست، لحظاتی که گذشتن و رفتن، تاریخ به سمت جلو حرکت میکنه ولی آیا تکرار نمیشه؟ آیا اگر لحظات خوب و قشنگی داریم اینها تکرار نمیشن؟ اینها توی زمان دفن میشن؟ قطعن نه! ما میتونیم اون لحظات خوب و قشنگ رو هی فراخوانی کنیم، هی بازیابی کنیم، هی تکرارش کنیم و نذاریم تبدیل به عادت بشه، در خلالِ عادتهای پرتکرار زندگی دچار ملال نشیم، مثل دوست داشتن، وقتی بهش میگی "دوسِت دارم" این تکرار زیبا رو میتونی بارها بگی و هربار زمان تازه بشه، هربار برگردی به همون پمپ بنزین و جلوی این منظره قرار بگیری و لبخند بزنی.
آره عزیز من، دوست داشتن یک شغل تمام وقت است در خلال عادتهای پرتکرار زندگی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤14
تو را دوست داشتهام
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
شبیه آن برفهای روی کیلیمانجارو
همانقدر دور، همانقدر بعید
همانقدر بکر
همانقدر تازه.
#ای_لیا
@yekbashar
❤2🥰2
به زن گفته بود جنوب رفتی؟ زن گفته بود نه، دوباره نگاه کرده بود توی چشمهای زن و گفته بود نزدیکهای غروب، آفتاب یکی دو ساعتی مونده برسه توی خط افق دریا، لنجها کنار ساحل آروم روی آب موج میخورن، مرغهای دریایی سبک بالای دریا روی هوای گرم بالهاشون رو باز کردن و سُر میخورن توی هوا، آفتاب داره کجکی میزنه روی آب دریا، یه رنگ سبز آبی عجیبی درست شده روی آب، هیچ کجا این رنگ رو نمیبینی، کم کم خنکی داره زورش خودش رو میندازه روی سر گرما، یک حال غریبی هست، میتونی تصور کنی؟ زن چشمها را بسته بود و گفته بود: آره قلبم به تپش افتاد. مرد دست زن را گرفته بود و گفته بود: تو دقیقن به زیبایی همین تصویر هستی و حتی زیباتر.
#ای_لیا
@iliyaaf7
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤10🥰1
+ شما مردا وقتی با همید درباره چی حرف میزنید؟
- درباره شما زنها، درباره زیبائیتون، اخلاق خوبتون، اینکه "لابد جهان بی زن چیزی کم داشت" درباره این چیزا دیگه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
- درباره شما زنها، درباره زیبائیتون، اخلاق خوبتون، اینکه "لابد جهان بی زن چیزی کم داشت" درباره این چیزا دیگه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤8