ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
زخمهای زیادی توی این سالها نشست روی تنم،  از هزاران شکستگی کله‌م تو بچگی که توی کوچه بازی میکردیم یا یکی با چوب و سنگ میزد می‌شکست یا می‌خوردیم یه جایی مثلن لب جوب و جدول کنار خیابون و ... یکبار هم خواهرم گوشتکوب رو پرت کرد خورد توی سرم، یا زخمهای حین کار تو بچگی مثل زخمهای دوره کارگری تراشکاری یا مکانیکی یا زخمهای فوتبالی توی زمین خاکی و چیزهای دیگه مثل باغبونی و اینجور چیزها، هر روز خدا زخم بودم، کتک هم میخوردیم بابتش، بعدش بزرگتر شدیم پانسمان یاد گرفتیم با پرمنگنات و دواگلی و پارچه و پماد و ... حداقل فقط درد زخم بود و دیگه کتک نداشت. همه زخمها تقریبن جاشون خوب شد، دخترم میگه چون قوی هستی جاشون نمیمونه، هیچکدوم نموندن الا این زخم، چند سال پیش توی زمین چمن یکی من رو زد تعادلم به هم خورد سر خوردم روی زمین، چند دقیقه بعد یکی از بچه‌ها گفت دستت پر خونه، نگاه کردم کامل قرمز شده بود، خون میرفت، اومدم بیرون برام بستن، انگار توی زمین میخی شیشه‌ای چیزی بوده، بخیه هم نخورد حتی ولی جاش موند، نرفت، هنوز هست، یادمه سال ۷۶ توی زمین خاکی نیرو خوردم زمین قشنگ یه لایه از پوستم رفت تا ماه ها خون‌آبه میداد ولی اونم دیگه جاش نیست با اون عمق زخم ولی این هست، هست و قشنگ جلوی چشمامه، مثل این زخمها روی روح و احساسمون هم داریم. زخمهایی که روزگار و آدمها میزنن. برخی زخمها جاشون نمیمونه، حتی یادمون نمیاد کی زخم زده، کجا زخم زده، چطوری زده، جاشون خوب شده، ازشون رد شدیم ولی برخی زخمها حتس اگر خوب بشن جاشون هیچوقت خوب نمیشه، همیشه هستن، همیشه جلوی چشمهات هستن و هی بهت یاداوری می‌کنن، فرق زخم جسم و روح اینه که زخم جسم خوب میشه جاش میمونه ولی زخم روح اگر خوب هم بشه یهو از همون جای زخم ممکنه دوباره باز بشه، دوباره خونریزی کنیم، دوباره دچار تروما بشیم، دوباره برگردیم توی همون لحظه و زمان زخم شدن و دوباره زخم بشیم.
نگاه می‌کنم به جای زخم روی مچ، شبیه کشیده شدن ناشیانه چیزی روی رگه برای بریدن رگ، البته افقی! یکی دو نفری هم پرسیدن و توضیح دادم که چیه.
زندگی پر از این جاهای زخمه، یه سریشون میشن تجربه، تجربه‌ای که گاهی گران به دست اومده.

#ای_لیا

@iliyaaf7
⬇️⬇️⬇️⬇️
6👍5😢3😘1
7🥰4😘1
8🥰3👍1
Forwarded from ای‌لیا
فلافلو گاز میزد. لقمه رو که جویید نوشابه رو آورد بالا و یه قلپ خورد و بعد نگاه کرد به شیشه! وقتی مطمین شد که هنوز به اندازه بقیه فلافلش نوشابه مونده گفت : مشکل اینجاست که آدما مسایل تو تختخوابو آوردن بیرون تختخواب و مسایل بیرون تخت خوابو بردن توی تختحواب!

منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍81🙊1
🥰86😍3
دلتنگی همیشه یک جور نیست، صدایش یادت می‌آید، بوی عطرش، تنش، آنطور که نگاهت می‌کرد، آن اتمسفر پیرامونش، بعد همه اینها تبدیل می‌شود به یک تصویر، یک تصویر خاص از او که شبیه هیچکدام از عکسهایش نیست، جلوی صورتت نقش می‌بندد، لبخند می‌زنی.

#ای_لیا
ف

@iliyaaf7
9😘3
👍10🤔2🤯2🙊1
Homeyra [WikiSeda]
Homeyra [WikiSeda]
خاطرات شمال🎹🎙🎼
حمیرا
#موزیک
@iliyaaf7
😍3😘1
‏اندوه
می‌ماند
آرام آرام برای خویش
خانه‌ای در قلبت می‌سازد.

#ای_لیا
@iliyaaf7
😢53👍1
گفت غم تو را می‌فشارد، رنج در آغوشت خوابیده است و اندوه بر پیشانی‌ات بوسه می‌زند ... نگاه کرد به جایی که خورشید فرو می‌رفت آرام نشست روی زانو دست گذاشت بر روی زمین و گفت: زمین به کسانی ارث می‌رسد که رنج بر دوش می‌کشند و آرام نخواهند شد تا مرگ میان سینه‌شان را ببوسد و قلبشان آرام شود.
ایستاد کف دست را گذاشت میان سینه‌ام، چشمها را بست زیر لب چیزی گفت، زمزمه می‌کرد، لبخند زد و آرام محو شد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
8👍1😡1
‏تو را 
چه کسی اسرافت می‌کند
 در حالی که من به ذره ذره از تو
محتاجم

جان یوجل
@iliyaaf7
6😢2🤔1
‏پرسید: چگونه‌ای؟
گفت: چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته‌ای بمانند؟
گفتند: صعب باشد.
گفت: حال ما چنین است.

عطار نیشابوری
تذکرة الأولیا-ذکر حسن بصری
@iliyaaf7
12💯2
وقتی سنگ کلیه ش عود کرد و به خونریزی شدید افتاد نمرد...
وقتی زایمان خیلی سختی داشت نمرد...
وقتی بی هوا پرید وسط خیابون و ماشینه تو چند میلی متریش ترمز کرد نمرد...
از موج های مختلف کرونا هم جون سالم بدر برد...
اما
وقتی نیمه شب...با صدای پچ پچ های عاشقانه اون مرد از خواب بیدار شد، مرد!
نه از اون مُرده ها که غسل و کفن کنن و بذارن تو خاک! نه!
اتفاقا هرروز صبح خرمن طلایی موهاشو شونه میکنه و میبافه!
قشنگ آرایش میکنه...
با وسواس لباس ترکیب میکنه و میپوشه..
تو محل کار با همه بگو بخند داره...
چی تغییر کرده؟؟؟
چشماش!
چشماش شده دوتا گوی سنگی عسلی وسط اون پلک های بلند و تاب دار با اون خط چشم های پهنی که میکشه!
اون روز دوستش بهش گفت : صدای بلند خنده ت نور خاموش شده چشماتو نمیپوشونه...!
و اون لبخند زده بود!
(این داستان واقعی ست!)

نوشته‌ی آیسان یکی از خوانندگان کانال
#شمانوشت

@iliyaaf7
20
من توی یکی از این تاکسی‌های اینترنتی پلتفرم رانندگی دارم، گاهی شبها ماشین رو برمی‌دارم و میرم چندتایی مسافر میزنم، من باب تنوع و کمی هم رانندگی، آدمها مختلفی سوار میشن، تیپها و شخصیتهای مختلف، مسافرهای شب فرق دارن، یک دنیای دیگه‌ای هستن، بعضی‌هاشون خودشون سر حرف رو باز می‌کنن، اینکه: چرا با همچین ماشینی کار می‌کنی اصلن میصرفه؟ آقا شما شبیه فولانی هستید خودشی؟ آقا من حالم خوب نیست میشه یه چیزی بگید، درباره خودتون؟ آقا گور پدر این مملکت بوق بوق بوق مادر بوق ... آقا آهنگ غمگین داری امشب دوست دخترم گفت میخواد ول کنه و ...

یکبار سمت اختیاریه یه پسر جوانی رو سوار کردم، تا رسیدم دیدم یکی دستش رو گرفته، سوارش کرد کرایه ۸۰ تومن بود ۲۰۰ تومن داد و گفت بقیه‌ش مال شما برسونیدش خودش پیاده میشه، راه که افتادیم آروغ که زد گفتم چی خوردی؟ گفت هیچی! گفتم از همون هیچی چقدر خوردی اگر ظرفیتت تکمیله بالا نیار فقط. گفت به جان مادرم دوتا خوردم، گفتم دوتا بطری؟ گفت من دوتا بطری بخورم که ... یه چیز نامربوطی گفت گفتم باشه، ولش کن، اومدم پایین انداختم توی امام علی وسط راه یهو زد زیر گریه، گفتم دستمال همونجا هست، گفت نه نمیخوام دلم گرفته، گفتم کیه که دلش نگرفته باشه، همه‌مون سر و تهمون رو بزنی همینیم. یه خرده گریه کرد وسطش چندتا هق هق زد و یهو گفت: مادرم هفته پیش مرد، پدرِ ... ولش کرده بود، من ۴ سالم بود، مادرم همه چیزم بود. حرف زد درباره مادرش، گوشیش رو دراز کرد طرفم گفت این مادرمه، گوشی رو گرفتم، زن جوانی ایستاده بود کنار ساحل، می‌خندید، گوشی رو پس دادم و تسلیت گفتم. دور زدم و پیچیدم توی دماوند، گفت من پیاده میشم، گفتم نه میذارمت دم همون آدرس، گفت میخوام پیاده برم، گفتم نه، بشین. گفت مگه بابامی؟ خندیدم و گفتم بشین بابا جان. حرف نزد. چند دقیقه بعد صدای خر و پفش بلند شد.

#تاکسی_نوشت
#ای_لیا

@iliyaaf7
12👍6😢3👏1
‏آن منحنی‌های پنهان
آن حجم دل انگیز
زنی در سارافون کوتاه مشکی
داستانی بود در آغازی دوباره

#ای_لیا

@iliyaaf7
🔥53
...
توی ایستگاه متروی آزادی دخترک خردسالی مبهوت نگاه میکند به اطراف و چشمهایش خیس است. حدس میزنم گم شده است، روی پاها مینشینم تا قدم برسد به قدش. "عموجون چرا گریه میکنی؟"
هق هق میکند ... "من گم شدم! مامانمو میخوام"
دست میکشم روی موهای خرمایی رنگش. از سارای من کمی کوچکتر است. "تو که گم نشدی. مامانت گم شده. الان میگردیم دو نفری پیداش میکنیم." انگار آرام میشود. بلند میشوم. دست دراز میکند و دستم را میگیرد. احساس میکنم ساراست. از بالا که نگاه میکنم خودش را چسبانده است به من. سرش را میچرخاند به اطراف. دارد توی آدمها میگردد لابد. کمی اطراف را می چرخیم. توی سکو میگردیم. از یکی از خروجی ها زنی میدود به طرف ما. دخترک دست من را ول میکند. میدود سمت زن. زن ناراحتی و خشم و خوشحالی را توامان در چهره دارد. از همانجایی که ایستاده است، دست دخترک را میگیرد، سرش را تکان میدهد. من هم سرم تکان میدهم. لبخندی میزنم. میروند. دخترک رسیده است به حریم امن.
مینشینم روی صندلی ایستگاه. خیره میشوم به آنسوی خط. جایی که هیچکس گم نشده است!

آبان ۹۴
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه

@yekbashar
18👍2
‏جدا شد، خونه رو داد به زن، بچه پیش مادرش موند، ماشین رو فروخت رفت پردیس یه آپارتمان توی برج خرید، حالش خوب بود، با یه زنی آشنا شد، همه چیز خوب پیش می‌رفت، رشد می‌کرد، پروژه جدید، شب عملش بهم گفت کاش فردا شب همینقدر حالم خوب باشه. فردا شب حالش خوب نبود، رفت توی کما.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
😢241
‏با ۴۵ سال سن میگم زندگی یعنی بودن کسی در کنارت که آرومت کنه، کاری کنه سرت رو از توی گوشی در بیاری و باهاش وقت بگذرونی، روح و جسمت رو جلا بده، اخبار رو رها کنی و در اتمسفر اون آدم غرق بشی، حس کافی بودن بهت بده، بهت نشون بده تو وجودت ارزشمنده.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
26👍8😢4
‏یه بزرگواری می‌گفت برخی آدمها لیاقت اینکه دوستشون داشته باشیم و براشون فداکاری کنیم رو ندارن و یه جایی بهمون این رو نشون میدن و سرخورده میشیم ولی ما نیاز داریم به اینکه آدمها رو دوست داشته باشیم و اون آدمی که لایق این دوست داشته شدنه حتمن پیداش میشه.
پس سخت نگیر.

#ای_لیا
@yekbashar
👍86😢3
Perfect
Ed Sheeran
Perfect 🎹🎙🎼
Ed sheeran
#موزیک
@yekbashar
2