برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی سی و چند ساله ، موهایش را شانه میکند، هیجان می ریزد زیر پوست زندگی ...
زن سی و چند ساله ای تصمیم دارد موهایش را کوتاه کند! دردهایش را شاید. باز همچنان زیباست. زنی سی و چند ساله با موهائی کوتاه.
زنی سی و چند ساله در سالهائی ست که تمامِ کمال است. در سالهائی که زندگی را می ریزد در رگ های هوا.
زنی سی و چند ساله مردان را مسحور میکند. طنازی و رفتارش توامان جاودانه می کند زیبائی تن و روحش را.
با زنی سی و چند ساله خیابان های بارانی را رفته باشی، از همین بالا راه افتاده باشی کم کم. گاهی فشرده باشی زنی سی و چند ساله را در پهلوهایت وقتی هوا سرد میشود، بوی موهایش، بوی خوش زندگیست ... بوی خوش زنی سی و چند ساله.
زنی سی و چند ساله دارد از پنجره ای نگاه میکند، آسمان باید آبی شده باشد از این نگاه. همه جا سبز است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن سی و چند ساله ای تصمیم دارد موهایش را کوتاه کند! دردهایش را شاید. باز همچنان زیباست. زنی سی و چند ساله با موهائی کوتاه.
زنی سی و چند ساله در سالهائی ست که تمامِ کمال است. در سالهائی که زندگی را می ریزد در رگ های هوا.
زنی سی و چند ساله مردان را مسحور میکند. طنازی و رفتارش توامان جاودانه می کند زیبائی تن و روحش را.
با زنی سی و چند ساله خیابان های بارانی را رفته باشی، از همین بالا راه افتاده باشی کم کم. گاهی فشرده باشی زنی سی و چند ساله را در پهلوهایت وقتی هوا سرد میشود، بوی موهایش، بوی خوش زندگیست ... بوی خوش زنی سی و چند ساله.
زنی سی و چند ساله دارد از پنجره ای نگاه میکند، آسمان باید آبی شده باشد از این نگاه. همه جا سبز است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آخرین قطار،
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan
رنجی که میبریم، دیدن همین جزئیاتی ست که دیگران رهایش کرده اند،
جزئیات را که ببینی، چیزهائی را دیده ای فرای زندگی، فرای بودن آدمها ... خسته میشوی، توی خودت مچاله میشوی. تنها می مانی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جزئیات را که ببینی، چیزهائی را دیده ای فرای زندگی، فرای بودن آدمها ... خسته میشوی، توی خودت مچاله میشوی. تنها می مانی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عکس ها جابجا میشوند، اسم خیابان ها، کوچه ها. تاریخ سر جای خودش می ماند ... بی رحمانه!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
مساله اینجاست که اون آقائی که میره واسه یه خانم مثلن متن فدایت شوم میذاره تو مسیج باکسش و توش سعی میکنه مخلفات هم بزنه، بعدش انتظار داره اون خانم بیاد بگه : بفرمائید! شما چقدر خوبید ها! کجا بودید تا حالا؟
یِ سری راهها رو اشتباه میریم، بودن و معاشرت تو فضای مجازی رو بلد نیستیم، اگر تو جامعه ما حجاب اجباریه و کسی اینجا عکس بدون حجاب داره دلیلش این نیست که اهل فلانه! یعنی همه چیرو قاطی میکنیم ، هم میزنیم، بعد میگیم چرا اینطوری شد، چرا اونطوری شد ...
+ البته این مساله از طرف برخی خانمها برای برخی آقایون هم پیش میاد که موارد کمتریه، بیشتر از طرف اقایونه به سمت خانما!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یِ سری راهها رو اشتباه میریم، بودن و معاشرت تو فضای مجازی رو بلد نیستیم، اگر تو جامعه ما حجاب اجباریه و کسی اینجا عکس بدون حجاب داره دلیلش این نیست که اهل فلانه! یعنی همه چیرو قاطی میکنیم ، هم میزنیم، بعد میگیم چرا اینطوری شد، چرا اونطوری شد ...
+ البته این مساله از طرف برخی خانمها برای برخی آقایون هم پیش میاد که موارد کمتریه، بیشتر از طرف اقایونه به سمت خانما!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بیست و چند نفر منتظر، مضطرب، کلافه توی ایستگاه اتوبوس، هیچکدام ندیدیم کودکی با کفشدوزک روی انگشتش حرف میزند!
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
زن یکی دوتا مشت میزند تخت سینه مرد، مرد سعی نمیکند جلوی زن را بگیرد، زن نمیخواهد فریاد بزند، چشمهایش خیس است، چندتای دیگر هم میزند، مرد ایستاده است، دستش را حایل صورت کرده است، زن چندتائی مشت هم حواله سر و صورت مرد میکند که میخورد به دستهای مرد، خسته میشود، خودش را رهامیکند در آغوش مرد، گریه امانش نمیدهد، مرد زن را در آغوش گرفته است، دست میکشد به موهای زن، موهایش را می بوسد، نیم ساعت بعد، از صدای خر خرهای نازک زن مرد متوجه میشود زن خوابیده است، زن را روی کاناپه دراز میکند، پتوی نازکی را می کشد روی تن زن، می نشیند روی زمین، رویروی زن. زن آرام خوابیده است، خواب می بیند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تصویر زیر را قاب کنید و بزنید به دیوار دلتان
زن از حمام خارج میشود، حوله را می پیچد دور خودش، حوله کوچکتری برمی دارد، سرش را خم میکند به سمت راست و با حوله دیگری سعی دارد موهایش را خشک کند، چندباری سرش را به سرعت بالا و پائین میکند تا آب موهایش پخش شود، بوی خوش آیند شامپو می ریزد در فضای بی رمق اتاق و جان تازه ای می بخشد به روح خانه.
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن از حمام خارج میشود، حوله را می پیچد دور خودش، حوله کوچکتری برمی دارد، سرش را خم میکند به سمت راست و با حوله دیگری سعی دارد موهایش را خشک کند، چندباری سرش را به سرعت بالا و پائین میکند تا آب موهایش پخش شود، بوی خوش آیند شامپو می ریزد در فضای بی رمق اتاق و جان تازه ای می بخشد به روح خانه.
می نشیند جلوی آینه، ماتیک قرمز رنگ(یا صورتی، یا هر رنگی که خودتان دوست دارید) برمیدارد و میکشد روی لبهایش، لبها را جمع میکند، توی آینه لبخندی میزند.
زنی با موهای خیس و ماتیک قرمزی روی لبهایش، بی هیچ دستکاری دیگری، بی فوتوشاپ.
این زیباترین تصویر جهان است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش می شد به زندگی گفت:
بیا یک امروز را مرخصی بگیر بنشین در منزل و دمی به دم من دم بده تا شاید راهی پیدا کنیم که این همه زجر دوران را بر دوش نکشی .
بیا بنشین کنار بازدمهای خسته از من که دمش همین دمی پیش از بین نفس های تو ریخته است در ریه های حیرت زده از تو.
کاش می شد دستش را گرفت و نوازش کرد و لابلای تَرکهای برجا مانده از نفرتهایش را کمی زماد مالید و آرام در گوشش گفت : کمی بخواب من بیدارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیا یک امروز را مرخصی بگیر بنشین در منزل و دمی به دم من دم بده تا شاید راهی پیدا کنیم که این همه زجر دوران را بر دوش نکشی .
بیا بنشین کنار بازدمهای خسته از من که دمش همین دمی پیش از بین نفس های تو ریخته است در ریه های حیرت زده از تو.
کاش می شد دستش را گرفت و نوازش کرد و لابلای تَرکهای برجا مانده از نفرتهایش را کمی زماد مالید و آرام در گوشش گفت : کمی بخواب من بیدارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
آدمی که نتواند و نخواهد دردل کند چه میکند؟
از پنجره به بیرون خیره میشود، به این فکر میکند که کسی هست که چای را میشود با او تلخ خورد؟!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از پنجره به بیرون خیره میشود، به این فکر میکند که کسی هست که چای را میشود با او تلخ خورد؟!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
اینستاگرام من : iliya.7
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
اینستاگرام من : iliya.7
#ای_لیا
@boiereihan