تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
آدمی که نتواند و نخواهد دردل کند چه میکند؟
از پنجره به بیرون خیره میشود، به این فکر میکند که کسی هست که چای را میشود با او تلخ خورد؟!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از پنجره به بیرون خیره میشود، به این فکر میکند که کسی هست که چای را میشود با او تلخ خورد؟!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
اینستاگرام من : iliya.7
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.
اینستاگرام من : iliya.7
#ای_لیا
@boiereihan
درد مرا میگیرد
چرخی می خورد تا بیخ گلویم را می فشارد
فریاد نمی شود، درد می شود
زخم می شود
می خواهد هبوط کند در کویر
اما چشمی ندارد تا راهی را پیدا کند
پس می نشیند و
دردش می آید.
#ای_لیا
@boiereihan
چرخی می خورد تا بیخ گلویم را می فشارد
فریاد نمی شود، درد می شود
زخم می شود
می خواهد هبوط کند در کویر
اما چشمی ندارد تا راهی را پیدا کند
پس می نشیند و
دردش می آید.
#ای_لیا
@boiereihan
فاصله را
تنهایی را
پر می کند ،
آبی ِ سرگردان
در نگاه تو ...
و لبریز می کند
خاطره را
همین را ، لحظه را ...
ای لیا
+ وبلاگ من : http://reihan-7.blogsky.com/
تنهایی را
پر می کند ،
آبی ِ سرگردان
در نگاه تو ...
و لبریز می کند
خاطره را
همین را ، لحظه را ...
ای لیا
+ وبلاگ من : http://reihan-7.blogsky.com/
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
"شما" واژه محترمی است، "تو" شدن لیاقت میخواهد ...
+ ایکاش می دانستم چه کسی این را گفته، می رفتم و دستانش را می بوسیدم.
@boiereihan
+ ایکاش می دانستم چه کسی این را گفته، می رفتم و دستانش را می بوسیدم.
@boiereihan