در زندگی آدمهایی هستند که باید بوسیدشان و در آغوش تنگ فشردشان ... تا بوی تنشان بنشیند لابلای تمام دلتنگی هایت و هر بار که خاطره ای مرور می شود بوی زندگی بریزد روی امواج احساست.
زندگی نمی ایستد تا تو یادت بیاید کسی دلتنگ آغوش توست و انگشت می کشد به روی لبهایش ،شاید هنوز طعمی از بوسه های قدیم بچسبد به پوست ِ احساس خسته اش.
زندگی بی امان می رود، جا نمان ...
#ای_لیا
@boiereihan
زندگی نمی ایستد تا تو یادت بیاید کسی دلتنگ آغوش توست و انگشت می کشد به روی لبهایش ،شاید هنوز طعمی از بوسه های قدیم بچسبد به پوست ِ احساس خسته اش.
زندگی بی امان می رود، جا نمان ...
#ای_لیا
@boiereihan
تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو میگیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را
هوسِ باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
حمید مصدق
@boiereihan
نه
بهاران از توست
از تو میگیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را
هوسِ باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
حمید مصدق
@boiereihan
Forwarded from اصلاحات نیوز - رسانه
‼️ در حرکت جالبی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برای هر نفر 20% یارانه کتاب به عنوان طرح عیدانه در نظر گرفته اند.
◀️ از این یارانه رایگان تا 15 فروردین میتوانید استفاده کنید.
برای خرید کتاب و استفاده از این یارانه یا عیدانه کتاب باید کارت ملی خود را به همراه داشته باشید یا شماره ملی خود را حفظ باشید.
http://www.ketab.ir/modules.php?name=Book_Sellers&op=listonmap
◀️ آدرس کتاب فروشیهای مربوط به تفکیک استانها
‼️ لطفا این حرکت فرهنگی را اطلاع رسانی کنید
ـــــ
✅ اصلاحات نیوز
telegram.me/joinchat/BGfAyjv0TXfllRgogkn8cA
◀️ از این یارانه رایگان تا 15 فروردین میتوانید استفاده کنید.
برای خرید کتاب و استفاده از این یارانه یا عیدانه کتاب باید کارت ملی خود را به همراه داشته باشید یا شماره ملی خود را حفظ باشید.
http://www.ketab.ir/modules.php?name=Book_Sellers&op=listonmap
◀️ آدرس کتاب فروشیهای مربوط به تفکیک استانها
‼️ لطفا این حرکت فرهنگی را اطلاع رسانی کنید
ـــــ
✅ اصلاحات نیوز
telegram.me/joinchat/BGfAyjv0TXfllRgogkn8cA
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.
عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.
عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر چه فکر میکنم آن عیدی های دوران کودکی لابلای موشک باران گاه به گاه و صدای آژیر و دیدن تکرارهای هزارو یک باره کمدی های صامت در روزهای عید، بی ریاتر بودند انگار ...
حاشیه بر متن زندگی هامان غلبه کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حاشیه بر متن زندگی هامان غلبه کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهار اسم یک فصل است،
بهار یک اسم دخترانه است،
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران،
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...
بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهار یک اسم دخترانه است،
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران،
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...
بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی یک آهنگ برای تو می شود یک اتفاق، تو را می برد می نشاند پشت میز کافه ای در سالی از سالهای زندگی ات که فراموشش کرده بودی.
گاهی هنوز طعم بوسه ای خاص را دوباره می ریزد در دهان گس خاطره ها.
گاهی تو را می برد می نشاند روی هشتی درب خانه ی همسایه ای در گرمای ظهر تابستان، که دختر همسایه اش آب می پاشید روی خاک های کوچه و بوی خاک نم زده می ریخت لابلای خطوط زندگی مبهم یک کودکی ناکرده.
گاهی می شود آدمهای درهم و برهم یک عروسی به طلاق رسیده ای که هنوز دامادش نمی داندکه عروسش در کدام کتاب قصه در زیر شمد نازک عشق رویایی اش خوابیده است.
گاهی می شود ....
موسیقی چنگ میزند بر دل خاطره ها و تو را آوار می کند روی هزار و یک شب های تنهایی ... موسیقی درد بی درمان است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی هنوز طعم بوسه ای خاص را دوباره می ریزد در دهان گس خاطره ها.
گاهی تو را می برد می نشاند روی هشتی درب خانه ی همسایه ای در گرمای ظهر تابستان، که دختر همسایه اش آب می پاشید روی خاک های کوچه و بوی خاک نم زده می ریخت لابلای خطوط زندگی مبهم یک کودکی ناکرده.
گاهی می شود آدمهای درهم و برهم یک عروسی به طلاق رسیده ای که هنوز دامادش نمی داندکه عروسش در کدام کتاب قصه در زیر شمد نازک عشق رویایی اش خوابیده است.
گاهی می شود ....
موسیقی چنگ میزند بر دل خاطره ها و تو را آوار می کند روی هزار و یک شب های تنهایی ... موسیقی درد بی درمان است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همان سالهای دبیرستان که رُب بار گذاشته بودیم در حیاط و همه ی زنهای همسایه هم وول می خوردند لابلای گوجه و غیبت و هزار یک حرف بی صاحب دیگر، این همسایه ی خدابیامرز برگشته بود و به مادر گفته بود : من یکی از این دخترامو میدم به فلانی(من)!
مادرم هم خندیده بود ... من هم در حالیکه قابلمه روی سرم بود حین بالا آمدن از پله های زیرزمین شنیده بودم و همان زیر قابلمه از ذوق دق مرگ شده بودم و از همان زمان ذوق نوشتن افتاد به تُنبانم و دفتر پشت دفتر بود که سیاه می کردم و در هیات سیاوش بارها به دل آتش میرفتم و ... بماند الباقی!
غرض از گفتن این داستان این بود گاهی حتی یک امید واهی هم می تواند آدمی را به حرکت در آورد حتی همان عشق بند تنبانی که در زیر قابلمه شکل گرفته بود!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مادرم هم خندیده بود ... من هم در حالیکه قابلمه روی سرم بود حین بالا آمدن از پله های زیرزمین شنیده بودم و همان زیر قابلمه از ذوق دق مرگ شده بودم و از همان زمان ذوق نوشتن افتاد به تُنبانم و دفتر پشت دفتر بود که سیاه می کردم و در هیات سیاوش بارها به دل آتش میرفتم و ... بماند الباقی!
غرض از گفتن این داستان این بود گاهی حتی یک امید واهی هم می تواند آدمی را به حرکت در آورد حتی همان عشق بند تنبانی که در زیر قابلمه شکل گرفته بود!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می گویم : ماتیک چی دارید؟
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با ان کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت.
از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با ان کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت.
از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمهارا فراموش می کنی و کم کم جا باز می کنی برای آدمهای دیگری که روزی فراموششان می کنی تا جا باز کنی برای آدمهای دیگری که قرار است روزی فراموششان کنی تا ...
+ آدمی، آدمی ... امان از آدمی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ آدمی، آدمی ... امان از آدمی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
امروز تو شاعری
فردا ،
کسی چه می داند
شاید مشتی کلمه
در میان بوسه های تکراری ِ
یک شب زودگذر.
#ای_لیا
@boiereihan
فردا ،
کسی چه می داند
شاید مشتی کلمه
در میان بوسه های تکراری ِ
یک شب زودگذر.
#ای_لیا
@boiereihan
جوانتر که بودم(دوران دانشجویی) سه روز سه روز میرفتیم کوه و دشت و باکمان هم نبود آبی پیدا نکنیم برای بعد از اجابت مزاج. توی یک وجب جا هشت نفر تنگ هم میخوابیدیم. گاهی تا یک هفته هم میشد حمامی پیدا نمیکردیم، بوی نا و گربه مرده میگرفتیم. عین خیالمان نبود ولی حالا! ولی حالا اولش میپرسم کجا قرار است بخوابیم؟ دستشویی و توالت دارد؟ حمام دارد؟ تازه بعد از جور بودن همه ی اینها تهش میگویم ولش کن هیچ کجا دستشویی خانه خود آدم نمیشود!
هیچ کجا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هیچ کجا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan