ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
بهار برای من
شالیزار ِ گیسوان توست
که می شود لابلای تارهایش
نفسی تازه کرد.

#ای_لیا
‼️ در حرکت جالبی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برای هر نفر 20% یارانه کتاب به عنوان طرح عیدانه در نظر گرفته اند.

◀️ از این یارانه رایگان تا 15 فروردین میتوانید استفاده کنید.

برای خرید کتاب و استفاده از این یارانه یا عیدانه کتاب باید کارت ملی خود را به همراه داشته باشید یا شماره ملی خود را حفظ باشید.

http://www.ketab.ir/modules.php?name=Book_Sellers&op=listonmap

◀️ آدرس کتاب فروشیهای مربوط به تفکیک استانها

‼️ لطفا این حرکت فرهنگی را اطلاع رسانی کنید

ـــــ
اصلاحات نیوز
telegram.me/joinchat/BGfAyjv0TXfllRgogkn8cA
عید که می آمد، مادر از همان صبح روز آخر سال همه را قطار می کرد می برد حمام و در حین غر غر کردن ما هم می گفت : اگر این چرک از تنتون در نیاد تو این سال ،تا آخر سال دیگه تو تنتون می مونه.
بعد از حمام همه گی شبیه لبوهای تر و تازه می شدیم که از بس مادر کیسه کشیده بود به تنمان دیگر کم کم امعا و احشا داخلی مان هم از زیر پوستمان پیدا می شد.
بعد نوبت لباس های ترو تازه ای بود که همین یک هفته پیشش خریده بودیم از بازار. بازار تهران را دوست دارم. همان حس کودکی را هنوز گاهی می شود لابلای حجره هایش، زیر طاقهایش و در چارسوهایش پیدا کرد. هنوز رگه هایی از معرفت بازاریان قدیم لابلای دیوارهایش به یادگار مانده است.
آخر سر هم نوبت عطر زدن می شد که با بوی صابون و شامپوی خمره ای مخلوط می شد و ترکیب بویشان شبیه هیچ چیزی نبود مگر همان خاطرات کودکی. سفره هفت سین را در یکی ار اتاقها پهن می کردند و مهمان هم که می آمد می نشست سر همین سفره هفت سین و دیگر از مبل و میز عسلی و غیره هم خبری نبود.
موقع تحویل سال پدر قرآن می خواند و ما هم قدو نیم قد با شورو شوق منتظر تحویل سال بودیم تا پدر دست کند لای قرآن و یکی ده تومان تا نخورده بدهد . البته سهم خواهر بزرگتر همیشه بیست تومانی سبز رنگ بود.

عید در آن روزها انگار حس طبیعی تری داشت. نمی دانم جبر روزگار است و یا هر چیز دیگری ولی هر چه هست آدمیان دیگر مثل آن روزها سراغی از عید نمی گیرند و عید هم هر سال می آید می نشیند روی طاقچه ی خانه ها تا شاید کسی او را ببیند ولی ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر چه فکر میکنم آن عیدی های دوران کودکی لابلای موشک باران گاه به گاه و صدای آژیر و دیدن تکرارهای هزارو یک باره کمدی های صامت در روزهای عید، بی ریاتر بودند انگار ...
حاشیه بر متن زندگی هامان غلبه کرده است.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهار اسم یک فصل است،
بهار یک اسم دخترانه است،
بهار نام خیابانی ست پشت میدان هفتم تیر تهران،
بهار نام رستورانی ست در جاده چالوس
بهار نام یک بوتیک لباس زیر زنانه فروشی ست در فلان بازار
بهار ...

بهار هرچه هست، دل مرا نازک تر میکند، هرچند آلرژی کهنه ام را دوباره یادم می آورد ولی دوستش دارم چون در من چیزی جوانه میزند.
بهار را دوست دارم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جبر تن تو
اختیار از لب ِ بوسه می رباید!

#ای_لیا
@boiereihan
گاهی یک آهنگ برای تو می شود یک اتفاق، تو را می برد می نشاند پشت میز کافه ای در سالی از سالهای زندگی ات که فراموشش کرده بودی.
گاهی هنوز طعم بوسه ای خاص را دوباره می ریزد در دهان گس خاطره ها.
گاهی تو را می برد می نشاند روی هشتی درب خانه ی همسایه ای در گرمای ظهر تابستان، که دختر همسایه اش آب می پاشید روی خاک های کوچه و بوی خاک نم زده می ریخت لابلای خطوط زندگی مبهم یک کودکی ناکرده.
گاهی می شود آدمهای درهم و برهم یک عروسی به طلاق رسیده ای که هنوز دامادش نمی داندکه عروسش در کدام کتاب قصه در زیر شمد نازک عشق رویایی اش خوابیده است.
گاهی می شود ....

موسیقی چنگ میزند بر دل خاطره ها و تو را آوار می کند روی هزار و یک شب های تنهایی ... موسیقی درد بی درمان است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همان سالهای دبیرستان که رُب بار گذاشته بودیم در حیاط و همه ی زنهای همسایه هم وول می خوردند لابلای گوجه و غیبت و هزار یک حرف بی صاحب دیگر، این همسایه ی خدابیامرز برگشته بود و به مادر گفته بود : من یکی از این دخترامو میدم به فلانی(من)!
مادرم هم خندیده بود ... من هم در حالیکه قابلمه روی سرم بود حین بالا آمدن از پله های زیرزمین شنیده بودم و همان زیر قابلمه از ذوق دق مرگ شده بودم و از همان زمان ذوق نوشتن افتاد به تُنبانم و دفتر پشت دفتر بود که سیاه می کردم و در هیات سیاوش بارها به دل آتش میرفتم و ... بماند الباقی!

غرض از گفتن این داستان این بود گاهی حتی یک امید واهی هم می تواند آدمی را به حرکت در آورد حتی همان عشق بند تنبانی که در زیر قابلمه شکل گرفته بود!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی
شاید
دستان سرخ رنگ دخترکیست
که انار دانه می کند!

#ای_لیا
@boiereihan
تو رفته ای
و من هنوز
در میان خاطره ها
پی بوسه ای میگردم.

#ای_لیا
@boiereihan
می گویم : ماتیک چی دارید؟
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با ان کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت.

از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمهارا فراموش می کنی و کم کم جا باز می کنی برای آدمهای دیگری که روزی فراموششان می کنی تا جا باز کنی برای آدمهای دیگری که قرار است روزی فراموششان کنی تا ...

+ آدمی، آدمی ... امان از آدمی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
امروز تو شاعری
فردا ،
کسی چه می داند
شاید مشتی کلمه
در میان بوسه های تکراری ِ
یک شب زودگذر.

#ای_لیا
@boiereihan
جوانتر که بودم(دوران دانشجویی) سه روز سه روز میرفتیم کوه و دشت و باکمان هم نبود آبی پیدا نکنیم برای بعد از اجابت مزاج. توی یک وجب جا هشت نفر تنگ هم میخوابیدیم. گاهی تا یک هفته هم میشد حمامی پیدا نمیکردیم، بوی نا و گربه مرده میگرفتیم. عین خیالمان نبود ولی حالا! ولی حالا اولش میپرسم کجا قرار است بخوابیم؟ دستشویی و توالت دارد؟ حمام دارد؟ تازه بعد از جور بودن همه ی اینها تهش میگویم ولش کن هیچ کجا دستشویی خانه خود آدم نمیشود!
هیچ کجا!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هنوز گاهی
زیر درخت آلبالو
دستمال قرمز کودکی هایت را
پیدا می کنم .

کاش دوباره
تو از آن بالای درخت
آویزان شوی
و من باز بگویم :
لب هایت به قرمزی آلبالو، بوسیدنی ست!

#ای_لیا
@boiereihan
آدم است دیگر، در هشت سالگی عاشق میشود در هشتاد سالگی دوزاریش می افتد!

#ای_لیا
@boiereihan
مرد دارد فکر میکند به اینکه زن موهایش را نرم برس میکشد لابد! زن برس را میکشیده روی موهایش و برس که میرسیده ته موها دست میگذاشته روی برس و نگاه میکرده. به چندتایی تار موی داخل برس. مرد به این فکر میکند که زن موها را از دو طرف فرق برس میکشد، تازه از حمام آمده لابد، هنوز بوی رطوبت و شامپو توی فضای اتاق جریان دارد. مرد چشمها را میبندد، صورتش را جلو می آورد، تا جاییکه میرسد به خیسی موهای زن. پشت گردن زن. زن نشسته است، پشت گردنش حس خنکی میدود، برمیگردد، کسی نیست. مرد هنوز چشمهایش را بسته است ...

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
یکی بود،
و چشمانت ...

#ای_لیا
@boiereihan
یکم - در یک ساعت آینده که این مطلب را میخوانید یک و نیم نفر در جاده های کشور کشته خواهند شد. تا ساعت ده فردا شب طی بیست و چهار ساعت آینده سی و شش نفر کشته خواهند شد.

دوم - امروز توی اتوبان کرج، باران شدید بود، با ماشین جلویی پنجاه متر فاصله داشتم، فاصله را رعایت میکردم، حداکثر سرعت هم روی صد بود، سرعت مجاز صدوبیست است ولی حین بارندگی سرعت کمتر کنترل بهتری به شما میدهد. پشت سرم یکی چراغ میزد آمد چسباند سپر به سپر کنار کشیدم پراید سفیدرنگی از کنارم رد شد و با چندتایی بوق اعتراضش را هم اعلام کرد. رسید پشت ماشین جلویی. تویوتای رو فور(rav4) هم کنار کشید تا پراید گریزپا توی باران به هردوی ما نشان دهد که راننده نیستیم لابد! پراید به تاخت رفت ومن به این فکر کردم که اینجا دیگر تقصیر کارخانه نیست، توی همچین بارانی آن ماشین شاسی بلند با آن همه آپشن هم دارد محتاط میراند، پراید که جای خود دارد.

سوم - آمار هفتاد درصدی تصادفات مربوط به انحراف به چپ، سبقت غیرمجاز و سرعت غیرمجاز نشان میدهد که راننده اینوسط مقصرتر از جاده و ماشین بی کیفیت است. من خودم جاده های زیادی از این کشور را زیر چرخهای ماشین طی کرده ام. خودمان بیشتر مقصریم.

چهارم - من سرباز نیروی انتظامی بودم. چند سال پیش رفتم به فرمانده سابق سری بزنم. حرف رسید به تصادفات و شروع کرد به گله کردن و در نهایت داستانی تعریف کرد. چند سال پیش توی محور جنگل گلستان یک پژوی چهارصدو پنج را اول صبح متوقف میکنند. سرعت غیرمجاز میرفته. ماشین هشت نفر سرتشین داشته از جمله بک نوزاد هشت ماهه و یک دختر سه ساله. خانواده بوده اند. با التماس از افسر میخواهند آنها را ول کند و ماشین را نخواباند، افسر رضایت میدهد و فقط جریمه میکند. ماشین سه کیلومتر جلوتر خین سلقت سرپیچ با اتولوسی شاخ به شاخ میشود، اتوبوس میرود توی شانه خاکی ولی دیگر دیر شده بود.هر هشت نفر کشته میشوند. میگفت فیلم تصتدف را دیده بود و آن افسر ضجه میزد که چرا ماشین را نخوابانده بود، اگر اینکار را کرده بود آن هشت نفر زنده بودند.

پنجم- هرچقدر هم راننده ماهر و خبره ای باشید، هرچقدر ماشین با کیفیت و سرپایی داشته باشید راه همیشه چیزی برای سورپرایز (غافگیر) کردنتان دارد. سرعت مجاز در حالت عادی صدوبیست کیلومتر است و در روز بارانی و برفی کمتر. با خودتان است هرچند. من پشت فرمان ماشینتان نیستم خودتان هستید.

ششم - منکر جاده بی کیفیت، ماشین غیر استاندارد نمیشوم. ولی بیشتر ماها با همین ماشینها رانندگی میکنیم و تا بحال هم کشته نشده ایم( امیدوارم نشویم) ولی به تمام مقدساتی که اعتقاد دارید و ندارید وقتی توی سبقت غیرمجاز با تریلی شاخ به شاخ شوید توی هرماشینی باشید احتمالن کشته میشوید.

هفتم - خلاصه که رعایت کنیم. جای دوری نمیرود ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan