مرد دست میکند چند تار مو را از لابلای خاطرات جمع میکند بین انگشتانش خیال میکند به اینکه میگذارد پشت گوشهای زن ...
@boiereihan
@boiereihan
وقت با ارزشمون رو برای قانع کردن هر احمقی هدر ندیم. گاهی طرف صحبت اصلن دنبال جواب نیست. اینطوری خودمونم میشیم احمق.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روی تخت دراز کشیده ام و کتاب "خندیدن بدون لهجه" فیروزه جزایری دوما را می خوانم. سارا پای کامپیوتر با پِینت نقاشی می کشد. هجده بار آمد بالای سرم و مرا کشید برد بالای سر کامپیوتر تا نقاشی هائی که می کشد را نشانم دهد. از کوره در نمیروم، برای بار نوزدهم هم آماده ام، چهار صفحه بیشتر نتوانسته ام بخوانم!
چند دقیقه بعد می آید و دراز می کشد کنار من.دست راستم را بلند می کند و می گذارد روی خودش. آرام آرام می خوابد!
کودکی شیرین است، پدر بودن شیرین تر، و پدر دختری بودن شیرین شیرین شیرینتر!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چند دقیقه بعد می آید و دراز می کشد کنار من.دست راستم را بلند می کند و می گذارد روی خودش. آرام آرام می خوابد!
کودکی شیرین است، پدر بودن شیرین تر، و پدر دختری بودن شیرین شیرین شیرینتر!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ بین این همه خبر ناجور و قتل، جنگ و ... این خبر رو میبینی و پیش خودت میگی امثال این آدما انسانیت رو به معنای واقعی کلمه معنی کردن.
ساعت 14 بعد از ظهر جمعه گذشته پسر 21 سالهای به نام علی دیناروند که تازه دوره خدمت سربازی را گذرانده بود، همراه دوستش برای تفریح از شهرستان شوش به رودخانه کرخه رفتند. در فاصله کمی از آنها نیز خانوادهای کنار رودخانه چادر زده بودند. بچههای این خانواده در حال بازی بودند که دختر نوجوان آنها به داخل رودخانه افتاد.
پدر برای نجاتش اقدام کرد اما کاری از دستش بر نیامد. دو پسر جوان خود را به آب زدند تا او را نجات دهند که یکی از آنها نتوانست در مقابل جریان آب مقاومت کند و بازگشت اما علی همچنان در میان امواج رودخانه تلاش میکرد تا دختر نوجوان را نجات دهد. دختر نوجوان را به سختی نجات داد و در حالی که رمقی برایش نمانده نبود، اورا به کنار رودخانه کشاند. در همان موقع امواج، علی را با خود برد.
روحش شاد ...
@boiereihan
👇👇👇👇👇👇
ساعت 14 بعد از ظهر جمعه گذشته پسر 21 سالهای به نام علی دیناروند که تازه دوره خدمت سربازی را گذرانده بود، همراه دوستش برای تفریح از شهرستان شوش به رودخانه کرخه رفتند. در فاصله کمی از آنها نیز خانوادهای کنار رودخانه چادر زده بودند. بچههای این خانواده در حال بازی بودند که دختر نوجوان آنها به داخل رودخانه افتاد.
پدر برای نجاتش اقدام کرد اما کاری از دستش بر نیامد. دو پسر جوان خود را به آب زدند تا او را نجات دهند که یکی از آنها نتوانست در مقابل جریان آب مقاومت کند و بازگشت اما علی همچنان در میان امواج رودخانه تلاش میکرد تا دختر نوجوان را نجات دهد. دختر نوجوان را به سختی نجات داد و در حالی که رمقی برایش نمانده نبود، اورا به کنار رودخانه کشاند. در همان موقع امواج، علی را با خود برد.
روحش شاد ...
@boiereihan
👇👇👇👇👇👇
تن
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
خسته می آمد و این وسط می فهمید ما هم در طول روز یک غلطی کرده ایم (که با معیارهای امروزی واقعن هم غلط بوده. مثلن با سنگ زده ایم سر "اسد یومورتا" پسر همسایه پشتی را شکسته ایم) کمربند را می کشیدُ حالا نزن و کی بزن. خسته میشد. صبح قبل خروس خوان میرفت و بوق سگ برمیگشت تا بچه هایش درس بخوانند، روزی مهندس و دکتر شوند(که همه شان هم شدند) که مثلن دستشان دراز نباشد بابت یک لقمه نان پیزوری. آن روزها جنوب شهر مثل حالا نبود، الان ادای جنوب شهر را در می آورند، آنروزها هزارو یک مدل خلاف به صورت روتین و عادی در کوی و برزن ها جریان داشت، صبح به وقت مدرسه رفتن معتادی را دیده بودم که از خماری توی زمستان یخ زده بود، یا جسدی که لابلای لجن های نهر آبی که میرفت به مزارع پائین محل، طاق باز افتاده بود و چشمهایش به جائی در میان آسمان خیره بود. سالم بزرگ کردن بچه ها در چنین جاهائی قاعدتن "با عزیزم امروز چکار کردی؟" به هیچ سرانجامی نمیرسید.
حرف زیاد است برای تشریح آنروزها و در چند خط نمیگنجد. شاید روزی بشود از دلش کتابی بیرون کشید که چند سالیست توی سرم وول میخورد و میخواهد بیرون بریزد، ولی این را گفتم که بگویم که همین حالا هم که شاید در کارم جزء اولین ها هستم و اسم و رسمی دارم توی صنعتی که در آن مشغولم ولی هیچ احترامی به این اندازه که مثلن پدرم یک روز پشت تلفن بگوید :" بابا! این روزا چکار میکنی؟ یه سر بیا اینجا یه چائی دور هم بخوریم" مرا سر ذوق نمی آورد، اینکه هرکس مرا تحویل نگرفت، نگرفت، به درک! ولی اون بگیرد، احترام او برایم از احترام هزارو یک مدیر و رئیس و معاون و کوفت و زهرمار ارزشمندتر است، پیرمردی که تمام سعیش این بود که بچه هایش مثل خودش روزی دستشان دراز نباشد، احترام داشته باشند.
پدر اگر دارید، قدر بدانید، پدر غرور دارد، غرورش را لگدمال نکنید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حرف زیاد است برای تشریح آنروزها و در چند خط نمیگنجد. شاید روزی بشود از دلش کتابی بیرون کشید که چند سالیست توی سرم وول میخورد و میخواهد بیرون بریزد، ولی این را گفتم که بگویم که همین حالا هم که شاید در کارم جزء اولین ها هستم و اسم و رسمی دارم توی صنعتی که در آن مشغولم ولی هیچ احترامی به این اندازه که مثلن پدرم یک روز پشت تلفن بگوید :" بابا! این روزا چکار میکنی؟ یه سر بیا اینجا یه چائی دور هم بخوریم" مرا سر ذوق نمی آورد، اینکه هرکس مرا تحویل نگرفت، نگرفت، به درک! ولی اون بگیرد، احترام او برایم از احترام هزارو یک مدیر و رئیس و معاون و کوفت و زهرمار ارزشمندتر است، پیرمردی که تمام سعیش این بود که بچه هایش مثل خودش روزی دستشان دراز نباشد، احترام داشته باشند.
پدر اگر دارید، قدر بدانید، پدر غرور دارد، غرورش را لگدمال نکنید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مسی محصول استعداد و تلنته ولی رونالدو محصول سعی و تلاش و خسته نشدنه و منم دومی رو بیشتر دوست دارم. فرگوسن میگفت رونالدو زودتر از همه می اومد تمرین و بعد از همه می ایستاد و تنهایی تمرین میکرد.
حالا اینو تعمیم بدیم به زندگی هامون.
نباید خسته شد.
@boiereihan
حالا اینو تعمیم بدیم به زندگی هامون.
نباید خسته شد.
@boiereihan
غمگینم
چونان یک حلقه فیلم 36 تایی کُداک
خاک گرفته،
پشت ویترین یک عکاسی در خیابان فردوسی،
که دیگر تولید نمیشود،
و هیچ دوربین دیجیتالی هم دوستش ندارد.
#ای_لیا
@boiereihan
+وبلاگ من www.reihan-7.blogsky.com
چونان یک حلقه فیلم 36 تایی کُداک
خاک گرفته،
پشت ویترین یک عکاسی در خیابان فردوسی،
که دیگر تولید نمیشود،
و هیچ دوربین دیجیتالی هم دوستش ندارد.
#ای_لیا
@boiereihan
+وبلاگ من www.reihan-7.blogsky.com
زیبایی یک زن
چهارانگشت پایینتر از لاله گوشش رخ میدهد،
جایی بالاتر از ترقوه اش ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چهارانگشت پایینتر از لاله گوشش رخ میدهد،
جایی بالاتر از ترقوه اش ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
و تو را من چشم در راهم*
ای انتظار تنها مانده ی یک شب بهاری
من تو را در میان نفس های مشکوک ِ یک خاطره
که هر صبح با من بیدار می شد
پیدا کرده بودم
و تو مرا تکفیر کردی
شاید تو را ببخشد
احساس ِ تر شده ی یک عادت تکراری
عادت دوست داشتن
تکرار بیهوده ی نفس های یک بودن
من تو را چشم در راهم
ای بودنت شاید
انتظار ِ خواهش های یک درد را
مرهمی باشد.
بیا مرا
در آغوش باد
بین نفس های گاه به گاه ِ عادتهایت
بین خلوص پاک رایحه ی بهارنارنج
بیا مرا در خودت گم کن.
من تو را هنوز چشم در راهم.
#ای_لیا
@boiereihan
* نیمایوشیج
ای انتظار تنها مانده ی یک شب بهاری
من تو را در میان نفس های مشکوک ِ یک خاطره
که هر صبح با من بیدار می شد
پیدا کرده بودم
و تو مرا تکفیر کردی
شاید تو را ببخشد
احساس ِ تر شده ی یک عادت تکراری
عادت دوست داشتن
تکرار بیهوده ی نفس های یک بودن
من تو را چشم در راهم
ای بودنت شاید
انتظار ِ خواهش های یک درد را
مرهمی باشد.
بیا مرا
در آغوش باد
بین نفس های گاه به گاه ِ عادتهایت
بین خلوص پاک رایحه ی بهارنارنج
بیا مرا در خودت گم کن.
من تو را هنوز چشم در راهم.
#ای_لیا
@boiereihan
* نیمایوشیج
کو چه های خلوت شهر
خیس از باران
ردپایی کمرنگ
از انتظار.
کوچه های خلوت شهر
کودکی لرزان
کاسه ای شکسته
خسته از نگاهی سبز ...
سایه های لرزان
هر کدام بی من
با تو ... بی او
پر می زند ...
زمستان رفت ...بهار بی مهر شد...
زمستان از سردی بهار ...پیر شد.
کوچه های خلوت شهر
خیس از اشک مرگ
پیچیده در خیال نارنج ...
و رد پایی در دوردست ذهن ...
زمستان مرد ... بهار نیامده پیر شد.
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اسفند 1379
خیس از باران
ردپایی کمرنگ
از انتظار.
کوچه های خلوت شهر
کودکی لرزان
کاسه ای شکسته
خسته از نگاهی سبز ...
سایه های لرزان
هر کدام بی من
با تو ... بی او
پر می زند ...
زمستان رفت ...بهار بی مهر شد...
زمستان از سردی بهار ...پیر شد.
کوچه های خلوت شهر
خیس از اشک مرگ
پیچیده در خیال نارنج ...
و رد پایی در دوردست ذهن ...
زمستان مرد ... بهار نیامده پیر شد.
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اسفند 1379