باز خیال
باز من و تنهائی خاطرات
کودکی های جا مانده در پس طعم فالوده ای
ظهر روزی گرم
تابستانی شاید
زنی را می بردند بر دوش
دخترکی گریان
ترسان
من هراسان
فالوده ای روی گرمی آسفالتِ روزی کش آمده
دخترک زن شده بود
مادر شده بود
در هفت سالگی .
من
فالوده ای که دیگر نبود
دخترکی نبود
خاطره ای نبود
تنهائی بود
نشسته بود در کنار پیرمردی
روی نیمکتی
در میدانی که اسمش بود : پروانه!
#ای_لیا
@boiereihan
باز من و تنهائی خاطرات
کودکی های جا مانده در پس طعم فالوده ای
ظهر روزی گرم
تابستانی شاید
زنی را می بردند بر دوش
دخترکی گریان
ترسان
من هراسان
فالوده ای روی گرمی آسفالتِ روزی کش آمده
دخترک زن شده بود
مادر شده بود
در هفت سالگی .
من
فالوده ای که دیگر نبود
دخترکی نبود
خاطره ای نبود
تنهائی بود
نشسته بود در کنار پیرمردی
روی نیمکتی
در میدانی که اسمش بود : پروانه!
#ای_لیا
@boiereihan
فکر میکنیم این اتفاقایی که واس بقیه می اوفته برای ما امکان نداره رخ بده، راحت قضاوت میکنیم، راحت جمع بندی میکنیم، راحت نتیجه میگیریم غافل از اینکه ممکنه خودمون یه جایی تو پیچ یه کوچه گیر بیافتیم. بشیم مصداق همون چیزهایی که بد میدونستیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بارون نم نم میزنه. تو خیابونیم. دستمو گرفته میگه بابا تو واقعن گریه هات تموم شده؟ میگم آره بابا من بچگی هام زیاد گریه کردم، خیلی، گریه هام تموم شد. میگه منم میخوام خیلی گریه کنم تا بزرگ شدم دیگه گریه هام تموم شه.
دلم هری ریخت، گفتم نه بابا! گریه هاتو تموم نکن، وقتی بزرگ بشی لازمشون داری، یه وقتهایی هست دوست داری فقط گریه کنی. بابا تمومشون نکن. بعدش میگه بابا دلم برای تو میسوزه که دیگه گریه نداری!
یه قطره بارون میخوره روی مژه هام، از زیر گونم میاد پایین. خستگی تمام وجودمو فشار میده. میخوام بشینم همونجا وسط خیابون زار بزنم ... گریه ام نمیاد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دلم هری ریخت، گفتم نه بابا! گریه هاتو تموم نکن، وقتی بزرگ بشی لازمشون داری، یه وقتهایی هست دوست داری فقط گریه کنی. بابا تمومشون نکن. بعدش میگه بابا دلم برای تو میسوزه که دیگه گریه نداری!
یه قطره بارون میخوره روی مژه هام، از زیر گونم میاد پایین. خستگی تمام وجودمو فشار میده. میخوام بشینم همونجا وسط خیابون زار بزنم ... گریه ام نمیاد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اواسط دهه شصت بود گمونم تو همون موشک باران تهران سر کلاس سوم شلوغ بازی در آوردیم. یه ناظم گنده داشتیم بچه ها بهش می گفتن صدام. پنشتایی از مارو کشید بیرون ردیف کرد جلو دفتر.
بعد معاون مدرسه برگشت گفت : شلوغ می کنید هان؟! یه درس حسابی بهتون بدم تا دیگه هوس شیطنت نکنید.بعد برگشت گفت : آقای کاظمی! اون دستگاه رو روشن کن.
پدری ازتون در بیارم. میریزمتون تو دستگاه تا حسابی کتک بخورید.له و لوردتون می کنه. گوشتتون رو چرخ می کنه.(همه ی اینارو داشت به پنشتا پسر بچه کچل هشت نه ساله که رو سر هرکدوم چندتایی هم جای شکستگی بود و از بس گریه کرده بودن دماغ و آب دهن و اشک چشم با هم معجونی درست کرده بودن رو پیرهنشون می گفت)
هیچکس نپرسید این دستگاه که میگی اصلن چی هست. اونقدر گریه کردیم که من دیگه نفسم در نمیومد از بس هق هق می کردم.
ما اینطوری رفتیم مدرسه. تو یکی از خوش آب و هواترین!! مناطق جنوبی تهران. الان که فکر می کنم اگر یکی یه همچی کاری کنه سریع می فرستنش پیش روانکاو و می بندنش به قرص تا خوب شه!
+ پسر خاله ام تعریف می کرد یه بار تو مدرسه معاون مدرسه با لگد زده بودتش جوری که تا یه ماه شکمش کبود بود( از احتمال خونریزی داخلی می گذریم چون اونموقع بدتر از ایناش رو می دیدیم. زمان جنگ بود خوب) بعد رفته بود به شوهر خاله ما گفته بود. شوهر خاله هم برداشته بودتش رو رفته بود مدرسه و به معاون گفته بود : این بچه گوشتش ماله شماست استخونش رو هم برا ما پس فرستادید بسه.
می گفت : همین حساب کارو داد دستمون که باس بیشتر مراقب بابامون باشیم تا معاون مدرسه!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعد معاون مدرسه برگشت گفت : شلوغ می کنید هان؟! یه درس حسابی بهتون بدم تا دیگه هوس شیطنت نکنید.بعد برگشت گفت : آقای کاظمی! اون دستگاه رو روشن کن.
پدری ازتون در بیارم. میریزمتون تو دستگاه تا حسابی کتک بخورید.له و لوردتون می کنه. گوشتتون رو چرخ می کنه.(همه ی اینارو داشت به پنشتا پسر بچه کچل هشت نه ساله که رو سر هرکدوم چندتایی هم جای شکستگی بود و از بس گریه کرده بودن دماغ و آب دهن و اشک چشم با هم معجونی درست کرده بودن رو پیرهنشون می گفت)
هیچکس نپرسید این دستگاه که میگی اصلن چی هست. اونقدر گریه کردیم که من دیگه نفسم در نمیومد از بس هق هق می کردم.
ما اینطوری رفتیم مدرسه. تو یکی از خوش آب و هواترین!! مناطق جنوبی تهران. الان که فکر می کنم اگر یکی یه همچی کاری کنه سریع می فرستنش پیش روانکاو و می بندنش به قرص تا خوب شه!
+ پسر خاله ام تعریف می کرد یه بار تو مدرسه معاون مدرسه با لگد زده بودتش جوری که تا یه ماه شکمش کبود بود( از احتمال خونریزی داخلی می گذریم چون اونموقع بدتر از ایناش رو می دیدیم. زمان جنگ بود خوب) بعد رفته بود به شوهر خاله ما گفته بود. شوهر خاله هم برداشته بودتش رو رفته بود مدرسه و به معاون گفته بود : این بچه گوشتش ماله شماست استخونش رو هم برا ما پس فرستادید بسه.
می گفت : همین حساب کارو داد دستمون که باس بیشتر مراقب بابامون باشیم تا معاون مدرسه!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید : زنانگی زن را هر مردی نمیتواند از درونش بیرون بکشد، این زیبائی را هرکسی نمیتواند توصیف کند، زن را ...
الباقی مکالمه را نمیشنوم، کرایه را میدهم به راننده تاکسی، رسیده ایم تجریش.
تاکسی دور میشود و من به جمله پشت تاکسی نگاه میکنم : هر رندی جور عاشقی نتواند کشید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
الباقی مکالمه را نمیشنوم، کرایه را میدهم به راننده تاکسی، رسیده ایم تجریش.
تاکسی دور میشود و من به جمله پشت تاکسی نگاه میکنم : هر رندی جور عاشقی نتواند کشید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می دانی بانو!
امروز در شهر خبری نیست،
آسمان آبیست،
کلاغی می پرد از سر شاخه چناری
آسمان لکه میشود،
دست می گذارم روی چشمانت،
ابر می آید
و تو را می ریزد در آغوش من!
#ای_لیا
@boiereihan
امروز در شهر خبری نیست،
آسمان آبیست،
کلاغی می پرد از سر شاخه چناری
آسمان لکه میشود،
دست می گذارم روی چشمانت،
ابر می آید
و تو را می ریزد در آغوش من!
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دست میکند چند تار مو را از لابلای خاطرات جمع میکند بین انگشتانش خیال میکند به اینکه میگذارد پشت گوشهای زن ...
@boiereihan
@boiereihan
وقت با ارزشمون رو برای قانع کردن هر احمقی هدر ندیم. گاهی طرف صحبت اصلن دنبال جواب نیست. اینطوری خودمونم میشیم احمق.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روی تخت دراز کشیده ام و کتاب "خندیدن بدون لهجه" فیروزه جزایری دوما را می خوانم. سارا پای کامپیوتر با پِینت نقاشی می کشد. هجده بار آمد بالای سرم و مرا کشید برد بالای سر کامپیوتر تا نقاشی هائی که می کشد را نشانم دهد. از کوره در نمیروم، برای بار نوزدهم هم آماده ام، چهار صفحه بیشتر نتوانسته ام بخوانم!
چند دقیقه بعد می آید و دراز می کشد کنار من.دست راستم را بلند می کند و می گذارد روی خودش. آرام آرام می خوابد!
کودکی شیرین است، پدر بودن شیرین تر، و پدر دختری بودن شیرین شیرین شیرینتر!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چند دقیقه بعد می آید و دراز می کشد کنار من.دست راستم را بلند می کند و می گذارد روی خودش. آرام آرام می خوابد!
کودکی شیرین است، پدر بودن شیرین تر، و پدر دختری بودن شیرین شیرین شیرینتر!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ بین این همه خبر ناجور و قتل، جنگ و ... این خبر رو میبینی و پیش خودت میگی امثال این آدما انسانیت رو به معنای واقعی کلمه معنی کردن.
ساعت 14 بعد از ظهر جمعه گذشته پسر 21 سالهای به نام علی دیناروند که تازه دوره خدمت سربازی را گذرانده بود، همراه دوستش برای تفریح از شهرستان شوش به رودخانه کرخه رفتند. در فاصله کمی از آنها نیز خانوادهای کنار رودخانه چادر زده بودند. بچههای این خانواده در حال بازی بودند که دختر نوجوان آنها به داخل رودخانه افتاد.
پدر برای نجاتش اقدام کرد اما کاری از دستش بر نیامد. دو پسر جوان خود را به آب زدند تا او را نجات دهند که یکی از آنها نتوانست در مقابل جریان آب مقاومت کند و بازگشت اما علی همچنان در میان امواج رودخانه تلاش میکرد تا دختر نوجوان را نجات دهد. دختر نوجوان را به سختی نجات داد و در حالی که رمقی برایش نمانده نبود، اورا به کنار رودخانه کشاند. در همان موقع امواج، علی را با خود برد.
روحش شاد ...
@boiereihan
👇👇👇👇👇👇
ساعت 14 بعد از ظهر جمعه گذشته پسر 21 سالهای به نام علی دیناروند که تازه دوره خدمت سربازی را گذرانده بود، همراه دوستش برای تفریح از شهرستان شوش به رودخانه کرخه رفتند. در فاصله کمی از آنها نیز خانوادهای کنار رودخانه چادر زده بودند. بچههای این خانواده در حال بازی بودند که دختر نوجوان آنها به داخل رودخانه افتاد.
پدر برای نجاتش اقدام کرد اما کاری از دستش بر نیامد. دو پسر جوان خود را به آب زدند تا او را نجات دهند که یکی از آنها نتوانست در مقابل جریان آب مقاومت کند و بازگشت اما علی همچنان در میان امواج رودخانه تلاش میکرد تا دختر نوجوان را نجات دهد. دختر نوجوان را به سختی نجات داد و در حالی که رمقی برایش نمانده نبود، اورا به کنار رودخانه کشاند. در همان موقع امواج، علی را با خود برد.
روحش شاد ...
@boiereihan
👇👇👇👇👇👇
تن
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
یک تن
بی سر، بی تن
نگاهی
گاهی
خرده خاکی
در چشمی
صدای تَر ِ عشق بازی
زندگی
زَدِگی
خاک
خاکستر
باد، سنگ قبری شاید
آدمی ست دیگر
فراموشی دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
خسته می آمد و این وسط می فهمید ما هم در طول روز یک غلطی کرده ایم (که با معیارهای امروزی واقعن هم غلط بوده. مثلن با سنگ زده ایم سر "اسد یومورتا" پسر همسایه پشتی را شکسته ایم) کمربند را می کشیدُ حالا نزن و کی بزن. خسته میشد. صبح قبل خروس خوان میرفت و بوق سگ برمیگشت تا بچه هایش درس بخوانند، روزی مهندس و دکتر شوند(که همه شان هم شدند) که مثلن دستشان دراز نباشد بابت یک لقمه نان پیزوری. آن روزها جنوب شهر مثل حالا نبود، الان ادای جنوب شهر را در می آورند، آنروزها هزارو یک مدل خلاف به صورت روتین و عادی در کوی و برزن ها جریان داشت، صبح به وقت مدرسه رفتن معتادی را دیده بودم که از خماری توی زمستان یخ زده بود، یا جسدی که لابلای لجن های نهر آبی که میرفت به مزارع پائین محل، طاق باز افتاده بود و چشمهایش به جائی در میان آسمان خیره بود. سالم بزرگ کردن بچه ها در چنین جاهائی قاعدتن "با عزیزم امروز چکار کردی؟" به هیچ سرانجامی نمیرسید.
حرف زیاد است برای تشریح آنروزها و در چند خط نمیگنجد. شاید روزی بشود از دلش کتابی بیرون کشید که چند سالیست توی سرم وول میخورد و میخواهد بیرون بریزد، ولی این را گفتم که بگویم که همین حالا هم که شاید در کارم جزء اولین ها هستم و اسم و رسمی دارم توی صنعتی که در آن مشغولم ولی هیچ احترامی به این اندازه که مثلن پدرم یک روز پشت تلفن بگوید :" بابا! این روزا چکار میکنی؟ یه سر بیا اینجا یه چائی دور هم بخوریم" مرا سر ذوق نمی آورد، اینکه هرکس مرا تحویل نگرفت، نگرفت، به درک! ولی اون بگیرد، احترام او برایم از احترام هزارو یک مدیر و رئیس و معاون و کوفت و زهرمار ارزشمندتر است، پیرمردی که تمام سعیش این بود که بچه هایش مثل خودش روزی دستشان دراز نباشد، احترام داشته باشند.
پدر اگر دارید، قدر بدانید، پدر غرور دارد، غرورش را لگدمال نکنید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حرف زیاد است برای تشریح آنروزها و در چند خط نمیگنجد. شاید روزی بشود از دلش کتابی بیرون کشید که چند سالیست توی سرم وول میخورد و میخواهد بیرون بریزد، ولی این را گفتم که بگویم که همین حالا هم که شاید در کارم جزء اولین ها هستم و اسم و رسمی دارم توی صنعتی که در آن مشغولم ولی هیچ احترامی به این اندازه که مثلن پدرم یک روز پشت تلفن بگوید :" بابا! این روزا چکار میکنی؟ یه سر بیا اینجا یه چائی دور هم بخوریم" مرا سر ذوق نمی آورد، اینکه هرکس مرا تحویل نگرفت، نگرفت، به درک! ولی اون بگیرد، احترام او برایم از احترام هزارو یک مدیر و رئیس و معاون و کوفت و زهرمار ارزشمندتر است، پیرمردی که تمام سعیش این بود که بچه هایش مثل خودش روزی دستشان دراز نباشد، احترام داشته باشند.
پدر اگر دارید، قدر بدانید، پدر غرور دارد، غرورش را لگدمال نکنید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan