+ بوسیدن استعاره ست.
کجارو ببوسه،چطور ببوسه، بوسیدنش طعم داشته باشه یا نه.
- بله یه سری خوب ادای بوسیدن رو در میارن.
@boiereihan
کجارو ببوسه،چطور ببوسه، بوسیدنش طعم داشته باشه یا نه.
- بله یه سری خوب ادای بوسیدن رو در میارن.
@boiereihan
سطح دغدغه هامون متفاوته ...
یکی نون نداره بخوره، یکی نگران اینه که تو ماشین سیگار بکشه یا سگ داشته باشه بهش گیر میدن، یکی خرج عمل نداره، یکی میگه دوباره باس دماغو عمل کنم خوب نشده باز! یکی زندانی داره، یکی نگران زندانیاست، یکی رو صورتش اسید پاشیدن، یکی مشکلش اینه که چرا اَپِل نداره، یکی کلن دندون نداره، اون یکی میخواد ایمپلنت کنه پول نداره، یکی دغدغه دو متر جای اجاره ای داره عروس دو سال عقد کردشو ببره سر خونه زندگیش اون یکی میگه شمال نه ویلای کیش!
من کجام؟ دغدغه من چیه؟
همین اختلافات سطح دغدغه ست که زندگی رو قشنگ میکنه. مثل اشتباهات داوری تو فوتبال.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکی نون نداره بخوره، یکی نگران اینه که تو ماشین سیگار بکشه یا سگ داشته باشه بهش گیر میدن، یکی خرج عمل نداره، یکی میگه دوباره باس دماغو عمل کنم خوب نشده باز! یکی زندانی داره، یکی نگران زندانیاست، یکی رو صورتش اسید پاشیدن، یکی مشکلش اینه که چرا اَپِل نداره، یکی کلن دندون نداره، اون یکی میخواد ایمپلنت کنه پول نداره، یکی دغدغه دو متر جای اجاره ای داره عروس دو سال عقد کردشو ببره سر خونه زندگیش اون یکی میگه شمال نه ویلای کیش!
من کجام؟ دغدغه من چیه؟
همین اختلافات سطح دغدغه ست که زندگی رو قشنگ میکنه. مثل اشتباهات داوری تو فوتبال.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی ایستگاه توحید دختر و پسر دست هم را گرفته اند وارد قطار میشوند، تکیه داده ام به پشتی شیشه ای کنار در، پسر دیگری آخر سر سوار میشود همانجا جلوی در می ایستد، پاهایش را از هم باز میکند تا بتواند نیرو را جوری توزیع کند که در حالتیکه ایستاده و دستش به جائی بند نیست گوشی اش را چک کند. نگاهم می اوفتد، طبق معمول تلگرام است نگاهم را میدزدم به سمت دختر و پسر. چشمهای دختر میخندد، وقتی از پائین توی چشمهای پسر نگاه میکند. کم سن و سالند. شایت بیست و دو سه ساله، شبیه دانشجوها، خوشحالند، ناخودآگاه لبخندی میزنم. دیدن خوشحالی مردم خوب است. نرسیده به ایستگاه انقلاب قطار کند میکند بعد یکهو تند میکند پسر موبایل به دست پرت میشود دست می اندازد لحظه آخر یقه کت مرا می گیرد، دستش را میگیرم، با آن یکی دست گوشی را نگه داشته بعد که همه چیز آرام میشود تشکری میکند. دست میگذارم روی شانه اش لیخندی میزنم. توی ایستگاه ولیعصر که حالا شده تاتر شهر پسری با یک کوله پشتی بزرگ وارد میشود، فروشنده نیست ولی کوله اش به اندازه یک نفر است وقتی میچرخد و پشتش به من است انتهای سفت کوله میگیرد به صورتم، معترض میشوم که حداقل کوله را باز کند و توی دست بگیرد اینطوری آسیب کمتری به بقیه میرسد، خیلی جدی می گوید : تورو سَننه؟! جوابی نمیدهم، لبخندی میزنم باز، میرود وسط واگن. آنجا مردی ایستاده شبیه آن پرنده قرمز توی انگری برد، همانطور عصبانی طور، کوله پسرک اینبار میگیرد به پهلوی مرد، مرد هم عصبانی میگوید : حیوون مگه اون آقا بهت نگفت کوله رو بگیر تو دستت؟ مرد قشنگ دو برابر پسرک است، پسرک همانجا کوله را باز میکند و میگذارد کنار پاهایش! انگری برد نگاهی میکند به پسرک بعد نگاهی میکند به من، هردو لبخند میزنیم. سرم را میچرخانم، نگاه میکنم به دختر که با تمام وجود به پسر همراهش خیره است، پسر حرف میزند، دختر توی اعماق وجود پسر غرق است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت : برگشته میگه من دوسِت دارم. دو ساله نگات میکنم، هر حرفی میزنی ذوق میکنم، دلم برات تنگ میشه، شبا بالش بغل میکنم بو میکنم میگم توئی! گاهی حواست نیست از پشت سرت بو میکشمت، ریه هامو پر از تو میکنم.
گفتم :خب؟
گفت : خب نداره که، بهش گفتم عشق یه خیالِ شیرینه. با هم که باشیم دو سال دیگه چشم دیدن همو نداریم! همه اینارو یادت میره.
گفتم : خاک بر سرت! فلافلتو بخور بدبخت!
اومد حرف بزنه گفتم حرف نزن دیگه! اون سس رو بده یه بارم که شده من بحثو تموم میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم :خب؟
گفت : خب نداره که، بهش گفتم عشق یه خیالِ شیرینه. با هم که باشیم دو سال دیگه چشم دیدن همو نداریم! همه اینارو یادت میره.
گفتم : خاک بر سرت! فلافلتو بخور بدبخت!
اومد حرف بزنه گفتم حرف نزن دیگه! اون سس رو بده یه بارم که شده من بحثو تموم میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ای ابر دیر زمانیست نمی باری
یا که با ما قهری
شاید در سر هوای دیگری داری!
انتظار خشکید
اشک در چشم خورشید رقصید
از کودکی دف زنان،
ستاره انگار نوری خرید.
ای ابر با ما بگو
از قصه های سرزمین آسمان.
از غصه های مادری بی نان.
از چهره کودک وامانده حیران.
صبر سالهاست خریداری ندارد ...
مانده ام ویران ... دشتی سرشار از انتظار... پیمانه ای خالی از حیا.
ای ابر!
این دختر ذهن است که دیگر باکرگی ندارد...
ای ابر!
ببار... آشکار کن این عشق پنهان.
ای ابر ... ای ابر .
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اردیبهشت هشتاد
یا که با ما قهری
شاید در سر هوای دیگری داری!
انتظار خشکید
اشک در چشم خورشید رقصید
از کودکی دف زنان،
ستاره انگار نوری خرید.
ای ابر با ما بگو
از قصه های سرزمین آسمان.
از غصه های مادری بی نان.
از چهره کودک وامانده حیران.
صبر سالهاست خریداری ندارد ...
مانده ام ویران ... دشتی سرشار از انتظار... پیمانه ای خالی از حیا.
ای ابر!
این دختر ذهن است که دیگر باکرگی ندارد...
ای ابر!
ببار... آشکار کن این عشق پنهان.
ای ابر ... ای ابر .
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اردیبهشت هشتاد
دو ماه از بین ماههای سال هست که حالمو خوب میکنه. البته خوبتر چون کلن حالم خوبه! حتی وقتائی که خوب نیست ولی این دو ماه کلن حالم خیلی بهتره. اردی بهشت و شهریور.
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند ساله است. شبیه نسیم خنک همین ماههای سال است. وقتی دراز کشیده ای روی تخت و از بین پرده نازک پنجره میوزد روی پوست تنت، میوزد روی تنت و لبخند میزند لابد، گاه سفیدی دندانش از بین لبهای سرخش پیدا میشود. نوک انگشتانش را می کشد روی زبری موهای دستت، بلند میشود و توی اتمسفر اتاق میچرخد و از پنجره دوباره بیرون میرود.
عطرش می ماند، رایحه اش، پرده پنجره دوباره تکانی میخورد، زن از میان تاروپود پرده دوباره میوزد روی پوست تنت ...
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند سال است. همینقدر تازه، همینقدر با طراوت، همینقدر لوند ... همینقدر زنده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند ساله است. شبیه نسیم خنک همین ماههای سال است. وقتی دراز کشیده ای روی تخت و از بین پرده نازک پنجره میوزد روی پوست تنت، میوزد روی تنت و لبخند میزند لابد، گاه سفیدی دندانش از بین لبهای سرخش پیدا میشود. نوک انگشتانش را می کشد روی زبری موهای دستت، بلند میشود و توی اتمسفر اتاق میچرخد و از پنجره دوباره بیرون میرود.
عطرش می ماند، رایحه اش، پرده پنجره دوباره تکانی میخورد، زن از میان تاروپود پرده دوباره میوزد روی پوست تنت ...
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند سال است. همینقدر تازه، همینقدر با طراوت، همینقدر لوند ... همینقدر زنده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه کسی باید باشد حرف بزند و تو گوش کنی، گاه کسی باید باشد تو حرف بزنی گوش کند، گاه کسی باید باشد، فقط باشد، اصلن حرف هم نزند، تو هم حرف نزنی، باشد، نگاه کنی تو چشمهایش، اصلن فقط باشد، نفس بکشد توی شهر و تو حس کنی نفسهایش را می بلعی، مثلن یک عصر گرم توی خیابانی حس کنی نفس هایش، بویش، پیچیده است توی ذهن خام درختان ... در میان اندوهِ تمام نشدنی یک خاطره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوستان عزیز بنده
تمام متن های داخل این کانال نوشته منه.
خواهش میکنم همینطوری بی اسم و رسم کپی نکنید.
اسم رو ذکر کنید.
ممنون میشم.
تمام متن های داخل این کانال نوشته منه.
خواهش میکنم همینطوری بی اسم و رسم کپی نکنید.
اسم رو ذکر کنید.
ممنون میشم.
یه چائی بریز، بیا بشین همینجا کنار خودم، تو این آشپزخونه، نسیم خنکی میزنه از پنجرش، یه موسیقی لایت و سبک هم داره پخش میشه. اصلن نگاه کنیم به بیرون، حرفم نزنیم، گاهی تو چشای هم خیره بشیم و بعد یه هورتی از چای بکشیم ...
دیگه چی میخوای مگه؟ آرامش همینه به خدا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دیگه چی میخوای مگه؟ آرامش همینه به خدا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت مردا همیشه خیانت میکنن، به زنشون خیانت میکنن، حتی به همون زنی که به خاطرش به زنشون خیانت کردن هم خیانت میکنن! چون همیشه زنهای دیگه ای هم هستن که منتظرن یه مرد بیاد بهشون خیانت کنه!
خودش زن بود، گفت و رفت ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خودش زن بود، گفت و رفت ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی میخندد
حال زمین خوب است،
آسمان هم آبی شده است
نفس هایم تنگ نمیشود
چشمهایم دودو نمیزند
زنی میخندد!
#ای_لیا
@boiereihan
حال زمین خوب است،
آسمان هم آبی شده است
نفس هایم تنگ نمیشود
چشمهایم دودو نمیزند
زنی میخندد!
#ای_لیا
@boiereihan
متن را سه سال پیش نوشته ام.
ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.
- خانم اصفهانه؟
+ اصفهان بود!!
- یعنی چی؟
+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!
عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور!
لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!
سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!
پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!
سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.
سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .
افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟
لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.
- خانم اصفهانه؟
+ اصفهان بود!!
- یعنی چی؟
+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!
عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور!
لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!
سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!
پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!
سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.
سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .
افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟
لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را.
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های ت
و که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، شبیه بوئیدن نگاه تو ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های ت
و که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، شبیه بوئیدن نگاه تو ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
جاوید از آن مردهایی نبود که توی آشپزخانه گیرت بیاورد و خودش را از پشت به تو بچسباند و تو از آن زنهایی نبودی که به بهانه برداشتن چیزی خم شوی و خوشت بیاید گردی سینه هایت از آن بالا دیده شود.
رویا تبت - فریبا وفی
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رویا تبت - فریبا وفی
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدترین نوع رفتن این است که نمیدانی چرا میروی، تصمیم گرفته ای ولی نمیدانی، یعنی بار خودت را بسته ای، چمدانت را دم در گذاشته ای ولی توی دلت چیزی قُل میزند بالا می آید، شبیه نور پرژکتور سینما پخش میشود جلوی چشمانت.
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan