گفت : برگشته میگه من دوسِت دارم. دو ساله نگات میکنم، هر حرفی میزنی ذوق میکنم، دلم برات تنگ میشه، شبا بالش بغل میکنم بو میکنم میگم توئی! گاهی حواست نیست از پشت سرت بو میکشمت، ریه هامو پر از تو میکنم.
گفتم :خب؟
گفت : خب نداره که، بهش گفتم عشق یه خیالِ شیرینه. با هم که باشیم دو سال دیگه چشم دیدن همو نداریم! همه اینارو یادت میره.
گفتم : خاک بر سرت! فلافلتو بخور بدبخت!
اومد حرف بزنه گفتم حرف نزن دیگه! اون سس رو بده یه بارم که شده من بحثو تموم میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم :خب؟
گفت : خب نداره که، بهش گفتم عشق یه خیالِ شیرینه. با هم که باشیم دو سال دیگه چشم دیدن همو نداریم! همه اینارو یادت میره.
گفتم : خاک بر سرت! فلافلتو بخور بدبخت!
اومد حرف بزنه گفتم حرف نزن دیگه! اون سس رو بده یه بارم که شده من بحثو تموم میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ای ابر دیر زمانیست نمی باری
یا که با ما قهری
شاید در سر هوای دیگری داری!
انتظار خشکید
اشک در چشم خورشید رقصید
از کودکی دف زنان،
ستاره انگار نوری خرید.
ای ابر با ما بگو
از قصه های سرزمین آسمان.
از غصه های مادری بی نان.
از چهره کودک وامانده حیران.
صبر سالهاست خریداری ندارد ...
مانده ام ویران ... دشتی سرشار از انتظار... پیمانه ای خالی از حیا.
ای ابر!
این دختر ذهن است که دیگر باکرگی ندارد...
ای ابر!
ببار... آشکار کن این عشق پنهان.
ای ابر ... ای ابر .
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اردیبهشت هشتاد
یا که با ما قهری
شاید در سر هوای دیگری داری!
انتظار خشکید
اشک در چشم خورشید رقصید
از کودکی دف زنان،
ستاره انگار نوری خرید.
ای ابر با ما بگو
از قصه های سرزمین آسمان.
از غصه های مادری بی نان.
از چهره کودک وامانده حیران.
صبر سالهاست خریداری ندارد ...
مانده ام ویران ... دشتی سرشار از انتظار... پیمانه ای خالی از حیا.
ای ابر!
این دختر ذهن است که دیگر باکرگی ندارد...
ای ابر!
ببار... آشکار کن این عشق پنهان.
ای ابر ... ای ابر .
#ای_لیا
@boiereihan
رشت - اردیبهشت هشتاد
دو ماه از بین ماههای سال هست که حالمو خوب میکنه. البته خوبتر چون کلن حالم خوبه! حتی وقتائی که خوب نیست ولی این دو ماه کلن حالم خیلی بهتره. اردی بهشت و شهریور.
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند ساله است. شبیه نسیم خنک همین ماههای سال است. وقتی دراز کشیده ای روی تخت و از بین پرده نازک پنجره میوزد روی پوست تنت، میوزد روی تنت و لبخند میزند لابد، گاه سفیدی دندانش از بین لبهای سرخش پیدا میشود. نوک انگشتانش را می کشد روی زبری موهای دستت، بلند میشود و توی اتمسفر اتاق میچرخد و از پنجره دوباره بیرون میرود.
عطرش می ماند، رایحه اش، پرده پنجره دوباره تکانی میخورد، زن از میان تاروپود پرده دوباره میوزد روی پوست تنت ...
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند سال است. همینقدر تازه، همینقدر با طراوت، همینقدر لوند ... همینقدر زنده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند ساله است. شبیه نسیم خنک همین ماههای سال است. وقتی دراز کشیده ای روی تخت و از بین پرده نازک پنجره میوزد روی پوست تنت، میوزد روی تنت و لبخند میزند لابد، گاه سفیدی دندانش از بین لبهای سرخش پیدا میشود. نوک انگشتانش را می کشد روی زبری موهای دستت، بلند میشود و توی اتمسفر اتاق میچرخد و از پنجره دوباره بیرون میرود.
عطرش می ماند، رایحه اش، پرده پنجره دوباره تکانی میخورد، زن از میان تاروپود پرده دوباره میوزد روی پوست تنت ...
اردی بهشت شبیه زنی سی و چند سال است. همینقدر تازه، همینقدر با طراوت، همینقدر لوند ... همینقدر زنده.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه کسی باید باشد حرف بزند و تو گوش کنی، گاه کسی باید باشد تو حرف بزنی گوش کند، گاه کسی باید باشد، فقط باشد، اصلن حرف هم نزند، تو هم حرف نزنی، باشد، نگاه کنی تو چشمهایش، اصلن فقط باشد، نفس بکشد توی شهر و تو حس کنی نفسهایش را می بلعی، مثلن یک عصر گرم توی خیابانی حس کنی نفس هایش، بویش، پیچیده است توی ذهن خام درختان ... در میان اندوهِ تمام نشدنی یک خاطره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوستان عزیز بنده
تمام متن های داخل این کانال نوشته منه.
خواهش میکنم همینطوری بی اسم و رسم کپی نکنید.
اسم رو ذکر کنید.
ممنون میشم.
تمام متن های داخل این کانال نوشته منه.
خواهش میکنم همینطوری بی اسم و رسم کپی نکنید.
اسم رو ذکر کنید.
ممنون میشم.
یه چائی بریز، بیا بشین همینجا کنار خودم، تو این آشپزخونه، نسیم خنکی میزنه از پنجرش، یه موسیقی لایت و سبک هم داره پخش میشه. اصلن نگاه کنیم به بیرون، حرفم نزنیم، گاهی تو چشای هم خیره بشیم و بعد یه هورتی از چای بکشیم ...
دیگه چی میخوای مگه؟ آرامش همینه به خدا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دیگه چی میخوای مگه؟ آرامش همینه به خدا!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت مردا همیشه خیانت میکنن، به زنشون خیانت میکنن، حتی به همون زنی که به خاطرش به زنشون خیانت کردن هم خیانت میکنن! چون همیشه زنهای دیگه ای هم هستن که منتظرن یه مرد بیاد بهشون خیانت کنه!
خودش زن بود، گفت و رفت ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خودش زن بود، گفت و رفت ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنی میخندد
حال زمین خوب است،
آسمان هم آبی شده است
نفس هایم تنگ نمیشود
چشمهایم دودو نمیزند
زنی میخندد!
#ای_لیا
@boiereihan
حال زمین خوب است،
آسمان هم آبی شده است
نفس هایم تنگ نمیشود
چشمهایم دودو نمیزند
زنی میخندد!
#ای_لیا
@boiereihan
متن را سه سال پیش نوشته ام.
ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.
- خانم اصفهانه؟
+ اصفهان بود!!
- یعنی چی؟
+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!
عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور!
لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!
سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!
پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!
سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.
سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .
افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟
لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ساعت را نگاه میکنم و یک چرخ دیگر هم میزنم و میرسم طبقه منفی چهار پارکینگ ترمینال شماره 4 فرودگاه مهر آباد. به اندازه یک فرغون هم جا نیست. هنوز بیست و پنج دقیقه تا زمان اسمی پرواز وقت دارم. دلم را خوش کرده ام به تاخیرات همیشگی. هرچه میگردم کمتر چیزی که پیدا میشود جای پارک است. ده دقیقه ای هست میگردم، محلی برای کارکنان فرودگاه تعیین شده که خالی هم هست. زنجیر را می اندازم پائین و همانجا پارک میکنم. بدو بدو میروم سمت ترمینال. کانتر پرواز اصفهان را پیدا میکنم، هیچکس نیست. خانمی بیسیم بدست دارد بند و بساط را جمع میکند برود.
- خانم اصفهانه؟
+ اصفهان بود!!
- یعنی چی؟
+ یعنی همین! گیت بسته شده! عزیزم جا موندی!
عاقله زنی چهل و چند ساله است. میگویم چکار کنم من الان؟ راحت جواب میدهد : برو خونه صبحونه ات رو بخور!
لبخندی میزند ... بعد از ده سال و با بیش از صد بار پرواز، اولین بار است که جا مانده ام، چیزی درون شکمم قُل میزند، چرخ میزند تا بیاید بالا، نمی آید!
سلانه سلانه میروم پارکینگ. ماشین را روشن میکنم، تا اصفهان چهار ساعت راه است، جلسه هم ساعت 12 شروع خواهد شد، حتمن میرسم!
پنجاه کیلومتر مانده به اصفهان و هنوز به عوارضی اصفهان نرسیده ام، نیم ساعتی راه دارم تا کارخانه، میرسم حتمن. یک آن یکی وسط اتوبان شروع میکند به بال بال زدن، کف گیرش را نشانم می دهد، همانی که رنگش قرمز است و رویش نوشته ایست!
سرعت سنج را نگاه میکنم. صدو سی را رد کرده است، چهل تومن جریمه میشوم. بعد از بیست سال رانندگی که 3 سال آن بدون گواهینامه بوده اولین باریست که به خاطر سرعت جریمه شده ام، امروز روز اولین هاست ... همانجا کنار ماشین مگان پلیس صندلی را می خوابانم، دراز میکشم ، ضبط ماشین را روشن می کنم.
سهراب دست در دست خسرو انداخته اند و صدای پای آب می آید .
افسر میزند به شیشه ماشین : آقا حالتون خوبه؟
لبخندی میزنم! خسرو از کوچه تنهائی رد شده است، سهراب هم زیر باران است! موبایل زنگ میزند، مدیرعامل کارخانه است، جواب نمیدهم، می دوَم وسط کوچه زیر باران!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را.
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های ت
و که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، شبیه بوئیدن نگاه تو ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های ت
و که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، شبیه بوئیدن نگاه تو ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
جاوید از آن مردهایی نبود که توی آشپزخانه گیرت بیاورد و خودش را از پشت به تو بچسباند و تو از آن زنهایی نبودی که به بهانه برداشتن چیزی خم شوی و خوشت بیاید گردی سینه هایت از آن بالا دیده شود.
رویا تبت - فریبا وفی
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رویا تبت - فریبا وفی
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدترین نوع رفتن این است که نمیدانی چرا میروی، تصمیم گرفته ای ولی نمیدانی، یعنی بار خودت را بسته ای، چمدانت را دم در گذاشته ای ولی توی دلت چیزی قُل میزند بالا می آید، شبیه نور پرژکتور سینما پخش میشود جلوی چشمانت.
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میروی ولی نمیروی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در پشت سرم بسته شد. عینهو برق گرفته ها سرم را بالا آوردم نگاه کردم به در، نگاه کردم به خودم. با شلوارک و زیرپیراهن رکابی ایستاده بودم توی راهرو. چیزی سر جایش نبود. کلید! کلید مانده بود توی خانه. بعد صورتم گُر گرفت، خون دوید پشت پوست صورتم، قلبم تند شد، مهری هم خانه نبود. تمام! من مانده بودم بیرون، کلید توی خانه جا مانده بود، مهری هم نبود. همین! آمده بودم گلدانهای توی راهرو آب بدهم، تلوزیون روشن بود، کتری و قوری چای روی گاز تقلا میکرد، گفتم برمیگردم زیر کتری را پائین میکشم و یک چائی دو نبش میریزم و همینجا توی آشپزخانه لابلای نسیم خنک اردیبهشتی میخورم و فکر میکنم به روزهائی که جوانتر بودم و یک جورهائی هم بر و روئی داشتم لابد. حالا همه اینها مانده بود آنطرف در چوبی خانه ای که همین سال قبل خریده بودیم. بعد از ده سال اجاره نشینی و خون دل خوردن و چیزهای دیگر را نخوردن پولی جمع شده بود، مهری وام گرفته بود از شرکت من وام گرفته بودم از بانک و داشتیم صاحبخانه میشدیم. ده سال زندگی کرده بودیم که برسیم به این خانه دو خوابه و بعد با خیال راحت به فکر بچه ای باشیم که برای خودش اتاقی هم دارد.
+ بخش آغازین یک داستان کوتاه - گلدان صورتی
@boiereihan
+ بخش آغازین یک داستان کوتاه - گلدان صورتی
@boiereihan
درباره زنها همیشه چیزی برای سورپرایز شدن دارید. درباره فیزیولوژی و رفتارهای جسمی و جنسی شان، درباره انواع و اقسام هورمونهایی که به هر دلیلی بالا و پائین میشوند و عمدتن هم یک مرد اینوسط متهم برهم خوردن آنهاست! یا مثلن حالات روحی و روانیِ شان که شبیه ماههای اول بهار است و باران و آفتاب را مخلوط دارد که ماحصلش البته رنگین کمان است خب .ولی در کل بدون زنها زندگی چیزی کم دارد لابد، یک جای کارش خواهد لنگید البته چند جایش مطمئنن.
بماند الباقی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بماند الباقی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan